خرید بک لینک
در واقع دیگر حضرت حق جلّ عظمته باحسن وجه به همه تمام کرده است !

حال دیگر وقت آنست که تفرعن سران دون باطن کشورهای دور و نزدیک را باید موسایی به تواضع بکشاند !
ما هم اینک روشنتر میتوانیم اعزام مردی ازسلسله پاکان و از اولیای وعده داده شده الهی , بر اساس مشیت خداوند حکیم و بر مبنای آنچه که از روند تحقق وعده تخلف ناپذیر حضرت حق می دانیم, شاهد باشیم و بر همین اساس همه آنهایی که بدین آگاهی رسیده اند باید ضمن داشتن آمادگی لازم را برای وقوع چنین مشیتی , از هم اینک نقش خویش را در این روند پیدا نمایند و ... !

وقایعی در زیر پوست این جهان در حال شکل گیری است ! منتها غوغاسالاران را باید در قبضه قضای الهی ؛ عمی البصر (2) دانست ! و خداوند حکیم که بخواهد قضای خویش را جاری کند و مشیت خویش را ساری و وعده خویش را محقق ؛ حیله همان کور کردن بصر همه آنانی است که باعث و بانی همه نابسامانی ها و ظلم های در پهنه گیتی میباشد ! زمانی چشم باز خواهند کرد که دیگر – طبق معمول – دیر شده است و کاری نمیتوانند در ایجاد مانع خواست و مشیت خداوندی بانجام برسانند !

این همه هیاهو و غوغا نیز بگذرد و داد حق ندایش عنقریب سرتاسر عالم را فرا خواهد گرفت. گویا باید عده و عدّه را تمهید کرد و بانتظار بپا خاست ؛ خدایا توانی بده تا پای همراهی با این حتمیت را پیدا کنیم !

مردی می آید ؛ آقایی در حال آمدن است . باید در عالم و آدم شور دیگری بپا شود ؛ باید منتظر عجائبی بود ؛ باید خلاف عادت ها را دید و در پهنه نور این تحولات نقش خود را بخوبی پیدا کرد!

در اوج بی توجّهی و در کشاکش بازی های بی تعهدانه موجودان مختار ؛ می بینم که صدایی از دوردست ها بپوش میرسد که :
« انا بقیّه الله ... »

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: دوشنبه 31 خرداد 1395 ساعت: 22:39

آیا علوی و هاشمی بودن در امامت شرط است؟امامت
جواب:
برخی از علمای اهل سنّت گفته اند: از نظر شیعه شرط است كه امام، هاشمی بلكه علوی باشد. آنگاه جواب دادهاند كه این شرط، نه تنها دلیلی ندارد بلکه مخالف اجماع نیز هست،

اما در جواب این شبهه باید گفت که :
اوّلاً، شیعه معتقد است امام باید از جانب خدای سبحان معیّن شود؛ چون فقط او میداند چه كسی معصوم و برتر از دیگران است و هاشمی یا علوی بودن به عنوان شرط امامت در كتب كلامی شیعه مطرح نشده است، هر چند منصوصین و تعیین شدگان از جانب خدای متعال، هاشمی و علوی هستند.


توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: دوشنبه 31 خرداد 1395 ساعت: 22:39

آنچه که در یکساعت تنهایی و تامل بر کشکول بنده ای نهادند! (1)ساری,گاه نوشته های محمود زارع
روح و نفس
ساری,گاه نوشته های محمود زارع:گاه بذهنم میزند که بین نفس و روح تفاوت وجود دارد.
از حکیمی که اتفاقا در دامن علمای حوزوی هم رشد کرده بود اخیرا شنیدم که میگفت " روح همان نفس است منتها این را در زبان شریعت روح میگویند و بلسان حکمت و فلسفه نفس یعنی یک حقیقت است در دو بیان و در دو نظرگاه "
اما من قانع نشدم چون روح را با نفس متفاوت از هم حس میکنم!

هم روح و هم نفس دارای مراتبی هستند و مراتبی هم میتوان بدانها داد مانند نفس امّاره ( بسیار امر کننده و خرده فرمایش زیاد دار) نفس لوّامه ( سرزنش گر , وجدان) و نفس مطمئنه و ... که مراتبی از نفس از مرتبه دانی به عالی است.


توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: دوشنبه 31 خرداد 1395 ساعت: 22:39

چگونگی تبیین قرآن با سنت معصومان (علیهم السلام)
سوم. روش منتخب تفسیر قرآن مجید این است كه چون این كتاب الهی، نور و « تِبیان كُل شى ء » میباشد و « قول فصل » خداست، پس ابهام و تیرگی در حریم او راه ندارد و فاهمهٴ مصون از غبار وَهْم و باصرهٴ محفوظ از عور و حول و عمی، توانِ اداركِ صحیح او را دارد.

چون قرآن كریم همتای عترت طاهرین (علیهم السلام) است، تبیین مراد آن با سنّت معصومین (علیهم السلام) در تقیید اطلاق، تخصیص عموم و... خواهد بود و چون اعتبار روایت، خواه با معارض و خواه بی معارض، مشروط به عدم تباین با مضمون قرآن مجید است، باید اوّلاً اصول كلّی قرآن روشن شود. ثانیاً خطوط جامع روایت واضح گردد. ثالثاً مفادِ واضحِ حدیث، بر اصل كلّی قرآن عَرْضه شود، رابعاً بعد از احراز عدم تباین روایت با قرآن، تعیین حدودِ مضمون قرآن با مفاد حدیث مشروح گردد و ناهماهنگی ثقلین تأمین شده و برای اعتقاد یا عمل حجت باشد.

ابطال تفسیر به رأی عقل
چهارم. عقل مُبرهِن و مُنزّهِ از شائبهٴ وَهْم و سائقهٴ خیال و مبرّای از صبغهٴ قیاس، مخاطَبِ صالحی برای دریافت معارف قرآنی است؛ زیرا مبانی بَیِّن یا مُبَیِّنِ عقلی، شاهد لُبّیِ متّصل یا منفصل برای وصول به مقصود وحی الهی است. همان طوری كه تفسیر قرآن به رأی، ناصواب میباشد و تفسیر سنّت معصومین (علیهم السلام) هم به رأی باطل است، تفسیر عقل كه از منابع غنیّ و قوی دینی است، به رأی، صائب نخواهد بود.

هرگز نمیتوان به بهانهٴ بطلان قیاسِ اصولی و فقهی كه همان تمثیل منطقی است، برهان عقلی را كه هم از لحاظ مادّه، قطعی و هم از جهت صورت یقینی میباشد، از اعتبار ساقط كرد. غرض آنكه عقل را به استحسان و مانند آن تعبیر نمودن، نوعی تفسیر به رأی دربارهٴ عقل برهانی است كه چونان تفسیر به رأی های دیگر باطل میباشد.

اشارات، لطایف و حقایق،سه چهره طولی تفسیر قرآن
پنجم. چون قرآن، كلام خداست و خداوند سبحان با سه راه با بشر سخن میگوید: یا بدون واسطه یا از ورای حجاب یا با فرستادن پیك: ﴿ و ما كان لبشرٍ أن یكلّمه اللهُ اِلّا وحیاً أو من وراء حجاب أو یرسل رسولاً فیوحی بإذنه ما یشاء إنّه علیّ حكیم ﴾،[8] مستحقّان سخن الهی نیز سه گروه اند؛ لذا تفسیر قرآن كریم نیز سه چهرهٴ طولی دارد؛ یعنی غیر از مفاهیم ظاهری عبارات، اشارت، لطایف و حقایقی دارد كه خواص و اولیاء و انبیاء از آن بهرهمند بوده و هستند.

چون خاصیّت طولی بودن هر سلسله ای این است كه كامِل، واجد ناقص است، لذا مستمعانِ بدون واسطه، از آنچه دیگران از وراء حجاب یا با آمدن پیكِ غیب با خبر میشوند، آگاه اند؛ گرچه محجوبان یا گیرندگان از پیكِ وحی، از آنچه مخاطبان بدون واسط مییابند، جز رقیقهٴ آن، ناآگاه اند.

زنده و حیات بخش بودن قرآن و معارف آن

ششم. خداوند سبحان كه معلّم قرآن است، معارف آن را مایه های حیاتِ جامعهٴ انسانی معرّفی كرد؛ ﴿ یا ایّها الذین امنوا استجیبوا لله و للرسول إذا دعاكم لما یحییكم و اعلموا أنّ الله یحول بین المرء و قلبه و أنّه إلیه تحشرون ﴾[9] و چیزی كه سبب حیات دیگران است، حتماً خود نیز زنده میباشد، مگر آنكه سبب قابلی و مُعِد باشد؛ مانند آب برای گیاه؛ و گرنه سبب فاعلی و مُفیض، نظیر قرآن برای انسان قطعاً خود حیّ است تا احیاء دیگران را به عهده گیرد.

چون احیاء حقیقیْ مخصوص متكلّم است، پس احیاء كلام او، از باب مظهریّت برای اسم محیی خواهد بود و مظهریّت احیاء، مسبوق به مظهریّت حَیّ قیوم میباشد؛ بنابراین، معارف قرآنی، اعم از مفاهیم حصولی و معقول آن و معارف حضوری و مشهودی، با حفظ مرتبهٴ خاص هر كدام، حقیقتاً زنده و زنده كننده اند.

تزکیه نفس، مهم ترین شرط ادراک صحیح قرآن

هفتم. مهمّترین شرط ادراك صحیح معانی قرآن، مبسوس شدن كوه هوا و منبّث شدن هوس است؛ ﴿ لو أنزلنا هذا القران علی جبلٍ لرأیته خاشعاً متصدّعاً من خشیة الله...﴾؛[10] چون خداوند گرچه به طور عام در صحنهٴ آفرینش تجلّی نمود: « الحمد لله المتجلّى لخلقه بخلقه...»[11] ، لیكن به طور ویژه در قرآن مجید جلوه كرد: « فتجلّی لهم فى كتابه من غیر أن یكونوا رأوه ».[12]

اگر رأی قیاسْ آلود و قلب غبارْ اندود بدون تطهیر دَرَن و تهذیب درون، خواست از معالی قرآن طرفی ببندد، هاتف غیبْ هماره میگوید: ﴿ لا یمسُّه إلاّ المطهّرون ﴾؛[13] چنان كه مطهّرین راستین را نیز در آیهٴ تطهیر در كمال وضوح بیان فرمود: ﴿ إنّما یرید الله لیذهب عنكم الرّجس أهل البیت ویُطهّركم تطهیراً ﴾.[14]

پروردگارا! توفیق فراگیری معارف قرآن و عترت طاهرین (علیهم السلام) را به جامعه انسانی عطا فرما و سعادت ایمان و عمل صالح را به مشتاقان ثقلین عنایت نما. « و آخر دعوانا أن الحمد لله ربّ العالمین ».

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: يکشنبه 30 خرداد 1395 ساعت: 21:43

مقام طمأنینه چیست؟ آیا طمأنینه با ایمان فرق دارد؟
جواب :
ایمان دارای درجاتی است كه ممكن است برخی از آنها با تزلزل همراه باشد.
مقام والای ایمان، همان طمأنینه است كه راه رسیدن به این درجه والا، گناه نكردن است.
اگر ما خود را با گناه مسموم نكنیم، مشكلی به وجود نمی آید و اگر آسیبی به ما رسید، امتحانی بیش نیست.
ساری,گاه نوشته های محمود زارع

گندم تا زمانی كه در انبار است، ارزان قیمت است؛ ولی وقتی تحت فشار سنگ آسیاب آرد شد، قیمت آن افزایش می یابد و هنگامی كه در تنور به نان تبدیل شد، قیمت آن از پیش گران تر می شود. این فشارها موجب كمال گندم است.

توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: يکشنبه 30 خرداد 1395 ساعت: 21:43

آنچه در جامعه و منطقهی ما و در جهان میگذرد ما را راضی نمیکند، ولی ما نه تسلیم میشویم و نه فرار میکنیم، بلکه میکوشیم این وضع را تغییر دهیم.
امام موسی صدر

کسانی که میخواهند محیط خود را تغییر دهند، به دو دسته تقسیم میشوند:
دستهی اول کسانی هستند که اسلحهی دیگران را به عاریت میگیرند.
بعضی از احزابی که ما با آنها ارتباطی نداریم و به آنها عقیده نداریم، کسانی هستند که… سعی کردند اسلحهی دیگران را در راه تغییر جامعهی خود به کار گیرند.

توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: يکشنبه 30 خرداد 1395 ساعت: 21:43

چگونگی تبیین قرآن با سنت معصومان (علیهم السلام)
سوم. روش منتخب تفسیر قرآن مجید این است كه چون این كتاب الهی، نور و « تِبیان كُل شى ء » میباشد و « قول فصل » خداست، پس ابهام و تیرگی در حریم او راه ندارد و فاهمهٴ مصون از غبار وَهْم و باصرهٴ محفوظ از عور و حول و عمی، توانِ اداركِ صحیح او را دارد.

چون قرآن كریم همتای عترت طاهرین (علیهم السلام) است، تبیین مراد آن با سنّت معصومین (علیهم السلام) در تقیید اطلاق، تخصیص عموم و... خواهد بود و چون اعتبار روایت، خواه با معارض و خواه بی معارض، مشروط به عدم تباین با مضمون قرآن مجید است، باید اوّلاً اصول كلّی قرآن روشن شود. ثانیاً خطوط جامع روایت واضح گردد. ثالثاً مفادِ واضحِ حدیث، بر اصل كلّی قرآن عَرْضه شود، رابعاً بعد از احراز عدم تباین روایت با قرآن، تعیین حدودِ مضمون قرآن با مفاد حدیث مشروح گردد و ناهماهنگی ثقلین تأمین شده و برای اعتقاد یا عمل حجت باشد.

ابطال تفسیر به رأی عقل
چهارم. عقل مُبرهِن و مُنزّهِ از شائبهٴ وَهْم و سائقهٴ خیال و مبرّای از صبغهٴ قیاس، مخاطَبِ صالحی برای دریافت معارف قرآنی است؛ زیرا مبانی بَیِّن یا مُبَیِّنِ عقلی، شاهد لُبّیِ متّصل یا منفصل برای وصول به مقصود وحی الهی است. همان طوری كه تفسیر قرآن به رأی، ناصواب میباشد و تفسیر سنّت معصومین (علیهم السلام) هم به رأی باطل است، تفسیر عقل كه از منابع غنیّ و قوی دینی است، به رأی، صائب نخواهد بود.

هرگز نمیتوان به بهانهٴ بطلان قیاسِ اصولی و فقهی كه همان تمثیل منطقی است، برهان عقلی را كه هم از لحاظ مادّه، قطعی و هم از جهت صورت یقینی میباشد، از اعتبار ساقط كرد. غرض آنكه عقل را به استحسان و مانند آن تعبیر نمودن، نوعی تفسیر به رأی دربارهٴ عقل برهانی است كه چونان تفسیر به رأی های دیگر باطل میباشد.

اشارات، لطایف و حقایق،سه چهره طولی تفسیر قرآن
پنجم. چون قرآن، كلام خداست و خداوند سبحان با سه راه با بشر سخن میگوید: یا بدون واسطه یا از ورای حجاب یا با فرستادن پیك: ﴿ و ما كان لبشرٍ أن یكلّمه اللهُ اِلّا وحیاً أو من وراء حجاب أو یرسل رسولاً فیوحی بإذنه ما یشاء إنّه علیّ حكیم ﴾،[8] مستحقّان سخن الهی نیز سه گروه اند؛ لذا تفسیر قرآن كریم نیز سه چهرهٴ طولی دارد؛ یعنی غیر از مفاهیم ظاهری عبارات، اشارت، لطایف و حقایقی دارد كه خواص و اولیاء و انبیاء از آن بهرهمند بوده و هستند.

چون خاصیّت طولی بودن هر سلسله ای این است كه كامِل، واجد ناقص است، لذا مستمعانِ بدون واسطه، از آنچه دیگران از وراء حجاب یا با آمدن پیكِ غیب با خبر میشوند، آگاه اند؛ گرچه محجوبان یا گیرندگان از پیكِ وحی، از آنچه مخاطبان بدون واسط مییابند، جز رقیقهٴ آن، ناآگاه اند.

زنده و حیات بخش بودن قرآن و معارف آن

ششم. خداوند سبحان كه معلّم قرآن است، معارف آن را مایه های حیاتِ جامعهٴ انسانی معرّفی كرد؛ ﴿ یا ایّها الذین امنوا استجیبوا لله و للرسول إذا دعاكم لما یحییكم و اعلموا أنّ الله یحول بین المرء و قلبه و أنّه إلیه تحشرون ﴾[9] و چیزی كه سبب حیات دیگران است، حتماً خود نیز زنده میباشد، مگر آنكه سبب قابلی و مُعِد باشد؛ مانند آب برای گیاه؛ و گرنه سبب فاعلی و مُفیض، نظیر قرآن برای انسان قطعاً خود حیّ است تا احیاء دیگران را به عهده گیرد.

چون احیاء حقیقیْ مخصوص متكلّم است، پس احیاء كلام او، از باب مظهریّت برای اسم محیی خواهد بود و مظهریّت احیاء، مسبوق به مظهریّت حَیّ قیوم میباشد؛ بنابراین، معارف قرآنی، اعم از مفاهیم حصولی و معقول آن و معارف حضوری و مشهودی، با حفظ مرتبهٴ خاص هر كدام، حقیقتاً زنده و زنده كننده اند.

تزکیه نفس، مهم ترین شرط ادراک صحیح قرآن

هفتم. مهمّترین شرط ادراك صحیح معانی قرآن، مبسوس شدن كوه هوا و منبّث شدن هوس است؛ ﴿ لو أنزلنا هذا القران علی جبلٍ لرأیته خاشعاً متصدّعاً من خشیة الله...﴾؛[10] چون خداوند گرچه به طور عام در صحنهٴ آفرینش تجلّی نمود: « الحمد لله المتجلّى لخلقه بخلقه...»[11] ، لیكن به طور ویژه در قرآن مجید جلوه كرد: « فتجلّی لهم فى كتابه من غیر أن یكونوا رأوه ».[12]

اگر رأی قیاسْ آلود و قلب غبارْ اندود بدون تطهیر دَرَن و تهذیب درون، خواست از معالی قرآن طرفی ببندد، هاتف غیبْ هماره میگوید: ﴿ لا یمسُّه إلاّ المطهّرون ﴾؛[13] چنان كه مطهّرین راستین را نیز در آیهٴ تطهیر در كمال وضوح بیان فرمود: ﴿ إنّما یرید الله لیذهب عنكم الرّجس أهل البیت ویُطهّركم تطهیراً ﴾.[14]

پروردگارا! توفیق فراگیری معارف قرآن و عترت طاهرین (علیهم السلام) را به جامعه انسانی عطا فرما و سعادت ایمان و عمل صالح را به مشتاقان ثقلین عنایت نما. « و آخر دعوانا أن الحمد لله ربّ العالمین ».

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: يکشنبه 30 خرداد 1395 ساعت: 11:54

مقام طمأنینه چیست؟ آیا طمأنینه با ایمان فرق دارد؟
جواب :
ایمان دارای درجاتی است كه ممكن است برخی از آنها با تزلزل همراه باشد.
مقام والای ایمان، همان طمأنینه است كه راه رسیدن به این درجه والا، گناه نكردن است.
اگر ما خود را با گناه مسموم نكنیم، مشكلی به وجود نمی آید و اگر آسیبی به ما رسید، امتحانی بیش نیست.
ساری,گاه نوشته های محمود زارع

گندم تا زمانی كه در انبار است، ارزان قیمت است؛ ولی وقتی تحت فشار سنگ آسیاب آرد شد، قیمت آن افزایش می یابد و هنگامی كه در تنور به نان تبدیل شد، قیمت آن از پیش گران تر می شود. این فشارها موجب كمال گندم است.

توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: يکشنبه 30 خرداد 1395 ساعت: 11:54

آنچه در جامعه و منطقهی ما و در جهان میگذرد ما را راضی نمیکند، ولی ما نه تسلیم میشویم و نه فرار میکنیم، بلکه میکوشیم این وضع را تغییر دهیم.
امام موسی صدر

کسانی که میخواهند محیط خود را تغییر دهند، به دو دسته تقسیم میشوند:
دستهی اول کسانی هستند که اسلحهی دیگران را به عاریت میگیرند.
بعضی از احزابی که ما با آنها ارتباطی نداریم و به آنها عقیده نداریم، کسانی هستند که… سعی کردند اسلحهی دیگران را در راه تغییر جامعهی خود به کار گیرند.

توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: يکشنبه 30 خرداد 1395 ساعت: 11:54

2. خدای سبحان، قرآن كریم را به عنوان نور به جهانیان شناسانده و چنین فرمود: ﴿ یا أیّها الناس قد جاءكم برهانٌ من ربّكم و أنزلنا إلیكم نوراً مبیناً ﴾[1]؛ ﴿ قد جاءكم من اللّه نور و كتاب مبین ﴾.[2]

خاصیت نورانی بودن قرآن آن است كه هم معارف آن روشن و مصون از ابهام و تیرگی است و هم جوامع بشری را از هرگونه تاریكی اعتقاد یا تیرگی اخلاقی یا ابهام در شناخت یا سرگردانی در انتخابِ راه یا تحیّر در ترجیح هدف و مانند آن می رهاند و به شبستان روشن صراط مستقیم و هدف راستینِ بهشتِ « عدن » می رساند؛ ﴿ كتاب أنزلناه إلیك لتخرج الناس من الظلمات إلی النور ﴾.[3]

تناسب تجلّی خدای سبحان در قرآن كریم، اقتضای چنین سمتی را برای این كتاب آسمانی دارد؛ زیرا كلام مبدئی كه ﴿ نور السموات و الأرض ﴾[4] است، حتماً باید روشن و روشنگر باشد.

بیان موجبات سعادت در قرآن
3. خدای سبحان، قرآن كریم را به عنوان تبیان همه چیز به انسانها شناسانده و چنین فرموده است: ﴿ و نزّلنا علیك الكتاب تبیاناً لكلّ شی ء و هدیً و رحمةً و بشری للمسلمین ﴾؛[5] یعنی هر چیزی كه در تأمین سعادت انسان سهم مؤثر دارد، در این كتاب الهی بیان شده است و اگر انجام كاری عامل فراهم نمودن سعادت بشر است، در آن آمده و اگر ارتكاب عملی مایهٴ شقاوت بشری می گردد، پرهیز از آن به صورت یك دستور لازم در آن تعبیه شده است.

اشتمال قرآن بر همهٴ معارف و اخلاق و اعمال الهی و انسانی به طور رمز یا ابهام یا معمّا و مانند آنها كه از قانون محاوره و اسلوب تعلیم و تربیت جداست، نمی باشد؛ بلكه به طور روشن است؛ زیرا خدای سبحان از جامعیّت قرآن نسبت به همهٴ اصول اسلامی به عنوان « تبیان » یاد كرده است.

پس هیچ گونه كمبودی در این كتاب نیست تا از خارج جبران شود؛ نه كمبود قانون و دستورهای انسانی و نه كمبود شناخت و معارف اسلامی و نه قصور در تبیین آنها؛ یعنی هم از لحاظ محتوا و مضمون، بی نیاز از مطالب بیگانه است و هم در تعلیم و تفهیم آنها بیانی رسا و لسانی گویا دارد كه از زبان دیگران بی نیاز و از قلم بیگانگان مستغنی است؛ زیرا خاصیت « تبیان كل شی ء » بودن، همین است.

تعلیم قرآن و بیان، سرآغاز نعم الهی
4. خدای سبحان خود را معلّم بالذات و بالإصالهٴ این كتاب آسمانی می داند: ﴿ الرّحمن ٭ علّم القران ٭ خلق الإنسان ٭ علّمه البیان ﴾[6] و در اهمیّت علوم قرآنی می توان به این نكته استشهاد كرد كه خدای سبحان، سرآغاز همهٴ نعمتهای مادّی و مجردِ ظاهری و باطنی را كه در سورهٴ « الرحمن » یادآور شده و همهٴ مكلفان را به اعتراف فرا خوانده و راه هرگونه تكذیب منكران را مسدود كرده، نعمت تعلیم قرآن و نیز تعلیم بیان انسان كه محصول آموزش قرآن كریم است، می شمارد.

اسم شریف رحمان كه حاكی از جامعیت همهٴ شئون رحمت است و در مشهد بعضی از ارباب شهود، این نام همانند نام مبارك « اللّه » از عظمت خاص برخوردار است و جامع همهٴ اسمای حسنای دیگر می باشد، مبدأ تعلیم قرآن قرار گرفت تا انسانها در مكتب خدای رحمان درس رحمت مطلقه بیاموزند و از قید انتقام آزاد شوند و از بند غضب رها گردند و از دام سَخَط پرواز كنند و از زندان ستم بیرون آیند و همچون آورندهٴ این كتاب، ﴿ بالمؤمنین رءؤف رحیم ﴾[7] شوند و همچون همراهان و اصحاب راستین او ﴿ رحماء بینهم ﴾[8] گردند و قبل از رحمت به دیگران بر جان خویش ترحّم نمایند و بر بدن ناتوان خود رحم كنند كه نه جان را طاقتِ ﴿ نار اللّه الموقدة ٭ الّتی تطّلع علی الأفئدة ﴾[9] است و نه جسم را توانِ تحمّلِ ﴿ كلّما نضجت جلودهم بدّلناهم جلوداً غیرها لیذوقوا العذاب ﴾[10] می باشد.

ناتوانی انسان عادی از درک مستقیم وحی

5. خدای سبحان، این كتاب عظیم الهی را از مبدأ تنزّل تا پایان نزول، در كسوت حق و در صحبت حقیقت قرار داد تا به جایگاه اصیل خود كه قلب انسان كامل و محقق در آن و متحقق به آن فرود آید؛ ﴿ و بالحقّ أنزلناه و بالحقّ نزل ﴾[11]، ﴿ نزل به الروح الأمین ٭ علی قلبك لتكون من المنذرین ﴾[12] و قبل از آنكه به قلب مبارك انسان كامل نزول كند و از آن جایگاه پاك به دیگران منتقل شود، ادراك معارف آن، بلاواسطه میسور انسانهای عادی نیست؛ چون هر قلبی ظرفیت خاصّ به خود دارد و هرگز نمی تواند قرآن را كه به تعبیر الهی قول سنگین و وزین است: ﴿ إنّا سنلقی علیك قولاً ثقیلاً ﴾[13]، تحمّل نماید.

از این جهت، پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) كه مظهر تامِّ خداوند است، سمت تعلیم قرآن و تبیین معارف آن را دارد؛ لذا حضرت حق تعالی رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را به عنوان معلّم كتاب و حكمت و مبیّن قرآن كریم معرّفی نمود؛ ﴿ كما أرسلنا فیكم رسولاً منكم یتلوا علیكم ایاتنا و یزكّیكم و یعلّمكم الكتاب و الحكمة و یعلّمكم ما لم تكونوا تعلمون ﴾.[14]

از اینكه فرمود: پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) كه حامل قرآن است، به شما انسانها چیزی می آموزد كه شما نمی توانید آن را از نزد خود یاد بگیرید، استفاده می شود كه عقل بشر برای تشخیص راه، گرچه نورافكن نیرومندی است، ولی هرگز به تنهایی كافی نیست؛ زیرا برای تأمین سعادت انسان، چیزهایی لازم است كه هیچ انسانی به فكر بشری خود به آن راه نمی یابد و این آیه همانند آیهٴ ﴿ رسلاً مبشّرین و منذرین لئلاّ یكون للناس علی اللّه حجة بعد الرسل و كان اللّه عزیزاً حكیماً ﴾[15]، از ادلّهٴ ضرورت نبوّت عامه است.

زیرا اگر عقل انسانها به تنهایی كافی بود، نیازی به پیام آوران الهی نبود و حجّت خدا بر انسانها با عقل آنها تمام بود؛ در حالی كه خدای سبحان می فرماید: اگر پیامبران فرستاده نمی شدند، انسانها می توانستند احتجاج كنند و به خداوند بگویند: ما اگر گمراه شدیم، برای آن بود كه تو برای ما راهنما نفرستادی؛ ﴿ و لو أنا أهلكناهم بعذابٍ من قبله لقالوا ربّنا لولا أرسلت إلینا رسولاً فنتّبع ایاتك من قبلِ أن نذلّ و نخزی ﴾.[16]

خلاصه آنكه پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) چیزهایی به جوامع انسانی می آموزد كه هرگز به فكر آنان نخواهد رسید و چون آن حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) همهٴ علوم الهی را از قرآن، بدون واسطه فرا می گیرد و دست دیگران به آنها نمی رسد، لذا وظیفهٴ تفسیر و تبیین این كتاب عظیم نیز به عهدهٴ آن حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) قرار گرفت؛ ﴿ و أنزلنا إلیك الذكر لتبیّن للناس ما نُزّل إلیهم و لعلّهم یتفكّرون ﴾[17] و انسانهای هر عصری مأمورند كه از سنّت و سیرت آموزندهٴ آن حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) در همهٴ شئون، مخصوصاً در بحثهای تفسیری استفاده نمایند؛ ﴿ و ما اتاكم الرّسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانْتهوا و اتقوا اللّه إنّ اللّه شدید العقاب ﴾.[18]

این سمت پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) كه تبیین قرآن كریم است، با نور بودن قرآن و با تبیان او منافات ندارد؛ چون همین كتاب نورانی و مبین، در كمال ظهور، رسول گرامی را مفسّر و بیانگر خود می داند و بسیاری از معارف روشن قرآن است كه فقط دیدهٴ بینا و باصرهٴ نیرومند و درونْ بین پیامبراكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می بیند، نه دیگران.

بنابراین، در عین حال كه قرآن كریم نور و تبیان است، بهره برداری مردم از همهٴ احكام و معارف آن نیازمند به تبیین رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و همچنین ائمهٴ اطهار(علیهم السلام) كه جانشینان رسول گرامی اسلام اند، می باشد.

مرجع تفسیرهای معصومین (علیهم السلام) به این است كه از مخزن بی كران قرآن و از باطن عمیق آن استنباط می كنند و برای دیگران بیان می نمایند؛ نه اینكه مطالب بیگانه و خارج از قرآن می آورند؛ گذشته از آنكه بسیاری از روایاتی كه در زمینهٴ تفسیر آیات قرآن رسیده است، ناظر به تطبیق محتوای آنها بر مصادیق خارجی است كه جدای از تبیین معنا و تفسیرِ مفهوم آنهاست.

چون آرای مفسّران دیگر كه معصوم نیستند حجّت نمی باشد، از این جهت محذوری در پذیرش یا نفی آنها نیست؛ البته به عنوان یك نظر علمی و رأیِ فنّی، مورد احترام خواهند بود و از این حیث نیز با نورانی بودن قرآن و تبیان بودن او منافاتی ندارد.

جاودانگی قرآن کریم
6. خدای سبحان، این كتاب عظیم الهی را شایستهٴ بقا و لایق خلود و جاودانگی معرّفی كرد و او را از گزند هر مانعی مصون دانست و چنین فرمود كه: ﴿ لا یأتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه ﴾.[19]

ممكن است توهّم شود كه نسخ بعضی از احكام بادوام و ابدیّت مطالب قرآن مناسب نیست، زیرا نسخ یك حكم و از بین بردن یك قانون، همان ابطال آن است و چون نسخ در بعضی از احكام قرآن راه دارد، پس بطلان به حریم قرآن راه می یابد، در حالی كه چنین ادعا شده است كه هرگز بطلان به حریم قرآن راه ندارد.

پاسخ این شبهه آن است كه گرچه نسخ قانون یا حكم از طرف بعضی از قانونگذاران یا حكّام، همراه با ابطال آن است، لیكن این از خصوصیت مورد است؛ نه لازمهٴ حقیقت نسخ.

توضیح آنكه گاهی در اثر جهل یا فراموشیِ قانونگذار، قانون باطل و ناروایی جعل می شود و در حین عمل، به جهل یا اشتباه آن پی برده می شود، آنگاه نسخ و زوال آن قانون اعلام می گردد و به جای آن، قانون دیگری جعل می شود و گاهی در اثر اقتضای زمینه و مناسب بودن شرایط، قانون خاصّی جعل می شود تا شرایط عوض شود با علم به اینكه قانون محدود است و برای شرایط مخصوص است و هنگامی كه شرایط دگرگون شد، همان طوری كه قانون گذار می دانست و پیش بینی می كرد، نسخ قانون قبلی اعلام می شود و قانون جدیدی به جای آن جعل می گردد و روح نسخ به این معنا، همان تخصیص زمانی قانون است؛ لیكن چون ظاهر آن قانون، دوام و گسترش بود، چنین پنداشته می شود كه آن قانون نسخ شد؛ در حالی كه عصارهٴ آن این است كه آن قانون، تخصیص زمانی یافت؛ نه نسخ شد.

بنابراین، در حقیقت نسخ چنین اخذ نشده است كه امر باطلی در اثر جهل یا نسیان قانونگذار به عنوان قانون، جعل و اعلام شد و سپس بطلان آن آشكار شد؛ بلكه تمام نسخ هایی كه در قوانین الهی یافت می شود از قبیل تخصیص زمانی خواهد بود؛ زیرا قانونگذار آنها خدای سبحان است كه چون ذات اقدسش عین علم و شهود به ذات خود و به حقایق تمام اشیاست، نه جهل در او راه دارد: ﴿ و ما یعزب عن ربّك من مثقال ذرّة فی الأرض و لا فی السماء ﴾[20] و نه فراموشی را به حرم امن آن ذات اقدس راهی است؛ ﴿ و ما كان ربّك نسیّاً ﴾.[21]

همین معنا كه روح نسخ در قوانین الهی، همان تخصیص زمانی است، گاهی در متن قانون قبلی یادآوری می شود؛ یعنی در هنگام وضع قانون اول گفته می شود كه این قانون تا اطّلاع ثانوی قابل اجراست و بعداً عوض می شود؛ نظیر آنچه یك طبیب حاذق و آگاه از همهٴ خصوصیات بیمار و مطّلع بر كیفیت درمان تدریجی او، اعلام می دارد كه این داروی معیّن تا اعلام نتیجهٴ آن، مورد استفاده قرار می گیرد و گاهی هم ممكن است كه به بیمار اطلاع ندهد كه بهره برداری از این داروی مشخص، موقّت است.

غرض آنكه در حقیقت نسخ اخذ نشده است كه قانونگذار باید جاهل یا ناسی باشد و در نتیجه، قانون اوّلی باطل بوده و در اثر جهل یا فراموشی وضع شده است؛ بلكه ممكن است قانونگذار آگاه باشد و مصلحت واقعی ایجاب كند كه یك قانون موقّت وضع گردد تا با دگرگونی شرایط، قانون جدید دیگری جعل شود؛ حتّی ممكن است همین توقیت هم در متن قانون قبلی اعلام شود؛ مثل اینكه خدای سبحان در جریان بزهكاری بعضی از زنان چنین فرمود: ﴿ فأمسكوهنّ فی البیوت... أو یجعل اللّه لهنّ سبیلاً ﴾؛[22] یعنی حدّ خطای آنان حبس ابد است، تا اینكه راه دیگری و قانون جداگانه ای وضع گردد و این تعبیر، مثل آن است كه در حین جعل قانون اوّلی اعلام شود كه ارزش این قانون تا اطلاع ثانوی است؛ چنان كه دربارهٴ حدّ گناه، قانون دیگری جعل شد كه مشروح آن در كتاب حدود آمده است.

بهره مندی صاحبان قلب سالم از درک قرآن
7. خدای سبحان، ادراك معارف این كتاب عظیم الهی را مخصوص كسانی دانست كه دارای قلب اند و آن را مركز علم حقیقی می داند و گروهی كه قلب خود را از دست داده اند یا آن را بیمار كرده اند، از فهم اسرار قرآنی محروم اند. منظور از قلب در تعبیرهای عربی یا عنوان دل در تعبیرهای فارسی، همان روح مجرّد و لطیف الهی است كه خداوند به انسانها مرحمت نموده و استعداد دریافت هرگونه كمالی را داراست و تعلق به دنیا و هرگونه تبه كاری او را از اوج كمال یا لیاقتِ تكامل اسقاط می كند و پردهٴ ضخیمی جلوی آن می آویزاند كه حقایق را نبیند و فقط به خاطرات نفسانی و آرمان های شیطانی كه از قوای درونی یا وسوسه های شیطان سر بر می آورند، می نگرد و به تحقّق بخشیدن آنها می كوشد.

چون اندیشه و علم، یك وجود مجرد است، نیل به آن، نه در اختیار مغز مادّی است و نه در عهدهٴ قلب مادّی كه در تمام حیوانها وجود دارد؛ بلكه مخصوص روح مجرّد انسانی است كه دستگاه مادّی مغز و مانند آن كارهای فیزیكی و مقدمات مادّی آن را به عهده دارند و وجود متافیزیكی آن فقط به عهدهٴ روح مجرّد است.

گرچه بحث تفصیلی تجرّد روح و اینكه قلب كه در قرآن و حدیث استعمال می شود، همان روح مجرّد انسانی است، به محل مناسب خود موكول می شود، ولی برخی از شواهدی كه دلالت می كند بر اینكه منظور از قلب، همان روح مجرّد است، نقل می شود.

تجرد محتوای قرآن و فرشته وحی
الف. قرآن بر قلب پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شده است: ﴿ نزل به الروح الأمین ٭ علی قلبك لتكون من المنذرین ﴾[23]؛ یعنی فرشتهٴ وحی كه از هر جهت، امین از تعدّی و دگرگون كردن است، قرآن را بر قلب تو (ای پیامبر) فرود آورد.

شك نیست كه هم معارف و علم و اخبار غیبی كه قرآن حاوی آنهاست، مجرّد از طبیعت و مادّه اند و هم حضرت جبرئیل (علیه السلام) و ممكن نیست این امورِ مجرّد از ماده و منزّهِ از تنگنای طبیعت بر قلب صنوبری یا بر مغز مادّی فرود آیند. گاهی در هنگام نزول بعضی از سوره ها هزاران فرشته آن را بدرقه نموده تا در جایگاه اصیل خود كه قلب مطهّر رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است مستقر شود و هرگز نمی توان این نزول را امر مادّی دانست و آن همه نازل شوندگان را مادّی پنداشت. پس، قلب كه محل تجلّی آن علوم و حاملان آن معارف است، یقیناً مجرد است.

اسناد اطاعت و عصیان به قلب
ب. كتمان شهادت در محكمهٴ عدل، گناه دل است؛ ﴿ و لا تكتموا الشهادة و من یكتمها فإنّه اثم قلبه ﴾؛[24] یعنی از ادای شهادت حق در حضور حاكم عادل خودداری نكنید و آن را كتمان ننمایید؛ زیرا هركس شهادت حق را مستور كند، قلب او گناهكار است.

تردیدی نیست كه اطاعت و عصیان، مخصوص روح آدمی است؛ نه اعضا و جوارح او كه ابزار امتثال اوامر یا تمرّد از آنها هستند و شك نیست كه قلب طبیعی و مادّی كه عهده دار پالایش خون و سایر كارهای طبیعی است، اطاعت و عصیان تشریعی ندارد. پس، مراد از قلب در این گونه از موارد، همان روح انسانی است كه حقیقت انسان به اوست.

دل هوا پرست از یاد خداوند غافل است؛ ﴿ و لا تطع من أغفلنا قلبه عن ذكرنا و اتّبع هواه و كان أمره فرطاً ﴾[25]؛ یعنی از كسی كه ما قلب او را از یاد خودمان در اثر تداوم تبه كاری و استمرار هوا پرستی غافل نمودیم، پیروی نكن و او تابع هوای خویش است و كار او تجاوز از مرز بندگی و تعدّی از عدل است.

اشكالی در این جهت نیست كه یاد حق، امر مادّی نیست و غفلت از آن هم امر طبیعی و محسوس نخواهد بود؛ اگر چه ریشه آن تعلّق به عالم طبیعت دارد و چون خدای سبحان، مجرّد از هر قید مادّی است، یاد خداوند كه همان توجه به سوی او و گرایش به سمت اوست، یقیناً منزّه از مادّه است و قلبی كه به یاد اوست، حتماً مجرّد است و قلبی كه از یاد او غافل است، از تجرّد خود بهره نمی برد و بر چهرهٴ جانِ مجرّد انسانِ غافل، پردهٴ پندار باطل آویخته است، چنان كه رخسار جان انسان متذكّر، از پوشش پردهٴ وَهْم و حجابِ خیال، مصون است؛ ﴿ و اذكر ربّك فی نفسك تضرّعاً و خیفةً و دون الجهر من القولِ بالغدوّ والاصال و لا تكن من الغافلین ﴾[26] . در این كریمه، یاد خداوند را به نفس نسبت داده است كه همان نفس ناطقهٴ انسانی است و همان در حقیقت، عهده دار یاد خدا و مسئول غفلت از یاد حق تعالی است.

اسناد سلامتی و بیماری به قلب
ج. برای دل در فرهنگ قرآن كریم، سلامت و مرضی است كه هیچ ارتباطی به قلب مادّی ندارد و خداوند سبحان، بعضی از امور را مرض قلب می داند و برخی از دلها را بیمار می شمارد. گاهی عقیدهٴ تباه و جهان بینی باطل و ایمان ناصواب را مرض می شمارد و گاهی روابط سیاسی و برخوردهای سوء آن را مرض قلب می داند.

مثلاً نفاق را مرض می داند؛ ﴿ فی قلوبهم مرض فزادهم اللّه مرضاً ﴾[27] و همچنین گرایش مرد به آهنگ زن نامحرم و اجنبی را مرض می شمارد و به همسران پیامبراكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) دستور می دهد كه در هنگام سخن گفتن، صدایتان را رقیق نكنید تا مردی كه قلب او مریض است، طمع نكند؛ ﴿ فلا تخضعن بالقول فیطمع الّذی فی قلبه مرض و قلن قولاً معروفاً ﴾.[28]

همین طور گرایش سیاستمداران كاذب را به بیگانگان، مرض دل می شمارد و به آنان كه رابطهٴ مرموزی با بیگانگان دارند، اعلام می نماید كه این گرایش سیاسی مرض دل است و هشدار می دهد كه همین مایهٴ رسوایی آنها خواهد شد: ﴿ فتری الذین فی قلوبهم مرض یسارعون فیهم یقولون نخشی أن تصیبنا دائرة فعسی اللّه أن یأتی بالفتح أو أمرٍ من عنده فیصبحوا علی ما أسرّوا فی أنفسهم نادمین ﴾[29]؛ یعنی می بینی (تو ای پیامبر) كسانی را كه در دلهای آنان مرض است، به سَمْت كفّار و بیگانگانْ شتابزده گرایش دارند و بهانهٴ آنان كه به عنوان منطق سوء آنها مطرح است، این است كه می گویند: ما می ترسیم برگشت وضع سیاسی به ما اِصابت كند و ما را آسیب برساند (احتمالاً وضع سیاسی دگرگون می شود و مشركان پیروز می گردند و مسلمین شكست می خورند).

خداوند در ابطال این پندار و از بین بردن این بیماری سیاسی فرمود: امید آن می رود كه پروردگار، فتح مهمّی نصیب مسلمین كند یا كار دیگری پیش آورد و این گروه بیمارْ دل بر آنچه در نهادشان مستور داشتند، پشیمان گردند.

در موارد یاد شده و مشابه آن كه فراوان است منظور از قلب، همان روح انسانی است؛ وگرنه هیچ متخصص قلبی، اثر مرض را در دل منافق نمی یابد و هیچ قلب شناس حاذقی اثر بیماری را در دل مردی كه به زن نامحرم طمع دارد، مشاهده نمی كند و هیچ طبیب محققی كه سالیان متمادی در شناخت امراض گوناگون قلب كار كرده است، و راه های درمان آن را می شناسد، اثر مرض را در قلب سیاستمداری كه به بیگانگان گرایش سوء دارد، احساس نمی كند؛ بلكه گاهی همهٴ این گروههای یاد شده یا در عنفوان شبابند و از سلامتی كامل قلب برخوردارند و یا اگر به دورهٴ كهولت رسیده اند، از گزند مرضهای مادّی قلب و از آسیب بیماریهای قلب مادّی، مصون مانده اند.

معلوم می شود كه منظور از قلب در این موارد كه گاهی به مرض و زمانی به سلامت متصف می شود مانند: ﴿ إذ جاء ربّه بقلب سلیم ﴾[30]، ﴿ إلاّ من أتی اللّه بقلب سلیم ﴾[31] همانا نفس ناطقهٴ آدمی است؛ چنان كه در ذیل آیه ای كه گرایش سوء سیاسی را مرض قلب می داند، می فرماید: ﴿ فیصبحوا علی ما أسرّوا فی أنفسهم نادمین ﴾[32]؛ یعنی بر آنچه در نفوسشان نهان كرده اند، پشیمان می شوند. پس، مراد از قلب، همان روح مجرّد انسانی است.

تعلیم و تزکیه، محور اساسی قرآن
8. خدای سبحان، قرآن كریم را تبیان همه چیز دانست. گرچه ممكن است منظور از ﴿ تبیاناً لكل شی ء ﴾ [33] این باشد كه هر چه در جهان تكوین و عالم خارج وجود دارد، قرآن كریم از لحاظ علمی حاوی آنهاست؛ زیرا این كتاب عظیم الهی از مبدأ اعلا تنزیل یافت و در آن مقام، همهٴ حقایقْ وجودِ جمعی دارند: ﴿ إنْ من شی ء إلاّ عندنا خزائنه ﴾[34] و برای قرآنْ همان طوری كه ظاهِر أنیق است، باطنِ عمیق می باشد و برخی از روایات نیز همین اشتمال قرآن بر همهٴ علوم جهان هستی را تأیید می كند؛ لیكن محور اساسی قرآن، همان تعلیم و تزكیهٴ انسانها در راه عقیده و اخلاق و اعمال شایسته است، تا از این رهگذر، سعادت خود را تحصیل نموده، به هدف نهایی كه لقای خداوند سبحان است، نایل گردند.

امّا سایر دانشهای مادّی و علوم و صنایع تجربی و حرفه های هنری و آداب و سنن اعتباری و مانند آن، دور از هدف اصیل آن است لذا آنچه بیش از هر چیزْ مورد عنایت این كتاب عظیم الهی است، تشریح اصل شناخت و تعلیل معیارهای اساسی آن و اعلام طرز تعقّل و كیفیّت استنتاج از مقدمات عقلی و پرهیز از تقلید جاهلی و نیز اجتناب از مغالطه در تفكّر و مانند آن است كه به عنوان شرط درست اندیشیدن یا مانع آن خواهند بود.

آنگاه به اصیل ترین معلوم و مهم ترین معروف كه خدای سبحان و اسمای حسنای آن حضرت و تعریف جمال و جلال آن ذات اقدس و تبیین صفات ذات و اوصاف فعل آن حضرت و تعلیل توحید ذاتی و صفاتی و فعلی و نیز تشریح توحید ربوبی و عبادی و مانند آن می باشدْ می پردازد و همچنین به كیفیّت تدبّر خدای سبحان نسبت به جهان آفرینش، توسّط قضا و قدر و لوح و قلم و محو و اثبات و اُمّ الكتاب و فرشتگانی كه مدبّر امورند و نظایر آن پرداخته و از آنها بحث می كند.

نیز دربارهٴ آفرینش انسان و تركّب وی از روح مجرّد و جسم مادّی و تطوّر او در عوالم متعدّد، از آنچه قبل از دنیا داشت و آنچه هم اكنون در نشأهٴ طبیعت دارد و آنچه بعد از ارتحال از دنیا پیدا می كند و اینكه انسان گرچه از علوم مادّی و تجربی تهی بود، ولی از دانش فطری برخوردار بود و با همان سرمایهٴ آگاهی از فجور و تقوا به جهان مادّه دیده گشود و در انتخاب راه آزاد است و نه جبر در كار است و نه تفویض و مسائل فراوان دیگری كه بخش مهمّ از تعالیم قرآن را تشكیل می دهد.

همچنین دربارهٴ وحی و نبوّت و رسالت و سیرهٴ پیامبران و سنّت مردان الهی در مبارزه با نفس در جبههٴ جهاد اكبر و جنگ با ظالم در صحنهٴ نبرد اصغر و كیفیّت پیروزی صابران و علّت انحطاط ظالمان و مترفین و مسرفین و كیفیت ولایت تكوینی و كرامت و اعجاز انبیای عظام و اولیای كرام و نیز ولایت تشریعی مردان الهی در ادارهٴ امور امّتهای اسلامی و تشكیل حكومتهای دینی و مانند آن مبسوطاً گفت و گو می كند.

بی نیازی محتوا و دلالت قرآن از علوم دیگران
9. خدای سبحان، قرآن كریم را به عنوان نور و هدایت و اوصاف كمالی دیگر معرّفی نمود و لازمهٴ این توصیف، آن است كه قرآن حاوی همهٴ معارف و قوانین سعادت بخش بشری است و در روشن نمودن آنها نیز همانند نورافكن نیرومند، قوی و غنی است؛ یعنی هم در محتوا بی نیاز از علوم دیگران است و هم در دلالت بر آنها مستغنی از چاره جویی اغیار. لذا كسی نمی تواند مطلبی از خود بر مطالب قرآن كریم بیفزاید یا از آن بكاهد و نیز نمی تواند روش تبیین و دلالت خاصّی را بر او تحمیل كند.

لیكن این معنا مستلزم آن نیست كه انسان با قرآن كریم برخورد جاهلانه نماید و آنچه از علوم و معارف كه اندوخته است، آنها را نادیده بگیرد و همانند یك فرد بسیط تحصیل نكرده، در حضور این كتاب عظیم الهی قرار گیرد؛ زیرا بین تحمیل كردن و تحمّل نمودن فرق است. آنچه صحیح است آن است كه كسی حق ندارد، چیزی از یافته های بشری را بر آن وحی الهی تحمیل نماید و در نتیجه، قرآن را بر هوا و میل خود معطوف دارد و بر رأی خاص خویش تفسیر كند؛ ولی تحصیل علوم، ظرفیت دل را گسترش می دهد و مایهٴ تحمّل صحیح و قابل توجّه معارف قرآن می سازد و مایهٴ شرح صدر خواهد بود؛ « إنّ هذه القلوب أوعیة فخیرها أوعاها ».[35]

هر قلبی كه از اندیشه های مستدلْ برخوردار است، آمادگی آن قلب برای تحمّل و دریافت علوم قرآنی بیشتر است و هرچه انسان در مدرسهٴ جهان آفرینش از آیات كتاب تكوینی خداوند بهره می برد و آگاه می شود، قدرت تحمّل او نسبت به آیات كتاب تدوینی افزون تر می گردد؛ زیرا با صدر مشروح، قرآن را تلاوت و آن را استماع و به سوی او انصات و همچنین گرایش پیدا می كند.

خلاصه آنكه تحمیل فرضیهٴ علوم تجربی و مانند آن كه در طیّ اعصار دگرگون می گردد، بر علوم قرآنی كه معصوم از تحوّل و مصون از بطلان است، صحیح نیست؛ ولی تحمّل علوم قرآنی در پرتو علوم و معارف انسانی رواست.

تقوا و عدم تمرد از دستورات الهی،شرط فراگیری علوم قرآنی
10. خدای سبحان، خود را معلّم قرآن كریم معرفی نمود و تقوای انسانها را شرط فراگیری علوم حقیقی قرار داد و چنین فرمود: ﴿ إنْ تتقوا اللّه یجعل لكم فرقاناً ﴾[36] ؛ یعنی اگر با تقوا بودید و با پرهیز از تمرّد، دستورات الهی را همواره رعایت كردید، خداوند نوری كه با آن فرق بین حق و باطل میسور است، به شما می دهد و مهم ترین عاملی كه فارِق بین صواب و ناصواب است، همانا قرآن كریم می باشد و از جمع این دو مطلب، نصاب آشنایی با قرآن كامل می گردد.

زیرا از یك طرف مبدأ فیض یاب، قلب انسان پارساست كه در استفاضهٴ معارف از هر گزندی مصون است و چون انسانْ همانند موجودات دیگر ذاتاً نیازمند به خدای سبحان است، و این نیازمندی مقوّم ذات هستی اوست، همان طوری كه بی نیازی عین ذات خداوند است، بنابراین، انسان وقتی می تواند از خدای سبحان فیض دریافت دارد كه همواره وارسته از گناه و پیراسته به پرهیزگاری باشد؛ یعنی شرط مذكور، هم در حدوثْ دخیل است و هم در بقا و اگر لحظه ای خود را بی نیاز از پروردگار پنداشت، همین پندار شرك آلودْ زمینهٴ هبوط او را فراهم می كند و از پیك سخط خداوند، فرمانِ ﴿ فاهبط منها ﴾[37] فرا می رسد.

زیرا تنها شرط بهره برداری از باطن قرآن و آشنایی با آن نور مخصوص، همان پرهیز از گناه است و كسی كه در ابتدای امر، خود را نیازمند مشاهده كند و با فراگیری پاره ای از علوم و آیات حق، خود را مستغنی بپندارد و از كسوت زرّین آیات الهی به در آید: ﴿ فانسلخ منها ﴾[38] و اِخلاد به زمین و گرایش به عالم طبیعت پیدا كند: ﴿ أخلد إلی الأرض ﴾[39]، هرگز صلاحیت شاگردی خداوند را نخواهد داشت؛ چون طبق همان آیهٴ یاد شده، وقتی خداوند فرقان عطا می كند كه انسان با تقوا باشد. پس، اگر تقوا اصلاً حاصل نشد یا دوام نداشت، فیض خداوند قطع می گردد.

نتیجه آنكه گرچه فاعل (خدا) تامّ الإفاضه است، ولی قابلیت قابل هم لازم است؛ زیرا قرآن كریم، همان طوری كه تقوا و سرسپردگی را شرط لازم برای فیض یابی انسانها از خداوند دانست، طغیان و سركشی از دستورهای الهی را مانع هرگونه بهره برداری از فیض الهی دانست و در قبال ﴿ هُدیً للمتقین ﴾[40] چنین فرمود: ﴿ أفلا یتدبرون القران أم علی قلوب أقفالُها ﴾[41]؛ یعنی تقوا مایهٴ اهتدای متقیان است و طغیان و تمرّد، مایهٴ محرومیت طاغیان.زیرا پرهیز از گناه، مایهٴ شرح صدر و گسترش دل است، و تمرّد از دستورهای الهی، پایهٴ ضیق صدر و بستن در دل و قفل شدن آن می باشد. لذا فرمود: ﴿ لا تطغوا فیه فیحلّ علیكم غضبی و من یحلل علیه غضبی فقد هوی ﴾[42]؛ یعنی دربارهٴ حكمْ طغیان نورزید؛ زیرا طغیان، مایهٴ غضب خداست و كسی كه مغضوب خدا شد، سقوط می كند.

این مطلب عمیق به صورت قیاس منطقی، چنین تبیین می شود: « كلّ من طغی یحلل علیه غضب اللّه و كلّ من یحلل علیه غضب اللّه فقد هوی ». پس، اگر تقوا شرط صعود به سوی كمال است، طغیانْ مایهٴ سقوط از آن خواهد بود، و چگونه كسی كه اصلاً واجد تقوا نبوده یا قبلاً واجد آن بوده، ولی بعداً به دام خیال افتاده و خود را بی نیاز پنداشته و در اثر این پندارِ سرابی، خود را ساقط كرده است، توان بهره مندی از قرآن را دارد؟!

تأثیر سوء طغیان به قدری زیاد است كه در آیهٴ یاد شده، از سقوط قطعی طاغیان به فعل ماضی یاد شده است. پس، قرآن كه حبل خداست، تنها با تقوا می توان به آن اعتصام نمود و در نتیجه رفعت یافت، چنان كه وعدهٴ الهی به ترفیع مؤمنان، مخصوصاً عالمان از اهل ایمان، در قرآن تثبیت شده است؛ ﴿ یرفع اللّه الذین آمنوا منكم و الذین أُوتوا العلم درجات ﴾[43] و طغیان، عبارت از رهایی آن حبل الهی است و چون تمام نعمتها و قدرتها از ناحیهٴ خداوند است، كسی كه با ترك طناب تقوا و رها كردن ریسمان الهی ارتباط خود را از مبدأ كمال و هستی بُرید، یقیناً سقوط كرده، هلاك می شود.

امیدواریم خدای سبحان به همگان قلب سلیم و تقوای كامل اعطا فرماید تا از معارف قرآن و سخنان اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) بهره مند گردند.

[1] ـ سورهٴ نساء، آیهٴ 174.
[2] ـ سورهٴ مائده، آیهٴ 15.
[3] ـ سورهٴ ابراهیم، آیهٴ 1.
[4] ـ سورهٴ نور، آیهٴ 35.
[5] ـ سورهٴ نحل، آیهٴ 89.
[6] ـ سورهٴ الرحمن، آیات 1 ـ 4.
[7] ـ سورهٴ توبه، آیهٴ 128.
[8] ـ سورهٴ فتح، آیهٴ 29.
[9] ـ سورهٴ همزه، آیات 6 ـ 7.
[10] ـ سورهٴ نساء، آیهٴ 56.
[11] ـ سورهٴ اسراء، آیهٴ 105.
[12] ـ سورهٴ شعراء، آیات 193 ـ 194.
[13] ـ سورهٴ مزّمّل، آیهٴ 5.
[14] ـ سورهٴ بقره، آیهٴ 151.
[15] ـ سورهٴ نساء، آیهٴ 165.
[16] ـ سورهٴ طه، آیهٴ 134.
[17] ـ سورهٴ نحل، آیهٴ 44.
[18] ـ سورهٴ حشر، آیهٴ 7.
[19] ـ سورهٴ فصّلت، آیهٴ 42.
[20] ـ سورهٴ یونس، آیهٴ 61.
[21] ـ سورهٴ مریم، آیهٴ 64.
[22] ـ سورهٴ نساء، آیهٴ 15.
[23] ـ سورهٴ شعراء، آیات 193 ـ 194.
[24] ـ سورهٴ بقره، آیهٴ 283.
[25] ـ سورهٴ كهف، آیهٴ 28.
[26] ـ سورهٴ اعراف، آیهٴ 205.
[27] ـ سورهٴ بقره، آیهٴ 10.
[28] ـ سورهٴ احزاب، آیهٴ 32.
[29] ـ سورهٴ مائده، آیهٴ 52.
[30] ـ سورهٴ صافات، آیهٴ 84.
[31] ـ سورهٴ شعراء، آیهٴ 89.
[32] ـ سورهٴ مائده، آیهٴ 52.
[33] ـ سورهٴ نحل، آیهٴ 89.
[34] ـ سورهٴ حجر، آیهٴ 21.
[35] ـ نهج البلاغه، حكمت 147.
[36] ـ سورهٴ انفال، آیهٴ 29.
[37] ـ سورهٴ اعراف، آیهٴ 13.
[38] ـ سورهٴ اعراف، آیهٴ 175.
[39] ـ سورهٴ اعراف، آیهٴ 176.
[40] ـ سورهٴ بقره، آیهٴ 2.
[41] ـ سورهٴ محمد(صلی الله علیه و آله و سلم)، آیهٴ 24.
[42] ـ سورهٴ طه، آیهٴ 81.
[43] ـ سورهٴ مجادله، آیهٴ 11.
(منبع)

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: جمعه 28 خرداد 1395 ساعت: 19:40


مبرهن نبودن نظریه رمز بودن حروف بسم الله

همچنین اگر لفظِ « باء »، در « بسم اللّه » و نیز سایر حروف این كلمه، هر كدام رمز خاص و خلاصه ای از اسم مخصوص الهی باشد؛ نظیر آنچه پیرامون برخی از حروف مقطعه وارد شد، كه در این حال نیز بحث مزبور بی ثمر است؛ زیرا لفظ « باء » در این حال، جزئی از اجزای اسم خاص الهی می باشد و نیازی به تعلّق به غیر ندارد؛ چون حرف جرّ نیست تا پیرامون متعلّق آن گفت و گو شود.[1]

این احتمال نیز مُبرَهن نمی باشد. آنچه به نظر می رسد، همان مطلب مشهور بین اهل تفسیر است كه لفظ « باء » حرف جر است و متعلَّق می طلبد؛ گرچه بحث دربارهٴ تعیین متعلّق آن نسبت به سایر معارف قرآنی از اهمیّت ویژه ای برخوردار نیست.

برخورد ملاصدرا و علامه با این بحث

لذا، صدر المتألهین (قدّسسرّه) تحقیق پیرامون مطالبی از قبیل: 1. تعیین متعلَّق « باء » 2. تقدم یا تأخر متعلّق محذوف 3. معنای تعلّق اسم به قرائت در: ﴿ اقرء باسم ربّك ﴾ 4. چگونه لفظ « باء » مبنی بر كسر شد، با اینكه حرفهای بسیط مانند كاف تشبیه، لام ابتداء، واو عطف، فاء عطف و مانند آن مبنی بر فتح اند و سایر مباحث این سطح را به تفاسیر مشهور، مخصوصاً كشّاف ارجاع نمود و خود به تحقیق آن نپرداخت؛[2] لیكن برای تفسیر دارج و رایج، توجه اجمالی به آن سودمند است، لذا استاد علامه طباطبایی (قدّسسرّه) با عبارت كوتاهی چونان مفسران گزیده گوی دیگر، از تعیین متعلَّق و اشاره به آن دریغ نفرموده است.[3]

لزوم آغاز کار با نام خدا و موضوعیت نداشتن بسم الله
لازم است توجه شود كه چون خداوند سبحان به مقتضای هو الاوّل، آغاز هر كار و هر شأن است، لذا اگر كاری بدون توجه به خدا آغاز شود، منقطع الأوّل است؛ چنان كه اگر كار و شأنی بدون قصد قرب به خداوند كه هو الآخر می باشدْ انجام شود، منقطع الآخر و ابتر خواهد بود؛ از این رو لازم است هر كاری به نام خدا آغاز شود، قهراً چنین كاری بی رجحان نیست؛ زیرا كار مرجوح كه خدا از آن ناراضی است، هرگز به خداوند انتماء و نسبت نمی یابد.

معنای ابتداء كار به نام خدا این نیست كه خصوصِ لفظ « بسم اللّه » در آغاز آن مورد عنایت قرار گیرد؛ بلكه هرچه مایهٴ تذكّر الهی است، هرچند كلمهٴ ویژهٴ « بسم اللّه » نباشد، كافی است؛ لذا برخی از ادعیه بدون كلمهٴ « بسم اللّه » و با تحمید، تسبیح، تكبیر و مانند آن آغاز می شود كه همگی توجه به اسمی از اسمای حسنا و صفتی از اوصاف علیای الهی است.

چنان كه در امتثال دستور خداوند دربارهٴ حلیّت مذبوح یا منحور و اشتراط آن به تسمیه در آیهٴ ﴿ فكلوا ممّا ذُكر اسم اللّه علیه إن كنتم بِآیاته مؤمنین ﴾[4] و آیهٴ ﴿ و لاتأكلوا ممّا لم یُذكر اسم اللّه علیه و أنّه لفسق...﴾[5] چنین نقل شد:
« شخصی در هنگام ذبح، تسبیح یا تكبیر یا تهلیل یا تحمید خدا نمود (كافی است یا نه)؟
امام(علیه السلام) فرمود: « هذا كله من أسماء اللّه، لا بأس به »؛[6] یعنی همهٴ این امور از نامهای الهی است و نام خداوند در همهٴ این كلمات آمده است و چنین ذبح و سر بریدنی صحیح و آن مذبوح یا منحور، حلال می باشد.

احتمالات در متعلق (باء)
گاهی اسم معنا یا فعل معیّن، همراه با لفظ «باء» كه حرف جرّ است، ذكر می شود؛ مانند: « بحول اللّه و قوّته أقوم و أقعد » و ﴿ إقرء باسم ربّك الذی خلق ﴾ كه در این گونه موارد، ابهامی در تبیین متعلَّق «باء» وجود ندارد و گاهی كار معیّنی به نام خدا شروع شود كه به مثابه قرینهٴ معیّن می تواند تعیین كنندهٴ متعلّق حرف جرّ باشد؛ مانند آنكه كسی بخواهد سوره ای تلاوت كند یا از جایی برخیزد یا به جایی بنشیند[7] و نظیر آنكه ذابح یا ناحر در هنگام ذبح گوسفند یا نحر شتر می گوید: بسم اللّه...؛ یعنی به نام خداوند قربانی می نمایم و به نام او حیوان را سر می برم و نیز مانند شروع مؤلّف یا مدرّس یا صاحب صنعت معیّن كه در این گونه موارد احتمال تعیّن متعلّق حرف جر كاملاً بجاست؛ گرچه احتمال تعلّق آن به متعلّق عام كه در موارد عمومی محتمل می باشد؛ نظیر ابتداء، استعانت و...، معقول خواهد بود.

البته ممكن است متعلَّق محذوف، اسم باشد تا جمله اسمیه شود و ممكن است فعل باشد تا جمله فعلیه گردد؛ مانند: ابتدائی (اِبتدایی ثابت كه ظرف مستقر باشد، نه لغو) بسم اللّه...، ابتدأت بسم اللّه...؛ زیرا حرف جرّ نیازمند به متعلَّق است تا از نقص برهد و به تمامیت برسد و این نتیجه گاهی با اسم معنا حاصل می شود مانند: « ابتداء » و زمانی با فعل حاصل می گردد؛ مانند: « ابتدأتُ ».

بحث پیرامون تعیین متعلَّق، از آن جهت است كه حرف جرّ نیازمند به آن است و از این لحاظ تفاوت بین اقسام مجرور نیست؛ یعنی اگر گفته می شد: « باللّه »، و كلمهٴ «اسم» ذكر نمی شد، باز جریان تعیین متعلَّق قابل طرح بود.

آنچه با ذكر كلمهٴ «اسم» طرح می شود، این است كه چرا به جای « باللّه »، عنوان « بسم اللّه » انتخاب شد. برخی چنین گفته اند:
1. برای تبرّك به اسم.
2. برای فرق بین شروع در كار مثلاً و بین سوگند؛ زیرا قَسَم به « اللّه » حاصل می شود؛ نه بسم اللّه.
3. چون اسمْ عینِ مسمّاست، تفاوتی بین « اللّه » و بین « بسم اللّه » وجود ندارد.
4. اول با انس به نام خداوند، دلها از علایق و سِرها از عوائق صاف شود تا كلمهٴ « اللّه »، بر دلِ نَقی و سِرِّ صفی وارد آید.[8]

محمد بن جریر طبری در جامع البیان فی تأویل القرآن حدیثی را به این مضمون از رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل می نماید:
« مادر حضرت مسیح (علیهاالسلام) فرزندش عیسی (علیه السلام) را به مكتب برد تا از آموزگار فنِّ كتابت آموزد. معلّم گفت: بنویس « بسم ». عیسی (علیه السلام) فرمود: « بسم چیست؟ » معلّم گفت: نمی دانم. عیسی فرمود: « باء »، بهاء خداست، « سین »، سناء اوست و « میم »، مملكت او ».

آنگاه طبری چنین گفت: می ترسم گزارشگر به غلط نقل كرده باشد و منظور معلّم، ب، س، م، بوده است؛ آن طوری كه كودكان را در مكتبْ حروفِ اَبی جاد (ابجد)، یاد می دهند؛ راوی حدیث اشتباه نمود و حروف سه گانهٴ مزبور را متصلاً به صورت « بسم » نقل نمود؛ زیرا تأویل منقول یاد شده، هرگز با كلمهٴ « بسم اللّه الرحمن الرحیم » به موازین لغت عرب هماهنگ نخواهد بود.[9]

متعلق حرف(باء) در کلام عرفا
جناب محی الدین عربی، متعلق حرف جرّ را در هر سوره ای كه آغاز آن « حمد » است، فعلی از مادهٴ « حمد » می داند؛ مانند: حَمَدْتُه، اَحْمَده[10]. مولی عبدالرزاق كاشانی متعلّق آن را در تأویلات خود « أبدءُ » و « أقرء »، دانست؛ البته وی منظور از « اسم » را صورت نوعی انسان كاملِ جامعِ رحمت رحمانی و رحیمی دانست كه مظهر ذات الهی است و اسم اعظم می باشد.[11]

در برخی از نصوص، چنان كه در مبحث روایی خواهد آمد، چنین وارد شد:
بسم اللّه، یعنی « اَسِمُ علی نَفْسى بسِمَةٍ من سِماتِ اللّه »؛ بنابراین متعلق حرف جر كه محذوف است، مشتق از مادّه « اسم » می باشد و گوینده یا نویسنده در صدد آن است كه خود را به نشانهٴ بندگی خداوند موسوم سازد.

لازم است در حین این گفتار، كوشا باشد كه نمونه ای از اوصاف الهی را در خود ایجاد كند.[12] به هر تقدیر، اگر متعلق «با» از مادهٴ قرائت یا هر مادهٴ مناسب دیگر باشد، چون اسم دارای مراتب است، قرائت یا كار مناسب دیگر نیز دارای درجات خواهد بود و گویندهٴ « بسم اللّه » با هر درجه ای كه شروع نماید، مطابق همان مرتبه كار خاص خود را ادامه می دهد، چنان كه وارد شده: « إقرء و ارق »[13]؛ یعنی بخوان و بالا برو.

نكته ای كه توجه به آن سودمند می باشد، این است كه قرآن كریم از آن جهت كه كلام خداوند است و متكلم آن با ایجاد این حروف و كلمات، كتاب تدوینی را فراهم نمود، صبغهٴ تعلیم دارد و از آن جهت كه بندگان خدا آن را تلاوت می نمایند و معانی آن را فرا می گیرند و با عمل به محتوای آن تزكیه می شوند، صبغهٴ تعلّم دارد؛ لذا هنگامی كه خداوند می فرماید: بسم اللّه، نباید متعلَّق آن را استعانت و مانند آن دانست؛ اما هنگامی كه بندگان خدا آن را تلفظ می كنند، متعلّق آن می تواند مادّهٴ استعانت و نظیر آن باشد.

به هر تقدیر، چون كلمهٴ بسم اللّه جزء سوره و نیز جزء قرآن است، اگر به منظور استعانت یا عنوان دیگر قرائت شود، گرچه از لحاظ لفظ شامل حال خود نمی شود، ولی از جهت ملاك، خود را نیز در بر می گیرد؛ یعنی استعانت از خداوند، همان طوری كه نسبت به سایر اجزاء سوره و همچنین سایر كلمات قرآن مجید محقق می باشد، نسبت به خودِ بسم اللّه هم محقق خواهد بود؛ حتی در ابتداء به نام خداوند، باید نام الهی را سرآغاز افتتاح و ابتداء تسمیه و بسمله دانست.

آری، اگر بسم اللّه جزء سوره نبود و خارج از قرآن بود، می توانست به عنوان ابتداء به نام خدا قرار گیرد و با افتتاح آن، سوره شروع شود.

تسمیه الهی در شعر ادیبان
به هر حال، تسمیهٴ الهی، مفتاح هر دَرِ بسته و كلید هر مخزن می باشد؛ چنان كه نظامی گنجوی در آغاز مخزن الاَسرار می گوید:

ای نام تو بهترین سرآغاز
بی نام تو نامه كی كنم باز

ای جهان دیده بودِ خویش از تو
هیچ بودی نبودْ پیش از تو
در هدایتْ بدایتِ همه چیز
در نهایتْ نهایتِ همه چیز

خدایا جهان پادشاهی تراست
ز ما خدمت آید خدایی تراست
پناه بلندی و پستی تویی
همه نیستند آنچه هستی تویی

خرد هر كجا گنجی آرد پدید
ز نام خدا سازد آن را كلید
خدای خرد بخش بِخْرَد نواز
همان ناخردمند را چاره ساز

به نام خداوند جان و خرد
كزین برتر اندیشه بر نگذرد

به نام آنكه جان را فكرت آموخت
چراغ دل به نور جان برافروخت

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: جمعه 28 خرداد 1395 ساعت: 19:40

ساری,گاهنوشتهای محمود زارع:مدتی است که پیروان جناب عمربن خطاب بصورت شدیدی روضهخوانی را درباره یکی از همسران پیامبر اسلام شروع نموده و با بهانه گرفتن از سوی چند نفر از شیعیان غالی و بیشعور که از تعداد انگشتان دست هم تجاوز نمیکنند وای بسا که تعمدی داشته باشند تا از سوی خود وهابیون حرفهایی را بزنند تا آنها مظلوم نمایی کرده و هجمه های ناجوانمردانه خویش را به سوی شیعیان شروع کرده و بهانه برای توهین به اهل بیت پاک رسول گرامی را با نیش و کنایه و مستقیم و غیرمستقیم شروع نمایند.
در این بین آنها همانگونه که قبله شان تنها عمر و بوبکر هست , فقط از یکی از همسران رسول گرامی نام میبرند و بنوعی از ایشان تجلیل میکنند که متضمن نوعی توهین و حداقل کنایه به دیگر ام المومنین ها بخصوص افضل ترین آنها که حضرت خدیجه سلام الله علیها میباشند, هست.
همان خدیجه ای که خداوند اراده کرده تا اهل بیت را از نسل این بزرگ بانوی اسلام قرار دهد.
و تمام این گفتن ها و جر و جیغهای علقه مضفعه های وهابی ( یا لااقل وهابی زده ) برای نگفتنی بزرگ در نقش و آثار پربرکت این برترینهای اسلام هست و جز این نیست ! بانویی که با شرافت تمام بنحوی مودب و باوقار زیست که کمترین بهانه ای را به مردم نداد تا بتوانند دهان به طعن و کنایه همسر مکرمش یعنی رسول ختمی مرتبت باز کنند.

اینک مطلب ساده و کوتاهی را درخصوص آن بانوی یگانه برای جوانترهای متدین از یکی از وبلاگها تدارک نموده که ذیلا بدرج آن اقدام مینماییم:
حضرت محمد (ص) در زمان ازدواج با حضرت خدیجه 25 ساله و حضرت خدیجه نیز (بر خلاف آنچه که گفته اند تنها با دو سه سال اختلاف با رسول اکرم (ص) ) سن داشت.
ثروت خدیجه از همه قریش بیشتر بود و اهالی مکه با اموال او پیش از آنکه با پیغمبر ازدواج کند تجارت می کردند .
خدیجه پس از ازدواج با پیغمبر هر چه داشت به وی بخشید، این ثروت هنگفت از پایه های تشکیل دهنده دعوت اسلامی است.
خدیجه اولین بانویی است که اسلام آورده است.
در همان زمانی که پیامبر گرامی از اذیت و آزار و دشواریها رنج می برد، آنجا کسی بود که از بار اندوه و غمهای او می کاست
و موجب می شد غمها و اندوه های خویش را به فراموشی سپارد.
او خدیجه سلام الله علیها همان زن با ایمان بود،
همان زن گرانقدری که یاور و شریک محمد بود.
خدیجه (س) از حامیان راستین رسالت بود،
اموال وی در واقع کلید شکست محاصره اقتصادی پیامبر و یارانش بود.
او مواد مصرفی را چندین برابر قیمت واقعی می خرید تا اینکه سالهای محاصره اقتصادی با سلامت و رهایی امت سپری
و حیله قریش با شکست و ناکامی مواجه شد.
حضرت خدیجه دارای سیره ای بود که بواسطه آن از همه زنان متمایز شده بود،
به همین جهت در دوره جاهلیت به طاهره معروف بود
و همین لقب برای شرف و افتخار او کافی است.
سال دهم بعثت پیامبر انسانی ( شریک و همسر و همراه و همرازی ) را از دست داد که عالیترین نمونه وفا و فداکاری
و جامعترین بیانگر راستی بود.
خدیجه نمونه بارز زن مسلمانی است که برای عقیده و رسالتش پیکار کرد.
پیغمبر(ص) او را در حجون دفن کرد و سال وفات او عام الاحزان (سال اندوه ها) نامیده شد،
...

...

ز اعزاز کسی ممنون نیم , من گوهرم گوهر

نهد منت بخود , هر کس مرا از خاک بردارد

جمعه 11 فروردین 1391

توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: جمعه 28 خرداد 1395 ساعت: 14:53

نخستین مسلمان و آن بانویی که هستی بتمامه داده در راه دین حق ...

ای یار رسول در روزهای سخت و دشوار ؛ ... بلی یاران روزهای آسانی و یسر بسیارند و... اندکند و یا نیستند امثال تو , ای سرچشمه کوثر...

... اگر تو صدق برتر نداشتی , خداوند سیًده نساء العالمین را , زهرا را , فاطمه را از بطن تو بهدیت به محمد و علی نمی داد ...

... نیش کریه المنظر دنباله های نمامین آل قریش در حجاز و عراقات , هنوز ارث زهراست ... و علویان وارث انواع و اقسام درد و بلا بناروا در اینجا و آنجایند , ای مادر ... ستم به پاکی ها گویا از قدیم عادت چرخ دوار بوده است ...

اى همسرباوفاى و همنفس دعای محمد ...ای عاشق و مبتلای محمد ...
ای رسته از ما و من و مال و منال ...
ای زینت خانه محمد ...
ای رونق مرام محمد ...
ای فدایی راه محمد ای شهیده ...

... تو گرچه سیلی نخوردی و نیلی نگشتی اما سنگ خوردی و سنگ بستی به بطن برای سنگنینی و وزانت مرام محمد ...
... جانم بفدای تو خدیجه ...

ای دامان پرمهر پرورش فاطمه صدّیقه، رشیده و زكیّه ... ای حمیده ؛ جانم بفدای آن قد خمیده ...

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: جمعه 28 خرداد 1395 ساعت: 14:53

گاهی ارجاع در محور تحلیل و تعلیلِ یك جریان خارجی است كه راز آن مستور می باشد و با ارجاع مزبور، رمز آن مشهود می گردد كه در این قسم آنچه از حجاب بدر آمد و معلوم شد، نه معنای لفظ است و نه مصداق آن؛ بلكه حكمت و سرّ شی ء خارجی است؛ نظیر آنچه حضرت خضر(علیه السلام) برای حضرت موسی(علیه السلام) توضیح داد؛ ﴿ ذلك تأویل ما لم تستطع علیه صبراً ﴾.[1]

گاهی ارجاع، در قلمرو عینی است؛ نه ذهنی و نه تحلیل و تعلیل یك شی ء خارجی به صورتِ تعلیم ذهنی و نه در محور تطبیق معنا بر مصداق خاص خود؛ بلكه از سنخ ارجاع مَثَل به مُمَثّل و برگرداندن صورت خیالی و مانند آن به ممثّل خارجی است؛ نظیر آنچه حضرت یوسف فرمود: ﴿ یا أبت هذا تأویل رؤیای من قبل ﴾.[2]

گاهی ارجاع مَثَل به مُمَثّل است؛ لیكن نه بعد از تحقق عینی آن؛ بلكه قبل از تحقق كه از آن به تعبیر رؤیا هم یاد می شود؛ نظیر آنچه بعضی از زندانیان به حضرت یوسف (علیه السلام) گفته اند: ﴿ نبّئنا بتأویله إنّا نراك من المحسنین ﴾[3] و آنچه معبّران مصر گفته اند: ﴿ و ما نحن بتأویل الأحلام بعالمین ﴾.[4] گاهی نیز ممكن است در مورد دیگران استعمال شود.

غرض آنكه تأویل، معنای جامعی دارد كه مصادیق آن گوناگون می باشند و هر اصطلاحی با اصطلاح دیگر اختلاف دارد؛ لیكن در اصل جامع كه همان ارجاع و برگرداندن باشد، متفق اند و دلیلی بر حصر موارد استعمال آن، وجود ندارد.

تأویل داشتن همه قرآن
همان طور كه آیهٴ متشابه، تأویل صحیح دارد و آن را خداوند تعالی می داند و به راسخان در علم افاضه می فرماید، برای آیهٴ محكم هم تأویل است و برای تمام قرآن كریم تأویل وجود دارد؛ چنان كه از آیهٴ ﴿ هل ینظرون إلاّ تأویله یوم یأتی تأویله... ﴾[5] و آیهٴ ﴿ بل كذّبوا بما لم یحیطوا بعلمه و لما یأتهم تأویله...﴾[6] ظاهر می شود.

تأویل تمام قرآن كه در قیامت ظهور می كند، نه از سنخ ارجاع مفهومی است و نه از سنخ تطبیق مفهوم كلی بر فرد؛ بلكه از سنخ تطبیق دیگری است كه تفصیل آن از اجمال این مقال بیرون است.

چون برای تمام آیات قرآن كریم، ظاهر و باطن و تنزیل و تأویل است[7] و مراحل بطون و تأویلات آن متفاوت اند، لذا آیاتی كه از تأویل قرآن و نیز تأویل خصوص متشابه سخن می گویند، نیز از آن اصل جامع جدا نبوده و دارای ظاهر و باطن و تنزیل و تأویل می باشند.

بنابراین، بعید نیست كه در استظهار یا استنباط معنای تأویل، آراء طولی ارائه گردد و برخی از آن آراء، ضمن صحیح شمردن آراء دیگر كه با ضوابط همراه است، لطایفی را به همراه داشته باشد؛ مثلاً اگر معنای آیه ای به همان مصدر اصلی نزول ارجاع شود، از تأویل خارج نخواهد بود و مصدر نزول، همانا عین خارجی است با حفظ همهٴ مراتبی كه دارد؛چنان كه رجوع همهٴ موجودها به حضورِ همان مصدری است كه از آن ظهور كرده اند. غرض آنكه بعضی در تبیین آیاتی كه برای قرآن تأویل قائل است، به ظاهر آن اكتفا می نمایند و برخی به باطن و تأویل آن هم اعتماد می كنند.

چگونگی استفاده از معانی الفاظ در تفسیر قرآن
قانون محاوره، كیفیت استفادهٴ معنا از لفظ را معیّن كرده و بر همان پایه، حمل لفظ بر هر مفهومی كه در آن لغت روا باشد و از جهت تركیب جمله و سیاق كلامی هم ناصواب نباشد، جایز است؛ گرچه بین وجوه تحمّل تفاوت باشد.

جناب محی الدین در مقدمهٴ تفسیر خود[8] مطلبی را فرموده اند كه بعدها مرحوم مولی عبدالرزاق كاشانی آن را در مقدمهٴ تأویلات خود[9] یاد كرده است و آن اینكه هر مفسّری كه قرآن را بر چیزی تفسیر و حمل نمود كه لفظ آیه، آن را تحمل نموده و احتمال آن را می پذیرد؛ آن شخص مفسّر قرآن به شمار می آید و هر كس آن را به رأی خود تفسیر نمود، كفر ورزیده است (من فسّر القرآن برأیه فقد كفر) و چیزی تفسیر به رأی نمی باشد مگر آن كه اهل آن زبان آن معنا را از لفظ مخصوص ندانند و آن لفظ را در مقابل آن معنا مصطلح نكرده باشند. آنگاه به بحر محیط بودن قرآن اشاره نموده و از تفسیر به اسرائیلیات و مانند آن تحذیر فرموده است.

حصر قرآن در معانی ظاهری و پرهیز از معانی باطنی و نیز اجتناب از تأویل آن با استمداد از خود قرآن و رهنمود عترت طاهرین (علیهم السلام) روا نیست؛ زیرا درجات بهشت به عدد آیات قرآن كریم است و به اهل قرآن در قیامت گفته می شود: « اقرأ و ارق »؛ « بخوان و بالا برو »[10] و هر اندازه كه در دنیا به درجات باطنی قرآن مأنوس بوده، در آخرت توفیق صعود می یابد.

آنچه در نهج البلاغه آمده كه: « ظاهره أنیق و باطنه عمیق لا تفنی عجائبه و لا تنقضى غرائبه...»[11] ناظر به خصوص مفاهیم ذهنی آن نیست؛ چنان كه باطن قرآن در قیامت به صورت انسان زیبایی ظهور می كند و به اهل صفوف گوناگون می رسد و از آنها می گذرد و گروهی آن را از مسلمین دانسته، و عده ای آن را از شهداء می پندارند و برخی وی را از مرسلین دانسته تا آنكه به صف ملائكه می رسد. آنان نیز وی را فرشته پنداشته، تا آنكه حضور پروردگار می رسد و سرانجام، از عدهّ ای شفاعت می نماید.[12]

چون اكتفاء به مفاهیم ذهنی و حرمان از مصادیق عینی، خواه به لحاظ قوس نزول و خواه به جهت قوس صعود روا نیست، لذا مرحوم مولی عبدالرزاق كاشانی در مقدمهٴ اصطلاحات خود چنین می فرماید: سپاس خداوندی را كه ما را از مباحث علوم رسمی نجات داد و با روح شهود، از رنج نقل و استدلال بی نیاز كرد.[13]

كلامی كه معنای صریح یا ظاهر داشته باشد، متشابه نیست و تأویل مربوط به متشابه را ندارد؛ گرچه از آن جهت كه تمام قرآن دارای تأویل است، واجد تأویل خواهد بود و بنای عقلاء بر اساس قانون محاوره، راجع به متشابه نیست؛ بلكه ناظر به كلامی است كه معنای صریح یا ظاهر دارد.

موافقت قرآن، شرط حجیّت روایت نیست؛ بلكه مخالفت آن، مانع اعتبار خبر می باشد و منظور از مخالفت كه مانع حجّیت است، همانا مخالفت تباینی است، نه به نحو تخصیص عام یا تقیید مطلق، یا تبیین مجمل و....

تأویل های نادرست ومبارزه اهل بیت(علیهم السلام) با آن ها
همان طور كه نمادی از تأویلهای صوابْ توسط عترت طاهرین (علیهم السلام) به شاگردان مخصوص منتشر شده، نموداری از تأویلهای ناصوابْ توسط دشمنان اهل بیت (علیهم السلام) ارتكاب شده كه ائمهٴ معصوم (علیهم السلام) به خطای آنها هشدار داده و در مقام عمل نیز به مبارزه با آن پرداخته اند. اسلام امویان بر اساس تأویل ناصواب قرآن بوده كه آن را با مطامع دنیاوی خود هماهنگ كرده و از مسیر مستقیم بدرآورده اند.

لذا، امیرالمؤمنین (علیه السلام) در نامهٴ عتاب آمیز خود به معاویه چنین مرقوم فرموده اند: «...فعدوت علی الدنیا بتأویل القرآن...».[14] نیز در جریان خوارج، آنهایی را كه در جنگ صفّین حضور داشتند، مخاطب قرار داده و چنین فرموده اند: «...و لكنا إنما أصبحنا نقاتل إخواننا فى الإسلام علی ما دخل فیه من الزّیغ و الإعوجاج و الشُّبهة و التأویل...».[15]

تأسّی به عترت طاهرین (علیهم السلام) ایجاب می نماید كه در فراگیری تأویل قرآن قصوری نشود؛ چنان كه در تعلّم تفسیر آن نیز كوتاهی نارواست؛ البته برای تفسیرْ معیاری و برای تأویلْ هم معیار خاص خواهد بود.

به هر تقدیر، آنچه صاحب دل از حالت مخصوص خویش سخن می گوید و تصریح می نماید كه این حالت مفهوم قرآنی ندارد، لیكن شرح حال خود اوست كه از آیه برداشت می كند و به هیچ وجه به قرآن اسناد نمی دهد، از قلمرو بحث خارج خواهد بود و اگر در آن باره كلامی است، باید نسبت به صحت و سقم خودِ آن حالت یا كشفِ سابق بر سلوك یا مسبوق به آن بحث نمود.

تعلیم تدویل قران توسط امیرالمومنین(علیه السلام)
آنچه از نامهٴ حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) به امام حسن (علیه السلام) بر می آید، این است كه آن حضرت (علیه السلام) فرزندش را گذشته از تعلیم قرآن به تأویل آن عالم كرده، چنین می فرماید: « و أن أبتدئك بتعلیم كتاب اللّه عزّ و جلّ و تأویله...».[16]

مقصود آن حضرت (علیه السلام) منحصر در تأویل مفهومی نیست؛ بلكه می تواند تأویل تطبیقی و مانند آن را هم شامل شود؛ چنان كه گاهی از تأویل مفهومی ناروا دربارهٴ معارف دینی، خواه به عنوان قرآن كریم و خواه به عنوان نصّ دینی دیگر وارد شده باشد، جلوگیری نموده، چنین می فرمود: « الأحد لا بتأویل عددٍ »؛[17] زیرا كمیّت را به « بسیط الحقیقه » راه نیست.

اوصاف و شئون امامان معصوم (علیهم السلام) چند قسم است؛ بعضی از آنها به روح قدسی آنان قائم بوده و قابل انتقال به دیگران نمی باشد و از این جهت، پیروان آنها سهمی از آن شأن خاص نداشته و فقط در آن اطاعت می كنند؛ نه تأسی؛ مانند اصل مقام امامت و همچنین تلقّی وحی تسدیدی خاص و نیز قدرت بر اعجاز كه در این گونه از شئون امام معصوم (علیه السلام) همتایی نداشته و وظیفهٴ امّت در آنها فقط پیروی از سیره و سنّت آنان می باشد؛ چون افراد عادی توان تلقّی وحی مخصوص امام معصوم (علیه السلام) را ندارند و از اعجاز عاجزاند.

برخی دیگر از شئون امامان معصوم (علیهم السلام) متقوِّم به روح قدسی آنان نیست و قابل تعلیم به دیگران می باشد؛ چنان كه دیگران صلاحیت تعلّم آن را داشته و می توانند بعد از فراگیری آن طبق دستور امام معصوم (علیه السلام) خود عمل نمایند.

جریان تأویل قرآن از قسم دوم است؛ زیرا گرچه علم به آن اصالتاً از اوصاف امام معصوم (علیه السلام) به شمار می آید، ولی تعلّم به دیگران از راه تعلیم خود امام معصوم (علیه السلام) میسور بوده و عمل به آن نیز برابر راهنمایی رهبر معصوم (علیه السلام) جایز، بلكه لازم می باشد.

به عنوان نمونه، حدیثی را كه علی بن موسی بن طاووس (قدّسسرّه) در كتاب الأمان من اخطار الأسفار والأزمان[18] از ابی جعفر، محمد بن رستم بن جریر طبری آملی امامی، نقل كرده و فیض كاشانی (رحمه الله) نیز در وافی[19] بازگو كرده، یادآور می شویم.

حضرت رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به اصحاب خود فرمود: « على بن ابى طالب (علیه السلام) یقاتل علی تأویل القرآن كما قاتلت أنا علی تنزیله »؛ زیرا بنا بر ظواهر تنزیلی قرآن كریم، اصحاب جمل و صفین و نهروان داعیهٴ اسلام داشته و شهادت به وحدانیت و رسالت را اداء می كردند؛ لذا منافقان كه در قیامت با كافران یكجا به دوزخ رفته، بلكه دركات منافقان از كافران فروتر و پایین تر می باشد، در زمان رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) برابر تنزیل، همانند سایر مسلمین بودند و معاشرت آنان جایز و جنگ با آنها ناروا بود؛ ولی بر اساس تأویل، خواه به صورت تضییق دایرهٴ اسلام یا توسعهٴ دایرهٴ كفر، آنها از قلمرو اسلام خارج و در منطقهٴ كفر داخل بوده اند، چنان كه در قرآن وعدهٴ ظهور تأویل آن در قیامت داده شده و در آن روز كفر محاربان عترت طاهرین (علیهم السلام) برای همگان روشن می شود.

همین معنا را كه از تأویل قرآن محسوب می شود و حضرت علی (علیه السلام) به آن بالاصاله آگاه بود، به پیروان خود آموخت و رهروان راه آن حضرت (علیه السلام) در پرتو تعلیم علوی به تأویل این قسم از قرآن آگاه شده و پی به كفر محاربان علی (علیه السلام) برده اند و همان طور كه خود آن حضرت (علیه السلام) برابر این علم تأویلی قیام فرمود، پیروان آن حضرت نیز بر اساس همین تعلّم تأویلی اقدام نموده و با استقبال شهادت، عدّه ای از مدّعیان اسلام را كشته اند كه البته اسلام آنها كه اسلام اموی بوده، فقط از راه تأویل متشابه، به منظور فتنه جویی حاصل شده است؛ نه اسلام ناب و بر پایهٴ ارجاع متشابه به حكم، طبق هدایت عترت طاهرین (علیهم السلام).

غرض آنكه علم به این گونه از تأویلها و عمل به آن در صورتی كه هر دو برابر راهنمایی امام معصوم (علیه السلام) باشد، روا بلكه لازم است؛ البته بعضی از مراحل تأویل نیز داخل در قسم اوّل بوده و اصلاً مورد تأسی قرار نمی گیرد.

همان طور كه برای تمام قرآن تأویلی است كه در قیامت ظهور می كند و هم اكنون برای اوحدی از انسانها به مقدار رسوخ علمی آنها مشهود یا معقول می باشد و برای دیگران مستور است، برای تمام عترت (علیهم السلام) كه همتای قرآن كریم اند و اخلاق آنان مانند خُلق رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) همان حقیقت قرآن می باشد، تأویلی است كه در قیامت تجلّی می نماید و هم اكنون برای خواصّ از پیروان آن ذوات معصوم (علیهم السلام) مشهود یا معقول بوده و برای سایرین مستور می باشد و نصوصی كه در زمینهٴ صعوبت درك ولایت یا دشواری ادراك علم آنان یا سختی تحمّل احادیث آنها وارد شده، تأییدی بر صعوبت نیل به تأویل ذوات آنان خواهد بود.

علم اهل بیت(علیهم السلام)به تأویل همه قرآن
همان طوركه تمام تنزیل و تفسیر قرآن كریم برای عترت طاهرین (علیهم السلام) معلوم است، تمام تأویل آن نیز نزد آنان مشهود و معروف می باشد و در این معرفت، كم ترین درنگی روا نیست و آنچه به عربی و فارسی در این زمینه با ادلهٴ فراوان قرآنی و روایی مرقوم شده، ما را از تكرار آن بی نیاز می نماید.

ولی سخن در این است كه آیا آیهٴ ﴿... و ما یعلم تأویله إلاّ اللّه و الراسخون فی العلم ﴾[20] از همان ادلّه به شمار می آید به طوری كه كلمهٴ ﴿ و الراسخون ﴾ عطف بر ﴿ اللّه ﴾ جلَّ جلاله باشد؛ چنان كه بسیاری از نصوص بر آن دلالت دارد یا آنكه آیهٴ مزبور از آن ادلّه محسوب نمی شود؛ گرچه حصر اضافی آن با ادلّهٴ متقن دیگر قابل تقیید و تخصیص می باشد؛ نظیر آیهٴ ﴿ قل لا یعلم من فی السموات و الأرض الغیب إلا اللّه و ما یشعرون ﴾[21] كه ظاهرش حصر علم غیب در خداوند است و با ادلّهٴ متقن قرآنی و روایی، حصر مزبورْ اضافی بوده و علم عترت طاهرین و سایر انبیاء و اولیای معصوم (علیهم السلام) به غیب از راه تعلیم الهی ثابت می شود.

بر این احتمال، كلمهٴ ﴿ و الراسخون ﴾ عطف بر جلاله نبوده و آغاز جمله است و در مقابل جملهٴ سابق، یعنی معادل ﴿ فأمّا الذین فی قلوبهم زیغ... ﴾[22] خواهد بود؛ چنان كه بعضی از نصوص گواه بر آن می باشد؛ نظیر آنچه كلینی (قده) از حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) نقل نمود كه آن حضرت به هشام بن حكم، چنین فرمود: « یا هشام! إنّ اللّه ذكر أُولى الألباب بأحسن الذكر و حلاهم بأحسن الحلیة و قال... ﴿ و الراسخون فی العلم یقولون امنّا به كل من عند ربّنا و ما یذّكر إلاّ أُولوا الألباب ﴾».[23]

آنچه در خطبه 91 نهج البلاغه آمده با آنچه در تفسیر نور الثقلین، آیهٴ 7 آل عمران ذكر شده، تفاوت دارد؛ زیرا مطابق نقل جناب حویزی (قده) جملهٴ ﴿ فقالوا امنّا به كل من عند ربّنا ﴾ در خطبه موجود است؛ ولی مطابق نهج البلاغهٴ مطبوع، این جمله نیست؛ گرچه اصل مطلب را می توان از نهج البلاغه استفاده كرد.

اقسام سه گانه تأویل
به هر تقدیر، نصوص مربوط به آیه متفق نیستند؛ گرچه اصل مطلب كه علم اهل بیت (علیهم السلام) به تأویل همهٴ قرآن است، چه رسد به تأویل خصوصِ متشابه، نزد راقم سطور مبرهن است و آنچه در این قسم مورد توجه است، تفصیلی است كه بعضی از مفسران یاد نموده اند و برابر آن، كلمهٴ ﴿ و الراسخون ﴾ به طور تفصیل مطرح خواهد شد؛ زیرا در بعضی از صور، عطف بر جلاله است و در برخی از صور دیگر، آغاز جملهٴ مستأنفه خواهد بود و عصارهٴ آن تفصیل این است.

تأویل، خواه به معنای مصدری و خواه به معنای مؤول الیه باشد، سه قسم است:
قسم اوّل آنكه به مبدأ غیبی ارجاع شود و چون كلمات الهی از مقام غیب ذاتی نشأت می گیرند، تأویل آن را غیر از خداوندْ كسی نمی داند.
قسم دوم آنكه به مقام ظهور و مشیئت ارجاع شود. بر این پایه، تأویل آن را غیر از خداوند كسانی كه به مقام مشیئت الهی نائل آمده اند، چونان عترت طاهرین (علیهم السلام) عالم اند.
قسم سوم از قسم دوم نازل تر است كه بر آن اساس، علم به تأویل قرآن نصیب خواصّ از پیروان اهل بیت (علیهم السلام) خواهد شد و به همهٴ این اقسام در روایتها اشارت شده است.[24]

برخورداری انسان کامل از مراحل سه گانه قرآن
لازم است عنایت شود كه باید در سنجش، حفظ نسبت ملحوظ گردد. توضیح آنكه انسان كاملْ كلمهٴ تكوینی خداست؛ همان طور كه قرآن كلمهٴ تدوینی پروردگار است و همان مراحل سه گانه كه برای كلمهٴ تدوینی الهی ترسیم شده، برای كلمهٴ تكوینی خداوند نیز ترسیم می شود.

بنابراین، اگر نشئهٴ معیّنی برای قرآن ملحوظ شد، لازم است نشئهٴ مماثل آن برای انسان كامل لحاظ گردد؛ نه برتر از آن و نه پایین تر از آن؛ زیرا اگر تعادل مرتبه ملحوظ نشود، می توان گفت: مرتبهٴ برتر قرآن بر مرحلهٴ وسطا یا نازل انسان كامل مزیّت دارد؛ چنان كه عكس آن هم میسور است؛ زیرا مرحلهٴ جامعیت و نورانیت عقلی انسان كامل بر مرتبهٴ مثالی قرآن كریم مزیّت دارد و این، موجب برتری انسان كامل نسبت به قرآن مجید نخواهد بود.

بنابراین، چون انسان كامل هم كلمهٴ پروردگار است و از مقام غیب تنزّل یافته و به جهان امكان تجلی كرده است، همانند قرآن كه از غیب ذات تنزّل یافته و در عالم امكان ظهور كرده، هركدام از این دو در مرتبهٴ معادل یك دیگر سنجیده می شود؛ لذا هر دو در مقام ذات، منطوی بوده و به نحو « بسیط الحقیقة كلّ الأشیاء و لیس بشى ء منها » مشهور یك دیگراند.

هم قرآن در مقام ذات خداوند، بدون تعیّن قرآنی وجود داشته و علم الهی است و هم انسان كامل در مقام غیب الهی، بدون تعیّن انسانی وجود داشته و علم خداوند خواهد بود و هیچ گونه حجابی در آنجا نیست.

٭ ٭ ٭

[1] ـ سورهٴ كهف، آیهٴ 82.
[2] ـ سورهٴ یوسف، آیهٴ 10.
[3] ـ سورهٴ یوسف، آیهٴ 36.
[4] ـ سورهٴ یوسف، آیهٴ 44.
[5] ـ سورهٴ اعراف، آیهٴ 53.
[6] ـ سورهٴ یونس، آیهٴ 39.
[7] ـ ر.ك: مقدمهٴ چهارم از مقدمات تفسیر صافی، ج 1، ص 27.
[8] ـ تفسیر محی الدین، ج 1، ص 12.
[9] ـ تأویلات، ج 1، ص 5.
[10] ـ وافی، ج 9، ص 1704، كتاب أبواب القرآن، باب التمسك بالقرآن و العمل به.
[11] ـ نهج البلاغه، خطبهٴ 18.
[12] ـ وافی، ج 9، ص 1693، باب تمثل القرآن و شفاعته.
[13] ـ اصطلاحات الصوفیه، ص 45.
[14] ـ نهج البلاغه، نامهٴ 55.
[15] ـ همان، خطبه ی122.
[16] ـ نهج البلاغه، نامهٴ 31.
[17] ـ همان، خطبهٴ 152.
[18] ـ الأمان من اخطار الاسفار و الأزمان، ص 52.
[19] ـ وافی، ج 3، ص 776.
[20] ـ سورهٴ آل عمران، آیهٴ 7.
[21] ـ سورهٴ نمل، آیهٴ 65.
[22] ـ آل عمران، آیهٴ 7.
[23] ـ كافی، كتاب العقل والجهل، حدیث 12.
[24] ـ بیان السعادة فى مقامات العبادة، ج 1، ص 248 با تلخیص و تفسیر كوتاه.

(منبع)

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: جمعه 28 خرداد 1395 ساعت: 14:53

مصطفى (ص) سر وازد، و از شنیدن سخن ایشان برگشت. رب العالمین در آن حال این آیت فرستاد كه: یا محمّد میان اهل كتاب حكم كن بموجب قرآن و شریعت اسلام چنانكه بتو فرو فرستادیم، و مراد ایشان خلاف آنست تو بر پى مراد ایشان مرو، وَ احْذَرْهُمْ أَنْ یَفْتِنُوكَ عَنْ بَعْضِ ما أَنْزَلَ اللَهُ إِلَیْكَ یعنى فى القرآن من القصاص و الرجم، بپرهیز از ایشان، نباید كه ترا بگردانند از حكم قصاص و رجم كه خداى در قرآن بتو فرو فرستاد.

فَإِنْ تَوَلَوْا اگر برگردند این جهودان از ایمان و حكم قرآن، پس بدان كه اللَه میخواهد كه آن برگشتن ایشان سبب عقوبت ایشان گرداند، أَنْ یُصِیبَهُمْ بِبَعْضِ ذُنُوبِهِمْ بعض اینجا بمعنى كلّ است، یعنى كه در دنیا ایشان را بگناهان ایشان عقوبت كند، و در آخرت جزا دهد، پس عقوبت ایشان در دنیا جلا و نفى بود از خان و مان بیفكندن و آواره كردن، و عذاب آخرت خود برجاست، وَ إِنَ كَثِیراً مِنَ النَاسِ لَفاسِقُونَ اى و ان كثیرا من الیهود لكافرون.

أَ فَحُكْمَ الْجاهِلِیَةِ یَبْغُونَ یعنى أ یطلبون فى الزانیین حكما لم یأمرهم اللَه به؟ و هم اهل الكتاب، كما یفعله اهل الجاهلیّة، میگوید: این جهودان از تو حكمى میخواهند در حقّ زانیین كه اللَه آن نفرموده است، و ایشان اهل كتاب خدااند! و كتاب داران اند، یعنى چرا آن كنند كه اهل جاهلیت كنند، كه كتاب ندارند، و حكم اهل جاهلیت آن بود كه حكم رجم چون بر ضعفاء ایشان واجب گشتى الزام كردندى، و چون بر اقویا واجب گشتى آن حكم بر ایشان نراندندى، و شرفى را كه در نسب داشتند یا توانگرى را یا قوتى را كه در ایشان بود رجم بتحمیم بدل میكردند، روى سیاه میكردند، و پشت با پشت بر ستور مینشاندند، و ایشان را بفضیحت میگردانیدند، و آن گه آزاد میكردند " تبغون" بتا قراءت شامى است، و معنى آنست كه: تو كه رسولى، و شما كه مسلمانانید جهودان طمع میدارند كه شما حكم جاهلیت جویید از بهر هواء ایشان، و درین قراءت " تبغون" مخاطبه با مؤمنان است، امّا عتاب با جهودان است و ذمّ ایشانست، یعنى: أن تبغوا حكم الجاهلیة من اجلهم. باقى بیا خوانند یعنى داور جاهلیت خواهند پسندید این جهودان، و آن آن كس بود كه در زمان جاهلیت تحمیم او نهاده بود. آن گه گفت: وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَهِ حُكْماً لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ این لام بمعنى " عند" است، یعنى عند قوم یوقنون باللّه و بحكمته و هم أمّة محمّد (ص).

النوبة الثالثة
قوله تعالى: إِنَا أَنْزَلْنَا التَوْراةَ فِیها هُدىً وَ نُورٌ
هم مدح است و هم تشریف و هم تعظیم.
مدح بسزا، و تعظیم نیكو، و تشریف تمام.
مدح جلال الوهیّت، تعظیم كلام احدیّت، تشریف بندگان در راه خدمت.
مدح با ذات میگردد، و تعظیم با صفات، تشریف با افعال.
جلال خود را خود ستود، و تعظیم صفات خود خود نهاد.
دانست بعلم قدیم كه نهاد بشریّت و عجز عبودیت هرگز مبادى جلال الوهیّت در نیابد، و بشناخت كمال احدیّت نرسد، و عزّت قرآن باین عجز گواهى میدهد كه: وَ ما قَدَرُوا اللَهَ حَقَ قَدْرِهِ، و مصطفى (ص) كه سیّد خافقین و جمال ثقلین است چون بر بساط قربت بمقام معاینت رسید، گفت " لا احصى ثناء علیك، انت كما اثنیت على نفسك "

ترا كه داند كه، ترا تو دانى تو
ترا نداند كس، ترا تو دانى بس.


آبى و خاكى را نبود، پس بودى را چه زهره آن بود كه حدیث لم یزل و لا یزال كند!
صفت حدثان بسزاى مدح قدم چون رسد؟!
پیر طریقت از اینجا گفت :
خدایا نه شناخت ترا توان، نه ثناء ترا زبان،
نه دریاى جلال و كبریاء ترا كران، پس ترا مدح و ثنا چون توان ؟

إِنَا أَنْزَلْنَا التَوْراةَ فِیها هُدىً وَ نُورٌ
در تورات راهنمونى هست، اما راهبران را، و در تورات روشنایى هست امّا بینندگان را.
همانست كه جاى دیگر گفت: وَ ضِیاءً وَ ذِكْراً لِلْمُتَقِینَ، الَذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَهُمْ بِالْغَیْبِ.
بارخواهان را بار است و راه جویان را راهست.

یَهْدِی بِهِ اللَهُ مَنِ اتَبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَلامِ
خوانندگان تورات بسى بودند لكن روشنایى آن بر دل عبد اللَه سلام و اصحاب وى تافت.
سه چیز را كه در ایشان بود خدمت بر سنّت،معرفت بر مشاهدت، ثنا در حقیقت، و بر سر آن همه عنایت ازلیّت، و دیگران را كه این نبود جز ضلالتشان نیفزود، وَ لا یَزِیدُ الظَالِمِینَ إِلَا خَساراً.

وَ الرَبَانِیُونَ وَ الْأَحْبارُ بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِنْ كِتابِ اللَهِ
تورات را به بنى اسرائیل سپردند، و حفظ آن بایشان بازگذاشتند، لا جرم حق آن ضایع كردند، و در آن تحریف و تبدیل آوردند، چنان كه گفت عزّ جلاله: یُحَرِفُونَ الْكَلِمَ مِنْ بَعْدِ مَواضِعِهِ.

باز امّت احمد را تخصیص دادند بقرآن مجید، و ایشان را بدان گرامى كردند، و ربّ العزة بجلال و عزّ خود، و تشریف و تخفیف ایشان را، و اظهار عزت كتاب خویش را، حفظ آن در خود گرفت، و بایشان بازنگذاشت، چنان كه گفت: إِنَا نَحْنُ نَزَلْنَا الذِكْرَ وَ إِنَا لَهُ لَحافِظُونَ، و قال تعالى: وَ إِنَهُ لَكِتابٌ عَزِیزٌ لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ. لاجرم پانصد سال گذشت تا این قرآن در زمین میان خلق است با چندان خصمان دین كه در هر عصرى بودند، هرگز كس زهره آن نداشت، و قوت نیافت، و راه نبرد بحرفى از آن بگردانیدن، یا بوجهى تغییر و تبدیل در آن آوردن.

نظیرش آنست كه موسى (ع) آن گه كه به طور میشد بمیعاد حق، هارون را بر بنى اسرائیل خلیفه كرد، و ذلك فى قوله اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی .
چون بازآمد، موسى ایشان را گوساله پرست دید. باز مصطفى (ص) در آخرعهد كه میرفت، یكى از یاران گفت: یا رسول اللَه چه باشد كه اگر خلیفتى گمارى بر سر این قوم، تا دین خدا بر ایشان تازه دارد، و نظام این كار نگه دارد. رسول خدا گفت اللَه خلیفتى علیكم خلیفت من بر شما خداست كه نگهبان و مهربان و یكتاست. { بر عکس انچه که در اینجا هست در روایتی متواتر از پیامبر حدیث حوض را داریم که پیامبر(ص) فرمود:انی تارک فیکم الثقین کتاب اله و عتری اهل بیتی ... پیامبر کتاب خدا و اهل بیت خویش را بعنوان خلیفه خویش گماشت ... م. ز ارع }
لا جرم بنگر پس از پانصد و اند سال ركن دولت شرع محمدى كه چون عامر است! و شاخ ناضر! و عود مثمر! هر روز كه برآید دین تابنده تر، و اسلام قوى تر، و دین داران برتر.

مصطفى (ص) گفت " ان اللَه عزّ و جلّ یبعث لهذه الامّة على رأس كلّ مائة سنة من یجدّد لها دینها و قال (ص) یحمل هذا العلم من كلّ خلف عدوّ له ینفون عنه تحریف الغالین،و انتحال المبطلین، و تأویل الجاهلین

آن گه در آخر آیت گفت: وَ مَنْ لَمْ یَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ، و در آیت دیگر گفت: وَ مَنْ لَمْ یَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ. اما فى الاول فقال: وَ لا تَشْتَرُوا بِآیاتِی ثَمَناً قَلِیلًا، ثمّ قال" وَ مَنْ لَمْ یَحْكُمْ" یعنى لم یكن جحدا، و الجاحد كافر"
دلیله قوله: وَ لا تَشْتَرُوا بِآیاتِی ثَمَناً قَلِیلًا، و امّا فى الثانى فقال تعالى: وَ كَتَبْنا عَلَیْهِمْ فِیها أَنَ النَفْسَ بِالنَفْسِ، ثمّ قال: وَ مَنْ لَمْ یَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَهُ یعنى جاوز حدّ القصاص و اعتبارالمماثلة، و تعدّى على خصمه، ثم قال: فَأُولئِكَ هُمُ الظَالِمُونَ لانّه ظلم بعضهم على بعض، وفى الثالث قال تعالى: وَ لْیَحْكُمْ أَهْلُ الْإِنْجِیلِ بِما أَنْزَلَ اللَهُ فِیهِ وَ مَنْ لَمْ یَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ اراد به معصیة دون الكفر و دون الجحود.

قوله تعالى: لِكُلٍ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً شرعت شریعت است، و منهاج حقیقت.
شرعت آئین شرعست، و منهاج راه بسوى حقّ. شرعت آنست كه مصطفى آورد، و منهاج چراغى است كه حقّ فرا دل داشت. شرعت بر پى شریعت رفتن است، منهاج بنور آن چراغ راه بردن است. شرعت آن پیغام است كه از رسول شنیدى، منهاج آن نور است كه در سر یافتى. شریعت هر كس راست، حقیقت كس كس راست. فَاسْتَبِقُوا الْخَیْراتِ استباق الزاهدین برفض الدنیا، و استباق العابدین بقطع الهوى، و استباق العارفین بنفى المنى، و استباق الموحّدین بترك الودى، و نسیان الدّنیا و العقبى.

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: پنجشنبه 27 خرداد 1395 ساعت: 21:11

قوّام بودن مربوط به مدیریت اجرایى است، زیرا كه قرآن مى فرماید:
الرّجالُ قوّامون على النّساء بما فضّل اللَّه بعضهم على بعضٍ و بما أنفقوا من أموالهم (1).

توانایى مرد در مسائل اجتماعى و شمّ اقتصادى و تلاش و كوشش براى تحصیل مال و تأمین نیازمندى هاى منزل و اداره زندگى بیشتر است. و چون مسؤول تأمین هزینه، مرد است سرپرستى داخله منزل هم با مرد است اما این چنین نیست كه از این سرپرستى بخواهد مزیتى به دست آورد و بگوید من چون سرپرستم پس افضل هستم بلكه این یك كار اجرایى است، وظیفه است نه فضیلت، روح قیّوم و قوّام بودن وظیفه است و این چنین نیست كه قرآن به زن بگوید تو در تحت فرمان مرد هستى، بلكه به مرد مى گوید تو سرپرستى زن و منزل را به عهده دارى.

اگر این آیه به صورت تبیین وظیفه تلقى شود نه اعطاى مزیت، آنگاه روشن مى شود « الرّجال قوّامون على النساء » یعنى « یا أیّها الرّجال كونوا قوّامین» یعنى اى مردها شما به امر خانواده قیام كنید همانطورى كه براى مسائل قضایى مى فرماید:
كونوا قوّامین بالقسط شهداء للَّهِ (2).

الرّجال قوّامون على النساء ؛ گرچه جمله خبریّه است ولى روحش انشا است یعنى اى مردها شما قوّام منزل باشید، سرپرست منزل باشید، كارها را در بیرون انجام دهید، اداره زندگى را در منزل به عهده بگیرید، زیرا آسایش و آرامش زندگى مرد، در خانه است.

این كه آیه شریفه مى فرماید:
ومن آیاته أن خلق لكم من أنفسكم أزواجاً لِتسكنوا اِلیها (3).
آنچه در تعبیرات روایى آمده است « لیأوى الیها » برابر همین تعبیر قرآنى است. « الرّجال قوّامون على النساء » به این معنا نیست كه زن اسیر مرد است و مرد قوّام، قیّوم و مدیر است و مى تواند به دلخواه خود عمل كند. هرگز این تكلیف نیامده فتواى یك جانبه بدهد و به مرد بگوید تو فرمانروا هستى و هر چه مى خواهى بكن، بنابراین، اگر اسلام این دو حكم الزامى را در كنار هم ذكر كند و به زن در مقابل شوهر دستور تمكین مى دهد و به مرد در مقابل زن دستور سرپرستى مى دهد، تنها بیان وظیفه و جریان امور خانواده است و هیچ یك نه معیار فضیلت است و نه موجب نقص.

در نتیجه،
اولاً، « الرّجال قوّامون على النساء » مربوط به زن در مقابل شوهر است نه زن در مقابل مرد.
ثانیاً، این قیمومیّت معیار فضیلت نیست بلكه وظیفه است.
ثالثاً، قیّم بودن زن و مرد در محور اصول خانواده است.
گاهى زن قیّم مرد است و گاهى مرد قیّم زن. و در اصول خانوادگى بسیارى از مسائل عوض مى شود. اطاعت فرزند چه پسر و چه دختر از ساحت مقدس پدر و مادر واجب است، و اگر فرزند كارى بكند كه پدر یا مادر برنجد عاق پدر و مادر مى شود و عقوق والدین حرام است.
بنابراین اگر مادر فرزند را از كارى نهى كرد و گفت: این كار مایه آزردگى من مى شود. در اینجا اطاعت مادر واجب است و پسر نمى تواند بگوید كه من چون در رتبه اجتهاد به سر مى برم یا مهندس و طبیب شده ام، دیگر تحت فرمان مادر نیستم و در حقیقت در چنین مواردى زن بر مرد قیّم است، مادر بر پسر قیّم است گرچه پسر مجتهد و یا متخصص باشد.

در مسائلى كه مربوط به داخل خانواده است زن و شوهر، مادر و فرزند و پدر و فرزند یك سلسله حقوق متقابلى دارند.

و رابعاً، همان گونه كه در آغاز فصل گذشت این قیمومت طبق شرایط ضمن عقد قابل تحدید و یا واگذارى است.
(زن در آئینه جلال و جمال، صفحات 391 ـ 393.)
...........
(1) سوره نساء، آیه 34. (2) سوره نساء، آیه 135. (3) سوره روم، آیه 21.
(منبع)

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: پنجشنبه 27 خرداد 1395 ساعت: 21:11

البته این گونه دانش ها براى رفع نیازمندیهاى دنیا بوده و تحصیل آن هم واجب است و اگر كسى از این راه بهره اى گرفت و به نظام اسلامى خدمت كرد، عمل صالحى انجام داده كه براى ابد در قیامت مى ماند اما خودِ این علم رخت برمى بندد.

این علوم مربوط به نشئه طبیعت است، مصنّف و مؤلّف شدن، استاد و مدرّس و گوینده و نویسنده شدن جزو حرفه هاى دنیایى است كه بعد از مرگ همه اینها رخت برمى بندد، یك ادیب ماهر در اواخر عمر از خواندن یك سطر عبارت ادبى نیز عاجز مى شود.

اما اگر كسى معارف الهى را آموخت یكى پس از دیگرى معلوم هاى او مشهود مى شود و مى یابد.
اگر كسى در این زمینه تحصیل كند كه كوثر یعنى چه؟ چگونه آبى است كه رفع گرسنگى هم مى كند؟ چگونه آبى است كه اگر كسى یك جرعه اش را بنوشد براى ابد دیگر تشنه نمى شود؟ این چه آبى است هم جاى نان است و هم آب و هم عطر؟ و این همه خصوصیات چگونه در او جمع شده است؟ اینها علومى است كه بعد از مرگ لحظه به لحظه براى او ظهور مى كند.

ولى اگر كسى در دنیا این مسائل را نیاموزد، در آن دنیا به زحمت او را مى فهمانند، اما در آخرت اینچنین نیست كه به آسانى و رایگان یادش بدهند، آنجا با گوش یاد نمى دهند، بلكه با دل، یاد مى دهند و تا دل او را غبار روبى و گردگیرى نكنند و این لایه هاى چركین را از دلش نگیرند دلش نمى بیند.

قرآن كریم مى فرماید:
كلّا بل ران على قلوبهم ما كانوا یكسبون . (1).
بنابراین به هنگام مرگ علم هاى حصولى رخت برمى بندد و علم هاى شهودى هم به این آسانى نصیب نمى شود، در آنجا اگر زن مهذب تر باشد او زودتر از مرد به مقصد مى رسد و نمى توان گفت: چون قدرت فیزیكى یا ریاضى مرد قوى تر است، پس زن به اندازه مرد مقرّب نیست.
(زن در آئینه جلال و جمال، صفحات 386 ـ 388.)
.......
(1) سوره مطفّفین، آیه 14.
(منبع)

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: پنجشنبه 27 خرداد 1395 ساعت: 21:11

قوّام بودن مربوط به مدیریت اجرایى است، زیرا كه قرآن مى فرماید:
الرّجالُ قوّامون على النّساء بما فضّل اللَّه بعضهم على بعضٍ و بما أنفقوا من أموالهم (1).

توانایى مرد در مسائل اجتماعى و شمّ اقتصادى و تلاش و كوشش براى تحصیل مال و تأمین نیازمندى هاى منزل و اداره زندگى بیشتر است. و چون مسؤول تأمین هزینه، مرد است سرپرستى داخله منزل هم با مرد است اما این چنین نیست كه از این سرپرستى بخواهد مزیتى به دست آورد و بگوید من چون سرپرستم پس افضل هستم بلكه این یك كار اجرایى است، وظیفه است نه فضیلت، روح قیّوم و قوّام بودن وظیفه است و این چنین نیست كه قرآن به زن بگوید تو در تحت فرمان مرد هستى، بلكه به مرد مى گوید تو سرپرستى زن و منزل را به عهده دارى.

اگر این آیه به صورت تبیین وظیفه تلقى شود نه اعطاى مزیت، آنگاه روشن مى شود « الرّجال قوّامون على النساء » یعنى « یا أیّها الرّجال كونوا قوّامین» یعنى اى مردها شما به امر خانواده قیام كنید همانطورى كه براى مسائل قضایى مى فرماید:
كونوا قوّامین بالقسط شهداء للَّهِ (2).

الرّجال قوّامون على النساء ؛ گرچه جمله خبریّه است ولى روحش انشا است یعنى اى مردها شما قوّام منزل باشید، سرپرست منزل باشید، كارها را در بیرون انجام دهید، اداره زندگى را در منزل به عهده بگیرید، زیرا آسایش و آرامش زندگى مرد، در خانه است.

این كه آیه شریفه مى فرماید:
ومن آیاته أن خلق لكم من أنفسكم أزواجاً لِتسكنوا اِلیها (3).
آنچه در تعبیرات روایى آمده است « لیأوى الیها » برابر همین تعبیر قرآنى است. « الرّجال قوّامون على النساء » به این معنا نیست كه زن اسیر مرد است و مرد قوّام، قیّوم و مدیر است و مى تواند به دلخواه خود عمل كند. هرگز این تكلیف نیامده فتواى یك جانبه بدهد و به مرد بگوید تو فرمانروا هستى و هر چه مى خواهى بكن، بنابراین، اگر اسلام این دو حكم الزامى را در كنار هم ذكر كند و به زن در مقابل شوهر دستور تمكین مى دهد و به مرد در مقابل زن دستور سرپرستى مى دهد، تنها بیان وظیفه و جریان امور خانواده است و هیچ یك نه معیار فضیلت است و نه موجب نقص.

در نتیجه،
اولاً، « الرّجال قوّامون على النساء » مربوط به زن در مقابل شوهر است نه زن در مقابل مرد.
ثانیاً، این قیمومیّت معیار فضیلت نیست بلكه وظیفه است.
ثالثاً، قیّم بودن زن و مرد در محور اصول خانواده است.
گاهى زن قیّم مرد است و گاهى مرد قیّم زن. و در اصول خانوادگى بسیارى از مسائل عوض مى شود. اطاعت فرزند چه پسر و چه دختر از ساحت مقدس پدر و مادر واجب است، و اگر فرزند كارى بكند كه پدر یا مادر برنجد عاق پدر و مادر مى شود و عقوق والدین حرام است.
بنابراین اگر مادر فرزند را از كارى نهى كرد و گفت: این كار مایه آزردگى من مى شود. در اینجا اطاعت مادر واجب است و پسر نمى تواند بگوید كه من چون در رتبه اجتهاد به سر مى برم یا مهندس و طبیب شده ام، دیگر تحت فرمان مادر نیستم و در حقیقت در چنین مواردى زن بر مرد قیّم است، مادر بر پسر قیّم است گرچه پسر مجتهد و یا متخصص باشد.

در مسائلى كه مربوط به داخل خانواده است زن و شوهر، مادر و فرزند و پدر و فرزند یك سلسله حقوق متقابلى دارند.

و رابعاً، همان گونه كه در آغاز فصل گذشت این قیمومت طبق شرایط ضمن عقد قابل تحدید و یا واگذارى است.
(زن در آئینه جلال و جمال، صفحات 391 ـ 393.)
...........
(1) سوره نساء، آیه 34. (2) سوره نساء، آیه 135. (3) سوره روم، آیه 21.
(منبع)

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: چهارشنبه 26 خرداد 1395 ساعت: 23:30


تعلیل امیرالمؤمنین(علیهالسّلام) نسبت به نقصان عقل در زن چیست؟
جواب:
تعلیل حضرت در مورد نقصان عقل این است كه شهادت دو زن، در حكم شهادت یك مرد است، زیرا كه در قرآن مى فرماید: » فان لم یكونا رَجُلین فرجلٌ وامْرأتانِ ممّن تَرْضَون من الشهداء»(1). شهادت دو زن، در حكم شهادت یك مرد است.
شهادت امرى مستند به حس و مشاهده است و حضور و شهود زن در همه جا محذور و یا محدود مى باشد، خود قرآن نكته آن را ذكر مى كند و مى فرماید: این كه شهادت دو زن، در حكم شهادت یك مرد است، نه براى آن است كه زن، عقل و دركى ناقص دارد و در تشخیص، اشتباه مى كند بلكه: » اَن تَضِلَّ اِحداهما فتذكّر احداهما الأُخرى»(2). اگر یكى از این دو فراموش نمود دیگرى او را تذكر بدهد.
زیرا كه زن مشغول كارهاى خانه، تربیت بچه، و مشكلات مادرى بوده و ممكن است صحنه اى را كه دیده فراموش كند، بنابراین دو نفر باشند تا اگر یكى یادش رفت دیگرى او را متذكر كند.
.......
(1) سوره بقره، آیه 282. (2) همان. (زن در آئینه جلال و جمال، صفحات 373 ـ 374.)
(منبع)


آیا زنان از نظر عقل و ایمان ناقص هستند؟

جواب:
یكى از شبهاتى كه پیرامون موضوع زن همواره مطرح مى شود، مضمون روایتى در نهج البلاغه است كه در آن از زنها به بدى یاد كرده و فرموده است: »معاشر الناس، انّ النّساء نواقص الایمان، نواقص الحظوظ، نواقص العقول، فأمّا نقصان ایمانهنّ، فقعودهنّ عن الصلاة والصّیام فى أیام حیضهنّ، وأمّا نقصان عقولهنّ فشهادة امرأتین كشهادة الرجل الواحد، وأمّا نقصان حظوظهنّ فمواریثهنّ على الأنصاف من مواریث الرجال ...»(1) زن، ایمانش ناقص است، زیرا در ایام عادت از نماز و روزه محروم است، عقلش كم است، زیرا شهادت دو زن معادل یك مرد است، و حظّ مالى او نیز نصف سهمیه مرد است. مشابه این مضمون از رسول خدا صلى الله علیه وآله نیز رسیده است.(2)

براى پاسخ به این شبهه لازم است مقدمه اى در مورد زمینه ستایش ها و نكوهش هایى كه در بعضى از آیات و روایات آمده است ذكر شود.
گاهى حادثه و یا موضوعى، در اثر یك سلسله عوامل تاریخى، زمان، مكان، افراد، شرایط و علل و اسباب آن، ستایش یا نكوهش مى شود، معناى ستایش یا نكوهش بعضى حوادث و یا امور جنبى یك حادثه، این نیست كه اصل طبیعت آن شى ء، قابل ستایش و یا مستحق نكوهش مى باشد، بلكه احتمال دارد زمینه خاصى سبب این ستایش یا نكوهش شده است.

مثلاً اگر از قبیله اى ثناء و ستایش به عمل آمده، احتمال دارد در اثر آن باشد كه مردان خوبى در آن عصر از این قبیله برخاسته اند، و شاید در فاصله اى كم ورق برگردد، افراد دیگرى از آن قبیله برخیزند كه مورد نكوهش واقع شوند.

و گاهى به عكس، در یك سرزمین افرادى مورد نكوهش قرار مى گیرند، بعد طولى نمى كشد كه افراد شایان ستایشى از آن سرزمین برمى خیزند.
در همین ایران شهرهایى بوده كه درباره آنها مذمت هاى فراوانى وارد شده است لیكن وقتى به بركت اهل بیت علیهم السلام شهروندان عوض شده، شهرها و بلاد نیز جزو بلاد نمونه و برجسته این كشور شده اند و افرادى از آن سرزمین برخاسته اند كه از نظر فضائل اخلاقى و علمى و نبوغ، ممتاز شده اند.

در نتیجه، مذمت ها و نكوهش ها تا ابد لازمه آن آب و خاك نبوده، بلكه مقطعى است. و دلیلش آن است كه با یك تحوّل فكرى و اعتقادى، ممكن است نظر سابق برگردد. بخشى از نكوهش هاى نهج البلاغه راجع به زن، ظاهراً به جریان جنگ جمل برمى گردد، همان گونه كه از بصره و كوفه نیز در این زمینه نكوهش شده است با این كه بصره، رجال علمى فراوانى تربیت كرده و كوفه مردان مبارز و كم نظیرى را تقدیم اسلام نموده و بسیارى از كسانى كه به خونخواهى سالار شهیدان - صلوات اللَّه وسلامه علیه - برخاستند از كوفه نشأت گرفتند، و هم اكنون نیز كوفه جایى است كه به انتظار ظهور حضرت مهدى علیه السلام در آنجا نماز مى خوانند، مسجدى دارد كه مقامات بسیارى از صالحین و صدیقین در آن واقع شده است و نمى توان گفت كه چون مثلاً از كوفه یا از بصره نكوهش شده است، آن دو شهر براى همیشه و ذاتاً بد و سزاوار نكوهش مى باشند.

قضایاى تاریخى در یك مقطع حساس زمینه ستایش یا نكوهش را فراهم مى كند و سپس با گذشت آن مقطع زمینه مدح و ذم نیز منتفى مى شود.

این تحلیل در اصل موضوع زن و بویژه در این مورد خاص قابل دقت است. اصولاً اصرارى كه قرآن كریم درباره زنان پیامبر صلى الله علیه وآله دارد نشانه پیش بینى وحى از یك حادثه تلخ تاریخى است.

این كه قرآن با اصرار، به زنان پیامبر مى فرماید: » و قرن فى بیوتكنّ ولا تبرّجن تبرّج الجاهلیّة الأُولى»(3) و در خانه هایتان قرار گیرید و مانند روزگار جاهلیت قدیم زینت هاى خود را آشكار نكنید. نشانه آن است كه صحنه اى را ذات اقدس اله پیش بینى مى كرده است.

خداوند عالِم غیب و شهادت از آینده اى باخبر بوده و زنان پیامبر را از ثمرات تلخ آن قیام بى جا، برحذر مى داشت، لذا فرمود در خانه ها بنشینید و خود را نشان ندهید، تبرّج نكنید و... ، كه على رغم این هشدارها، جنگ جمل پیش آمد و رو در روى ولى اللَّه مطلق حضرت على بن ابیطالب امیرالمؤمنین - علیه افضل صلوات المصلین - ، به مبارزه برخاستند.

آن مقطع، یك سلسله نكوهش هایى را در پى داشت و یك سلسله ستایش هایى را به همراه داشت. از سرزمینى، یا از مردمى ستایش شده كه در آن صحنه، خوب عمل نموده و از گروهى و سرزمینى، نكوهش شده است چون در این رُخداد، بد عمل كرده اند.

بنابراین نباید این نكوهش ها و ستایش ها، به حساب گوهر شى ء گذاشته شود. اگر طلحه و زبیر در برابر ولى اللَّه مطلق ایستادند و مورد نكوهش قرار گرفتند، طبیعى است عایشه هم كه در مقابل حضرت قرار گرفت و افراد دیگرى هم كه به این سانحه سنگین كمك كردند، مورد نكوهش قرار گیرند. بنابراین نباید این گونه از نكوهش ها یا ستایش ها به گوهر ذات برگردد، البته تأثیر مقطعى آن محفوظ است.

روایتى كه در نهج البلاغه وارد شده است، به عنوان یك قضیه حقیقیّه نیست، تقریباً نظیر قضیه شخصیه یا قضیه خارجیه است، اصل قضیه این است كه عایشه، این جنگ را به راه انداخت.
اهل سنت هم معتقدند جنگ جمل را او به پا نموده و سبب و محرك، او بوده است. چه این كه ابن ابى الحدید معتزلى از بزرگان اهل سنّت قبول كرده است كه: «قد أخطأتْ» منتها توهّم او و امثال او این است كه «تابت و ماتت تائبةً» ولى دیگران مى گویند «لم تمت تائبة».

به هر صورت بعد از این كه در جریان جنگ جمل، عایشه سوار شتر شد و طلحه و زبیر را هم تحریك كرد و خونهاى فراوانى ریخته شد و سرانجام شكست خورد، امیرالمؤمنین - علیه افضل صلوات المصلین - این سخنان را بیان فرمود.

همان گونه كه درباره همین جریان جنگ جمل و مردم بصره، خطبه اى با عنوان «فى ذمّ أهل البصرة بعد وقعة الجمل» در نهج البلاغه آمده است كه: »كنتم جند المرأة وأتباع البهیمة»(4) شما سپاه زن بودید - فرماندهى شما را عایشه به عهده داشت - ، و دنباله رو حیوان چهارپایى شدید، یعنى آن شتر كه عایشه را مى بُرد، جلو حركت مى كرد و شما هم به دنبال آن ناآگاهانه حركت مى كردید.
مى فرماید: شما ناآزموده این كار را انجام دادید و به كار نپخته اى اقدام كردید.

در خطبه 14 نیز كه همین گروه را مذمت مى كند، سرزمین بصره را مورد نكوهش قرار مى دهد و مى فرماید: موقعیت جغرافیایى سرزمین شما بد است، از آسمان دور و به آب نزدیك است و... . پیروان شتر را مذمت كردن و نزدیك به آب بودن نه براى آن است كه شتر بد است و یا در ساحل دریا قرار گرفتن بد است، بلكه براى آن است كه راكب و ساكن آن، در این صحنه، بد رفتار نموده است. وگرنه وجود مبارك پیغمبر صلى الله علیه وآله نیز شتر سوار شد و در جریان مهاجرت، از مكه به مدینه آمد و هنگامى كه وارد مدینه شد فرمود: »خلّوا سبیلها فاِنّها مأمورة»(5) اهل مدینه از روى علاقه و اشتیاق شتر پیامبر را به سوى منطقه و خانه خود هدایت مى كردند، و پیامبر صلى الله علیه وآله براى آن كه هیچ كس آزرده نشود فرمود: كارى به شتر نداشته باشید، این شتر مأموریت خدایى دارد هر جا كه خود این شتر ایستاد و زانو زد و خوابید من همانجا پیاده مى شوم و شتر آمد در منزل ابوایوب كه در ردیف مستمندترین مردم مدینه بود ایستاد.
پس به دنبال شتر رفتن یا سوار شتر شدن یا بر اساس حركت شتر كار كردن، به خودى خود مذمتى ندارد، باید توجه كرد راكبش چه كسى و در چه قضیه و قصه اى است؟

آیا اگر خود حضرت امیر - سلام اللَّه علیه - یا حضرت صدیقه طاهره - سلام اللَّه علیها - سوار شتر یا اسب یا بغله شوند و عده اى به دنبال ایشان حركت كنند مى توان گفت كه پیروان شتر مذمومند یا پیروان اسب و بغله مذمومند؟
.................
(1) نهج البلاغه صبحى صالح، خطبه 80. (2) بحارالانوار، ج103، ص259. (3) سوره احزاب، آیه 33. (4) نهج البلاغه، خطبه 13 و14. (5) بحارالانوار، ج19، ص108. (زن در آئینه جلال و جمال، صفحات 367 ـ 372.)
(منبع)


برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: چهارشنبه 26 خرداد 1395 ساعت: 11:05

زندگى و مرگ طبیعى انسان با حیات و مرگ ارادى چه فرقى دارد؟
جواب:
انسان یك زندگى و مرگ طبیعى دارد كه در آن، با حیوانات و حتى گیاهان شریك است، انسان داراى حركت، تخیّل، توهّم، تغذیه، نموّ و مانند آن است كه بعضى مشترك بین انسان و گیاهان و برخى دیگر مشترك بین انسان و حیوان است.
ساری,گاهنوشته های محمود زارع

بودن اینها دلیل بر حیات طبیعى و از نبود آنها تعبیر به مرگ طبیعى مى شود. اینها نشانه كمال نیست مگر در حد كمال گیاهى یا كمال حیوانى.

براى انسان مرگ و زندگىِ دیگرى نیز وجود دارد كه در اختیار خود اوست، انسان مى تواند با سوء اختیار و انتخاب بد، خود را بمیراند و یا با حُسنِ اختیار و انتخاب نیك، خود را زنده كند.


توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: چهارشنبه 26 خرداد 1395 ساعت: 11:05

مصطفى (ص) سر وازد، و از شنیدن سخن ایشان برگشت. رب العالمین در آن حال این آیت فرستاد كه: یا محمّد میان اهل كتاب حكم كن بموجب قرآن و شریعت اسلام چنانكه بتو فرو فرستادیم، و مراد ایشان خلاف آنست تو بر پى مراد ایشان مرو، وَ احْذَرْهُمْ أَنْ یَفْتِنُوكَ عَنْ بَعْضِ ما أَنْزَلَ اللَهُ إِلَیْكَ یعنى فى القرآن من القصاص و الرجم، بپرهیز از ایشان، نباید كه ترا بگردانند از حكم قصاص و رجم كه خداى در قرآن بتو فرو فرستاد.

فَإِنْ تَوَلَوْا اگر برگردند این جهودان از ایمان و حكم قرآن، پس بدان كه اللَه میخواهد كه آن برگشتن ایشان سبب عقوبت ایشان گرداند، أَنْ یُصِیبَهُمْ بِبَعْضِ ذُنُوبِهِمْ بعض اینجا بمعنى كلّ است، یعنى كه در دنیا ایشان را بگناهان ایشان عقوبت كند، و در آخرت جزا دهد، پس عقوبت ایشان در دنیا جلا و نفى بود از خان و مان بیفكندن و آواره كردن، و عذاب آخرت خود برجاست، وَ إِنَ كَثِیراً مِنَ النَاسِ لَفاسِقُونَ اى و ان كثیرا من الیهود لكافرون.

أَ فَحُكْمَ الْجاهِلِیَةِ یَبْغُونَ یعنى أ یطلبون فى الزانیین حكما لم یأمرهم اللَه به؟ و هم اهل الكتاب، كما یفعله اهل الجاهلیّة، میگوید: این جهودان از تو حكمى میخواهند در حقّ زانیین كه اللَه آن نفرموده است، و ایشان اهل كتاب خدااند! و كتاب داران اند، یعنى چرا آن كنند كه اهل جاهلیت كنند، كه كتاب ندارند، و حكم اهل جاهلیت آن بود كه حكم رجم چون بر ضعفاء ایشان واجب گشتى الزام كردندى، و چون بر اقویا واجب گشتى آن حكم بر ایشان نراندندى، و شرفى را كه در نسب داشتند یا توانگرى را یا قوتى را كه در ایشان بود رجم بتحمیم بدل میكردند، روى سیاه میكردند، و پشت با پشت بر ستور مینشاندند، و ایشان را بفضیحت میگردانیدند، و آن گه آزاد میكردند " تبغون" بتا قراءت شامى است، و معنى آنست كه: تو كه رسولى، و شما كه مسلمانانید جهودان طمع میدارند كه شما حكم جاهلیت جویید از بهر هواء ایشان، و درین قراءت " تبغون" مخاطبه با مؤمنان است، امّا عتاب با جهودان است و ذمّ ایشانست، یعنى: أن تبغوا حكم الجاهلیة من اجلهم. باقى بیا خوانند یعنى داور جاهلیت خواهند پسندید این جهودان، و آن آن كس بود كه در زمان جاهلیت تحمیم او نهاده بود. آن گه گفت: وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَهِ حُكْماً لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ این لام بمعنى " عند" است، یعنى عند قوم یوقنون باللّه و بحكمته و هم أمّة محمّد (ص).

النوبة الثالثة
قوله تعالى: إِنَا أَنْزَلْنَا التَوْراةَ فِیها هُدىً وَ نُورٌ
هم مدح است و هم تشریف و هم تعظیم.
مدح بسزا، و تعظیم نیكو، و تشریف تمام.
مدح جلال الوهیّت، تعظیم كلام احدیّت، تشریف بندگان در راه خدمت.
مدح با ذات میگردد، و تعظیم با صفات، تشریف با افعال.
جلال خود را خود ستود، و تعظیم صفات خود خود نهاد.
دانست بعلم قدیم كه نهاد بشریّت و عجز عبودیت هرگز مبادى جلال الوهیّت در نیابد، و بشناخت كمال احدیّت نرسد، و عزّت قرآن باین عجز گواهى میدهد كه: وَ ما قَدَرُوا اللَهَ حَقَ قَدْرِهِ، و مصطفى (ص) كه سیّد خافقین و جمال ثقلین است چون بر بساط قربت بمقام معاینت رسید، گفت " لا احصى ثناء علیك، انت كما اثنیت على نفسك "

ترا كه داند كه، ترا تو دانى تو
ترا نداند كس، ترا تو دانى بس.


آبى و خاكى را نبود، پس بودى را چه زهره آن بود كه حدیث لم یزل و لا یزال كند!
صفت حدثان بسزاى مدح قدم چون رسد؟!
پیر طریقت از اینجا گفت :
خدایا نه شناخت ترا توان، نه ثناء ترا زبان،
نه دریاى جلال و كبریاء ترا كران، پس ترا مدح و ثنا چون توان ؟

إِنَا أَنْزَلْنَا التَوْراةَ فِیها هُدىً وَ نُورٌ
در تورات راهنمونى هست، اما راهبران را، و در تورات روشنایى هست امّا بینندگان را.
همانست كه جاى دیگر گفت: وَ ضِیاءً وَ ذِكْراً لِلْمُتَقِینَ، الَذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَهُمْ بِالْغَیْبِ.
بارخواهان را بار است و راه جویان را راهست.

یَهْدِی بِهِ اللَهُ مَنِ اتَبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَلامِ
خوانندگان تورات بسى بودند لكن روشنایى آن بر دل عبد اللَه سلام و اصحاب وى تافت.
سه چیز را كه در ایشان بود خدمت بر سنّت،معرفت بر مشاهدت، ثنا در حقیقت، و بر سر آن همه عنایت ازلیّت، و دیگران را كه این نبود جز ضلالتشان نیفزود، وَ لا یَزِیدُ الظَالِمِینَ إِلَا خَساراً.

وَ الرَبَانِیُونَ وَ الْأَحْبارُ بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِنْ كِتابِ اللَهِ
تورات را به بنى اسرائیل سپردند، و حفظ آن بایشان بازگذاشتند، لا جرم حق آن ضایع كردند، و در آن تحریف و تبدیل آوردند، چنان كه گفت عزّ جلاله: یُحَرِفُونَ الْكَلِمَ مِنْ بَعْدِ مَواضِعِهِ.

باز امّت احمد را تخصیص دادند بقرآن مجید، و ایشان را بدان گرامى كردند، و ربّ العزة بجلال و عزّ خود، و تشریف و تخفیف ایشان را، و اظهار عزت كتاب خویش را، حفظ آن در خود گرفت، و بایشان بازنگذاشت، چنان كه گفت: إِنَا نَحْنُ نَزَلْنَا الذِكْرَ وَ إِنَا لَهُ لَحافِظُونَ، و قال تعالى: وَ إِنَهُ لَكِتابٌ عَزِیزٌ لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ. لاجرم پانصد سال گذشت تا این قرآن در زمین میان خلق است با چندان خصمان دین كه در هر عصرى بودند، هرگز كس زهره آن نداشت، و قوت نیافت، و راه نبرد بحرفى از آن بگردانیدن، یا بوجهى تغییر و تبدیل در آن آوردن.

نظیرش آنست كه موسى (ع) آن گه كه به طور میشد بمیعاد حق، هارون را بر بنى اسرائیل خلیفه كرد، و ذلك فى قوله اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی .
چون بازآمد، موسى ایشان را گوساله پرست دید. باز مصطفى (ص) در آخرعهد كه میرفت، یكى از یاران گفت: یا رسول اللَه چه باشد كه اگر خلیفتى گمارى بر سر این قوم، تا دین خدا بر ایشان تازه دارد، و نظام این كار نگه دارد. رسول خدا گفت اللَه خلیفتى علیكم خلیفت من بر شما خداست كه نگهبان و مهربان و یكتاست. { بر عکس انچه که در اینجا هست در روایتی متواتر از پیامبر حدیث حوض را داریم که پیامبر(ص) فرمود:انی تارک فیکم الثقین کتاب اله و عتری اهل بیتی ... پیامبر کتاب خدا و اهل بیت خویش را بعنوان خلیفه خویش گماشت ... م. ز ارع }
لا جرم بنگر پس از پانصد و اند سال ركن دولت شرع محمدى كه چون عامر است! و شاخ ناضر! و عود مثمر! هر روز كه برآید دین تابنده تر، و اسلام قوى تر، و دین داران برتر.

مصطفى (ص) گفت " ان اللَه عزّ و جلّ یبعث لهذه الامّة على رأس كلّ مائة سنة من یجدّد لها دینها و قال (ص) یحمل هذا العلم من كلّ خلف عدوّ له ینفون عنه تحریف الغالین،و انتحال المبطلین، و تأویل الجاهلین

آن گه در آخر آیت گفت: وَ مَنْ لَمْ یَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ، و در آیت دیگر گفت: وَ مَنْ لَمْ یَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ. اما فى الاول فقال: وَ لا تَشْتَرُوا بِآیاتِی ثَمَناً قَلِیلًا، ثمّ قال" وَ مَنْ لَمْ یَحْكُمْ" یعنى لم یكن جحدا، و الجاحد كافر"
دلیله قوله: وَ لا تَشْتَرُوا بِآیاتِی ثَمَناً قَلِیلًا، و امّا فى الثانى فقال تعالى: وَ كَتَبْنا عَلَیْهِمْ فِیها أَنَ النَفْسَ بِالنَفْسِ، ثمّ قال: وَ مَنْ لَمْ یَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَهُ یعنى جاوز حدّ القصاص و اعتبارالمماثلة، و تعدّى على خصمه، ثم قال: فَأُولئِكَ هُمُ الظَالِمُونَ لانّه ظلم بعضهم على بعض، وفى الثالث قال تعالى: وَ لْیَحْكُمْ أَهْلُ الْإِنْجِیلِ بِما أَنْزَلَ اللَهُ فِیهِ وَ مَنْ لَمْ یَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ اراد به معصیة دون الكفر و دون الجحود.

قوله تعالى: لِكُلٍ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً شرعت شریعت است، و منهاج حقیقت.
شرعت آئین شرعست، و منهاج راه بسوى حقّ. شرعت آنست كه مصطفى آورد، و منهاج چراغى است كه حقّ فرا دل داشت. شرعت بر پى شریعت رفتن است، منهاج بنور آن چراغ راه بردن است. شرعت آن پیغام است كه از رسول شنیدى، منهاج آن نور است كه در سر یافتى. شریعت هر كس راست، حقیقت كس كس راست. فَاسْتَبِقُوا الْخَیْراتِ استباق الزاهدین برفض الدنیا، و استباق العابدین بقطع الهوى، و استباق العارفین بنفى المنى، و استباق الموحّدین بترك الودى، و نسیان الدّنیا و العقبى.

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: چهارشنبه 26 خرداد 1395 ساعت: 11:05

وسیلت آن وسائط است كه میان بنده و مولى دوستى را نشانست، و سبب اتصال میان ایشان عیانست.
آن چیست كه وصلت و اتصال بآنست؟
بزرگ داشتن امر، و شكوه داشتن نهى،
و شفقت بر خلق، و خدمت حق،
و كوشیدن در ابواب نوافل، و عمارت كردن جان و دل.

كوشیدن در ابواب نوافل بسه چیز توان:
یكى نظر اللَه بیاد داشتن،
دوم روزگار خود از ضایعى دریغ داشتن،
سیوم درویشى خویش در موقف عرض بشناختن.

و چون نظر اللَه یاد دارى از متقیانى.
چون روزگار خود را از ضایعى دریغ دارى از عابدانى.
چون درویشى خویش در موقف عرض بشناسى از خاشعانى.

عمارت دل بسه چیز توان:
بشنیدن علم، و كم آمیختن با خلق، و كوتاهى امل.
تا در سماع علمى در حلقه فریشتگانى.
تا از خلق بركنارى، در شمار معصومانى.
تا با كوتاهى املى از جمله صدیقانى.

وَ ابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ
میگوید: بخداى نزدیكى جویید
شما كه عابدانید بفضائل،
شما كه عالمانید بدلائل،
شما كه عارفانید بترك وسائل،

وسیلت عابدان چیست: التَائِبُونَ الْعابِدُونَ الى آخره.
وسیلت عالمان چیست: أَ وَ لَمْ یَنْظُرُوا فِی مَلَكُوتِ السَماواتِ وَ الْأَرْضِ.
وسیلت عارفان چیست: قُلِ اللَهُ ثُمَ ذَرْهُمْ.

وسیلت عابدان معاملت است.
وسیلت عالمان مكاشفت است.
وسیلت عارفان معاینت است.

وسیلت عابدان راستى است.
وسیلت عالمان دوستى است.
وسیلت عارفان نیستى است.

وسیلت عابدان یادى است بنیاز.
وسیلت عالمان یادى است بناز.
وسیلت عارفان یادى است نه بنیاز نه بناز، و قصه آن دراز.

پیر طریقت ازینجا گفت :
الهى!
اگر كسى ترا بجستن یافت، من بگریختن یافتم.
گر كسى ترا بذكر كردن یافت، من ترا بفراموش كردن یافتم.
گر كسى ترا بطلب یافت، من خود طلب از تو یافتم.

الهى!
وسیلت بتو هم تویى. اول تو بودى و آخر تویى. همه تویى و بس، باقى هوس

و گفته اند: وسیلت سبق عنایت است، كه ربّ العزّة گفت: سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَا الْحُسْنى ، و رحمت كه در ازل بر خود نبشت: كَتَبَ رَبُكُمْ عَلى نَفْسِهِ الرَحْمَةَ.
بى رهى رهى را بنواخته، و سپاه عنایت در پیش داشته، و رحمت بر خود نبشته.

پیر طریقت گفت:
الهى!
آن روز كجا باز یابم كه تو مرا بودى، و من نبودم.
تا باز بآن روز نرسم میان آتش و دودم.
اگر بدو گیتى آن روز یابم من بر سودم.
ور بود تو خود را دریابم، به نبود تو خود خشنودم

وَ جاهِدُوا فِی سَبِیلِهِ
این خطاب با غازیان است،
و آنجا كه گفت: وَ جاهِدُوا فِی اللَهِ خطاب با عارفان است.
جهاد غازیان بتیغ است با دشمن دین. جهاد عارفان بقهر نفس است با خویشتن.
ثمره غازیان فردا حور و قصور، و عارف در بحر عیان غرقه نور.
جهاد غازیان از سر عبادت رود، و بوقت مشاهدت نظاره ابد كنند، لا جرم ایشان را گفت: لَعَلَكُمْ تُفْلِحُونَ یعنى فى الابد،
و جهاد عارفان از سر معرفت رود، و بوقت مشاهدت نظاره ازل كنند، تا ربّ العزة در حق ایشان میگوید: هُوَ اجْتَباكُمْ.

إِنَ الَذِینَ كَفَرُوا لَوْ أَنَ لَهُمْ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً الایة
الیوم یقبل من الاحباب مثقال ذرة وعدا، لا یقبل من الاعداء مل ء الارض ذهبا، كذا یكون الامر.

یُرِیدُونَ أَنْ یَخْرُجُوا مِنَ النَارِ الآیة
آتشیان دو قسم اند:
قسمى ایشان كه هرگز از آتش بیرون نیایند، و درشدن ایشان بآتش تعذیب راست نه تطهیر را، و این آیت در شأن ایشان است.
قسم دیگر آنست كه در شدن ایشان بآتش تطهیر راست نه تعذیب را، و حال ایشان بر تفاوت است:
قومى زودتر بیرون آیند، و قومى دیرتر، بر حسب حال، و بر اندازه كردار، و باز پسین كسى كه بیرون آید، هنّاد است، و قصه وى معروف، و فى ذلك ما روى ان النبى (ص) قال " آخر من یخرج من النار رجل اسمه هنّاد، و هو ینادى من قعر جهنم یا حنان یا منان "

گفت باز پسین كسى كه از دوزخ بیرون آید، مردى بود نام وى هناد.
گویند پس از همه خلق به پنج هزار سال بیرون آید، و بروایتى به پانصد سال.
حسن بصرى گفت كاشك من او بودمى در آن قعر دوزخ.

هناد میگوید: یا حنان یا منان،
معنى منان آنست كه اى خداوند منت بسیار، ترا بر من منت فراوان است، و مهربانى تمام.
عجبا كارا! مردى كه چندین هزار سال در دوزخ است گویى از نعمت مواصلات در آن دركات بجان او چه مى پیوست كه این تسبیح میگفت: یا حنان یا منان.

اسرار این لطائف بمثالى بیرون توان داد. آن طباخه كه تو او را بخانه برى، تا از بهر تو نان پزد، آن خمیر خام در تنور گرم كند، و در آن استوار نگیرد، اما دل وى همه بآن قرصكها بود، هر ساعتى رود، و در آن نگرد، كه نباید كه بسوزد.
گوید این پختن را در تنور آوردم نه سوختن را، كه خام شایسته خوردن نیست، و سوخته سزاى خوان نیست. پس چون روى آن قرصها سرخ گردد، و باطن آن پخته شود، زود فرو گیرد، و بر دست عزیز نهد، و تا خوان ملوك مى برد، و تحت هذا لطیفة حسنة.

پس جمله امم كه اهل سعادت باشند در سراى سعادت حلقه بندند، و انبیا و اولیا همه آرزوى دیدار كنند، و
جمله ملائكه در نظاره، و میگویند:
بار خدایا! كریما! مهربانا! وعده دیدار كى است؟

صد هزاران با نثار جان و دل در انتظار
و ان جمال اندر حجاب و وعده دیدار نیست.

اگر بدوزخ آتش چو عشق بودى تیز
گرفته بودى آتش ز تف خویش گریز.

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: سه شنبه 25 خرداد 1395 ساعت: 5:58

و من فضائل على (ع) ما روى عمران بن حصین انّ النّبی (ص) قال " انّ علیّا منّى و انا منه، و هو ولىّ كل مؤمن بعدى "

و عن ابن عمر قال " آخى رسول اللَه (ص) بین اصحابه، فجاء علىّ تدمع عیناه، هذا على ولیّكم، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه، فقال آخیت بین اصحابك و لم تؤاخ بینى و بین احد؟ فقال رسول اللَه (ص) " انت اخى فى الدّنیا و الآخرة " و قال انت منّى بمنزلة هارون من موسى الا انّه، لا نبىّ بعدى "

و روى الرّضا عن آبائه عن على (ع) قال " قال لى رسول اللَه (ص) لیس فى القیامة راكب غیرنا، و نحن اربعة، فقام الیه رجل من الانصار فقال فداك ابى و أمى انت و من؟
قال: أنا على البراق، و اخى صالح على ناقة اللَه الّتى عقرت، و عمّى حمزة على ناقتى العضباء، و اخى على على ناقة من فوق الجنة، و بیده لواء الحمد ینادى: لا اله الا اللَه، محمّد رسول اللَه.
و قال (ص) اذا كان یوم القیامة نودیت من بطنان العرش: نعم الأب ابوك ابراهیم الخلیل، و نعم الاخ اخوك على بن ابى طالب .

و عن ابى سعید الخدرى قال: نظر رسول اللَه (ص) فى وجه علىّ بن ابى طالب فقال: " كذب من یزعم انّه یحبّنى و هو یبغضك "
علىّ مرتضى ابن عم مصطفى شوهر خاتون قیامت فاطمه زهرا كه خلافت را حارس بود، و اولیا را صدر و بدر بود چنان كه نبوت بمصطفى ختم كردند خلافت خلفاء راشدین بوى ختم كردند.

خاتمت نبوّت و خاتمت خلافت هر دو بهم از آدم بمیراث همى آمد عصرا بعد عصر، تا بعهد دولت مصطفى خاتمت نبوت بمیراث بمصطفى رسید، و خاتمت خلافت بعلى مرتضى رسید.

رقیب عصمت و نبوت بود، عنصر علم و حكمت بود، اخلاص و صدق و یقین و توكل و تقوى و ورع شعار و دثار وى بود، حیدر كرّار بود، صاحب ذو الفقار بود، سیّد مهاجر و انصار بود.

روز خیبر مصطفى گفت " لأعطینّ هذه الرایة غدا رجلا یفتح اللَه على یدیه، یحبّ اللَه و رسوله، و یحبّه اللَه و رسوله "
فردا این رایت نصرت اسلام بدست مردى دهم كه خدا و رسول را دوست دارد، و خدا و رسول او را دوست دارند.

همه شب صحابه در این اندیشه بودند كه فردا علم اسلام و رایت نصرت لا اله الا اللَه بكدام صدیق خواهد سپرد.
دیگر روز مصطفى گفت " این على بن ابى طالب "
گفتند: یا رسول اللَه هو یشتكى عینیه، چشمش بدرد است.
گفت: او را بیارید. بیاوردند.
زبان مبارك خویش بچشم او بیرون آورد شفا یافت، و نورى نو در بینایى وى حاصل شد، و رایت نصرت بوى داد.
على (ع) گفت " یا رسول اللَه اقاتلهم حتى یكونوا مثلنا " ایشان را بتیغ چنان كنم كه یا همچون ما شوند یا همه را هلاك كنم.
رسول گفت: یا على آهسته باش، و با ایشان جنگ بر اندازه ناكسى و بى قدرى ایشان كن، نه بر قدر قوت و هیبت خویش " یا على ادعهم الى الاسلام و أخبرهم بما یجب علیهم من حق اللَه فیه، فواللَه لان یهدى اللَه بك رجلا واحدا خیر لك من أن یكون لك حمر النعم"

إِنَما وَلِیُكُمُ اللَهُ وَ رَسُولُهُ
جابر بن عبد اللَه گفت: این آیت در شأن مسلمانان اهل كتاب فرو آمد: عبد اللَه سلام و اسد و اسید و ثعلبه، كه رسول خدا ایشان را فرموده بود كه با جهودان و ترسایان موالات مگیرید، و ذلك فى قوله: لا تَتَخِذُوا الْیَهُودَ وَ النَصارى أَوْلِیاءَ.

پس بنى قریظه و نضیر ایشان را دشمن گشتند، و سوگند یاد كردند كه با اهل دین محمد نه نشینیم، و نه سخن گوئیم، و نه مبایعت و مناكحت كنیم.

عبد اللَه سلام برخاست، و اصحاب وى بمسجد رسول خدا آمدند وقت نماز پیشین، و آن قصّه باز گفتند، و از قوم خویش شكایت كردند كه چنین سوگندان یاد كردند بهجرت ما، و اكنون نه با ایشان مى توانیم نشست، و نه با یاران تو یا رسول اللَه، كه خانه هاى ما بس دور است از مسجد، و پیوسته اینجا نمى توانیم بود. اكنون تدبیر چیست، كه ما در رنجیم.

همان ساعت جبرئیل آمد، و این آیت آورد. رسول خدا بر ایشان خواند.
ایشان گفتند: رضینا باللّه و برسوله و بالمؤمنین اولیاء.
گفته اند كه: آن ساعت كه این آیت فرو آمد، یاران همه در نماز بودند، قومى نماز تمام كرده بودند، قومى در ركوع بودند، قومى در سجود، و در میانه درویشى را دید كه در مسجد طواف میكرد، و سؤال میكرد.
رسول خدا او را بخود خواند، گفت "هل اعطاك احد شیئا " هیچ كس هیچ چیز بتو داد؟
گفت: آرى آن جوانمرد كه در نماز است انگشترى سیمین بمن داد.
گفت: در چه حال بود آنكه بتو داد.
گفت: در ركوع بود، اندر نماز اشارت كرد بانگشت، و انگشترى از انگشت وى بیرون كردم. چون بنگرستند على مرتضى بود.
رسول خدا آیت برخواند، و اشارت بوى كرد: وَ یُؤْتُونَ الزَكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ، و برین وجه آیت از روى لفظ اگر چه عام است از روى معنى خاص است، كه مؤمنان را بر عموم گفت، و على بدان مخصوص است...

پی نوشت:
.......
(1).ابوالفضل رشید الدین بن ابی سعید احمد بن محمد بن محمود میبدی / نیمه اوّل قرن ششم هجری میبد یزد / مهمترین اثر وی تفسیر کشف الاسرار و عدة الابرار/ تألیف تفسیر در اوایل سال ۵۲۰ هجری آغاز و میبدی در آغاز کتاب آورده که تفسیرش در حقیقت شرحی است بر تفسیری که استاد او خواجه عبدالله انصاری (پیر طریقت خویش) ترتیب داده , هست / تفسیرش در سه بخش 1) النوبة الاوّلی که به معنی آیات به فارسی روان 2) و در نوبت ثانیه به تفسیرآیات بروش معمول مفسران ودر 3) نوبت ثالثه بتفسیر خاص آیات که مستقیما بایستی از نوشته های خواجه عبدا... انصاری گرفته باشد میپردازد چنانکه خود هم معترف میباشد که شرحی بر تفسیر انجناب نوشته است . بخش سوم تفسیر ایات بسیار خواندنی و با ذوق عارفانه ای قرین است. ما نیز در تارنمای خویش همه این تفسیر را ضمن مطالعه بجهت استفاده مخاطبین محترم مدتی است که شروع کرده ایم و تاکنون به اواسط سوره مائده هم رسیده ایم که ان شاء ا... خداوند توفیق دهد همه انرا ضمن مطالعه برای استفاده بختیاران , در تارنما هم قرار دهیم . ( محمود )

(2). إِنَّمَا وَلِیُّكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُواْ الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَةَ وَیُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ ﴿55﴾
ولى شما تنها خدا و پیامبر اوست و كسانى كه ایمان آورده اند همان كسانى كه نماز برپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى دهند (55)

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: سه شنبه 25 خرداد 1395 ساعت: 5:58

سرّ اختلاف دیه زن و مرد در اسلام چیست؟
جواب:
همیشه و همه جا دیه مرد بیشتر از زن نیست و درآمد مرد نیز از آن زن است. لیكن یك سلسله از ارزیابی ها در قرآن كریم به بدن برمى گردد، و هر بدنى كه منشأ اقتصادى بیشتر و قوى تر باشد، مسأله دیه هم با تناسب او تنظیم مى شود، چه این كه مسائل ارثى هم این چنین است.

اما آنچه كه به تعلیم و تربیت مربوط است زن و مرد در آن مقام مورد خطاب مشترك، قرار گرفته اند. قرآن در امور حكومتى همانند امور معرفتى زن و مرد را یكسان مورد خطاب قرار داده و مى فرماید:
ما كان لمؤمن ولا مؤمنة اذا قضى اللَّه ورسوله أمراً أن یكون لهم الخیرة من أمرهم(1).
و هیچ مرد و زن مؤمنى را نیامده است كه چون خدا و پیامبرش فرمانى دهد، براى آنان در كارشان اختیارى باشد.
یعنى اگر نظام اسلامى، قضا و حكمى را ارائه داد و پیامبر، حكمى كرد و از طرف خداى سبحان دستورى را ابلاغ كرد، هیچ مرد باایمان، و هیچ زن باایمان، حق تصمیم گیرى مخالف در برابر قضا و داورى خدا و پیامبر را ندارد.

نه تنها در مسائل تشریعى، بلكه در مسائل حكومتى نیز آنجا كه سخن از قضا و حكم است، خواه قضاى باب قضاوت، خواه قضاى حكومت، مرد مؤمن و زن مؤمنه حق اعتراض ندارند.
در مسائل اخلاقى نیز در قرآن كریم آمده است:
یا أیّها الّذین آمنوا لا یسخر قوم من قوم عسى أن یكونوا خیراً منهم ولا نساءٌ من نساء عسى أن یكنّ خیراً منهنّ(2).
اى مؤمنان! نباید قومى قوم دیگر را ریشخند كنند شاید آنها از اینها بهتر باشند و نباید زنانى زنان دیگر را ریشخند كنند شاید آنها از اینها بهتر باشند.

هیچ كسى، اعم از مرد یا زن، حق ندارد دیگرى را مسخره و یا تحقیر نماید، زیرا خیر بودن از مدركات بصرى نیست كه به چشم بیاید، خیر مربوط به جان است و جان نیز مستور است، و چه بسا كسى كه مورد تحقیر قرار مى گیرد بهتر از كسى باشد كه تحقیر مى كند.
بنابراین، نه مرد حق تمسخر دارد، و نه زنى مجاز به این كار است. چرا كه قرآن مى فرماید:
عسى أن یكونوا خیراً منهم ولا نساء من نساء عسى أن یكنّ خیراً منهنّ

در روایت آمده است كه چند چیز در میان چند چیز مستور است:
یكى شب قدر است كه در بین شبها مستور است،
و دیگرى اولیاى خدا هستند كه در بین افراد عادى گمنام و مستور هستند،
و چه بسا كسى كه مورد تحقیر قرار گرفته از اولیاى الهى باشد.

تحقیر كردن به چهار صورت محتمل است:
گاهى ممكن است مردى، مردى را تحقیر كند، و یا مردى زنى را تحقیر نماید. چنانكه گاهى ممكن است زنى، زن دیگرى را تحقیر كند، یا زنى، مردى را مورد تحقیر قرار دهد.
این چهار صورت مفروض است ولى دو صورت آن را قرآن با صراحت بیان مى فرماید و اصل كلى را یادآور مى شود كه، چه بسا كسى كه مورد تحقیر قرار مى گیرد بهتر از تحقیر كننده باشد.

بنابراین در مسائل اخلاقى هیچ امتیازى بین زن و مرد نیست. و اما در مسأله دیه چون جنبه خیر بودن در او نیست بلكه مربوط به جنبه بدنى است، لذا اگر بدن در مسائل اقتصادى قوى تر بود دیه آن بیشتر است و چون مردها در مسائل اقتصادى معمولاً بیشتر از زنها بازدهى اقتصادى دارند دیه آنها نیز بیشتر است و این بدان معنا نیست كه در اسلام مرد ارزشمندتر از زن باشد بلكه تنها آن بُعد جسمانى - جنبه بدنى - آن دو صنف لحاظ مى شود. اصل دیه مربوط به ارزیابى روح نیست و نباید در مسائل انسان شناسى و عظمت زن و مرد این عنوان مورد نقد و نقض قرار گیرد.

بنابراین دیه معیار ارزش آدمى و نقد ناقدان بدان جهت است كه انسان را در حد یك گیاه مى شناسند، اما واقعیاتى نظیر این كه انسان به جایى برسد كه تنگاتنگ با ملائكه سخن بگوید، و فرشتگان به استقبالش درآیند، براى آنان بى مفهوم است.
و وقتى این سلسله از مسائل مطرح بشود تازه آنها به خود مى آیند كه عجب! ماوراى طبیعتى هم هست، موجودى به نام فرشته نیز وجود دارد! و ما براى اَبد، زنده ایم و عمر این تن زودگذر ما حداكثر یك قرن است اما جان ما جاودان و ابدى است، نه سخن از یك میلیارد سال كه اصلاً سخن از سال و ماه نیست، و ما به جایى مى رسیم كه فرشته ها به استقبال ما مى آیند و تهنیت مى گویند و تحیّت مى فرستند:
سلام علیكم طبتم فادخلوها خالدین (3).
درود بر شما خوش باشید و درون آیید جاودانه.
(زن در آئینه جلال و جمال، صفحات 419 ـ 421.)
(1) سوره احزاب، آیه 36. (2) سوره حجرات، آیه 11. (3) سوره زمر، آیه 73.
(منبع)

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: سه شنبه 25 خرداد 1395 ساعت: 5:58

إِنَ الَذِینَ كَفَرُوا ایشان كه كافر شدند،
لَوْ أَنَ لَهُمْ اگر ایشان را بود،
ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً هرچه در زمین چیز است همه،
وَ مِثْلَهُ مَعَهُ و هم چندان با آن،
لِیَفْتَدُوا بِهِ و خواهندى كه خود را بآن باز خریدندى،
مِنْ عَذابِ یَوْمِ الْقِیامَةِ از عذاب روز رستاخیز،
ما تُقُبِلَ مِنْهُمْ نپذیرندى از ایشان،
وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ (36) و ایشانراست عذابى درد نماى.

یُرِیدُونَ میخواهند،
أَنْ یَخْرُجُوا مِنَ النَارِ كه بیرون آیندى از آتش،
وَ ما هُمْ بِخارِجِینَ مِنْها و ایشان از آتش بیرون آمدنى نه اند،
وَ لَهُمْ عَذابٌ مُقِیمٌ (37) و ایشانراست عذابى پاینده.

وَ السَارِقُ وَ السَارِقَةُ دزد اگر مرد است و اگر زن،
فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُما دست ایشان ببرید،
جَزاءً بِما كَسَبا پاداش بآن دزدى كه كردند،
نَكالًا مِنَ اللَهِ نكالى است از اللَه،
وَ اللَهُ عَزِیزٌ حَكِیمٌ (38) و خدا تواناى است داناى راست دان.

فَمَنْ تابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ هر كه توبه كند پس از آن دزدى كه كرد،
وَ أَصْلَحَ و كار خود راست كند،
فَإِنَ اللَهَ یَتُوبُ عَلَیْهِ اللَه وى را توبت دهد و از وى توبت پذیرد،
إِنَ اللَهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (39) كه خداى آمرزگار است مهربان.

أَ لَمْ تَعْلَمْ نمیدانى،
أَنَ اللَهَ لَهُ مُلْكُ السَماواتِ وَ الْأَرْضِ كه اللَه را است پادشاهى آسمان و زمین،
یُعَذِبُ مَنْ یَشاءُ عذاب كند او را كه خواهد،
وَ یَغْفِرُ لِمَنْ یَشاءُ و بیامرزد او را كه خواهد،
وَ اللَهُ عَلى كُلِ شَی ءٍ قَدِیرٌ (40) و اللَه بر همه چیز تواناست.

یا أَیُهَا الرَسُولُ اى پیغامبر
لا یَحْزُنْكَ اندوهگن مكناد ترا،
الَذِینَ یُسارِعُونَ فِی الْكُفْرِ اینان كه میشتابند بكفر،
مِنَ الَذِینَ قالُوا ازین منافقان كه گفتند بزبان،
آمَنَا بگرویدیم،
بِأَفْواهِهِمْ این گفت زبان است بدهنهاى ایشان،
وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ و دلهاى ایشان هنوز ناگرویده،
وَمِنَ الَذِینَ هادُوا و ازینان كه جهود شدند،
سَمَاعُونَ لِلْكَذِبِ دروغ شنوان اند، و دروغ پذیران،
سَمَاعُونَ جاسوسان و سخن گیران و سخن جویان،
لِقَوْمٍ آخَرِینَ لَمْ یَأْتُوكَ سخن میبرند با غایبان خویش كه بتو نمى آیند،
یُحَرِفُونَ الْكَلِمَ سخن مى بگردانند،
مِنْ بَعْدِ مَواضِعِهِ پس آنكه اللَه نهاد آن را بجاى خود،
یَقُولُونَ میگویند،
إِنْ أُوتِیتُمْ هذا اگر شما را درین حكم حد دهند نه رجم،
فَخُذُوهُ گیرید و پذیرید آن حكم را،
وَ إِنْ لَمْ تُؤْتَوْهُ و اگر چنانست كه شما را حد ندهند فرود از رجم،
فَاحْذَرُوا از پذیرفتن آن پرهیزید،
وَ مَنْ یُرِدِ اللَهُ فِتْنَتَهُ و هر كه اللَه فتنه دل وى خواهد،
فَلَنْ تَمْلِكَ لَهُ مِنَ اللَهِ شَیْئاً بدست تو از خداى وى را هیچ چیز نیست،
أُولئِكَ الَذِینَ ایشان آنند،
لَمْ یُرِدِ اللَهُ كه اللَه مى نخواهد،
أَنْ یُطَهِرَ قُلُوبَهُمْ كه دلهاى ایشان پاك كند،
لَهُمْ فِی الدُنْیا خِزْیٌ ایشانراست در دنیا رسوایى و فرومایگى،
وَلَهُمْ فِی الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظِیمٌ (41) و ایشانراست در آخرت عذابى بزرگوار.

سَمَاعُونَ لِلْكَذِبِ دروغ نیوشان و دروغ پذیرانند از یكدیگر،
أَكَالُونَ لِلسُحْتِ رشوت خواران،
فَإِنْ جاؤُكَ اگر بتو آیند،
فَاحْكُمْ بَیْنَهُمْ حكم كن میان ایشان،
أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ یا روى گردان از ایشان،
وَ إِنْ تُعْرِضْ عَنْهُمْ و اگر روى گردانى از ایشان،
فَلَنْ یَضُرُوكَ شَیْئاً نگزایند ترا هیچ چیز،
وَ إِنْ حَكَمْتَ و اگر حكم كنى میان ایشان،
فَاحْكُمْ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ حكم كن براستى و داد،
إِنَ اللَهَ یُحِبُ الْمُقْسِطِینَ (42) كه اللَه راستكاران و داد دهان دوست دارد.

وَ كَیْفَ یُحَكِمُونَكَ و ترا حاكم چون پسندند،
وَ عِنْدَهُمُ التَوْراةُ و كتاب تورات بنزدیك ایشان،
فِیها حُكْمُ اللَهِ حكم خدا براستى در آن،
ثُمَ یَتَوَلَوْنَ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ و مى برگردند از كار كردن بآن،
وَ ما أُولئِكَ بِالْمُؤْمِنِینَ (43) و هرگز گرویدگان نه اند بآن.

النوبة الثانیة
قوله تعالى و تقدس: یا أَیُهَا الَذِینَ آمَنُوا اتَقُوا اللَهَ وَ ابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ
معنى توسل تقرب است، یقال: توسلت الى فلان اى تقربت الیه، و گفته اند: معنى وسیلت محبت است، ابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ اى تحبّبوا الى اللَه، میگوید: اى شما كه مؤمنانید، دوست خدا باشید، و بوى تقرب كنید، و نزدیكى جویید باخلاص اعمال، و اجتناب محارم، و احسان با خلق،
و گفته اند: وسیلت درجه عظیم است در بهشت ساخته از بهر مصطفى (ص) و فى ذلك یقول النبى (ص) سلوا اللَه لى الوسیلة، فانها درجة فى الجنة، لا ینالها الا عبد واحد، و أرجو ان اكون انا هو "

و عن على بن ابى طالب (ع) قال " ان فى الجنّة لؤلؤتین الى بطنان العرش، واحدة بیضاء، و الأخرى صفراء، فى كل واحدة منهما الف غرفة، فالبیضاء هى الوسیلة لمحمد (ص) و اهل بیته، و الصفراء لابراهیم (ع) و اهل بیته.

و نظیر هذه الایة قوله تعالى و تقدس: أُولئِكَ الَذِینَ یَدْعُونَ یَبْتَغُونَ إِلى رَبِهِمُ الْوَسِیلَةَ أَیُهُمْ أَقْرَبُ. یقال: و سل یسل وسیلة، فهو واسل، و جمع الوسیلة وسائل.
وسائل آن وسائط است كه میان رهى و مولى پیوستگى را نشانست، و سبب اتصال بنده بمولى آنست. وَ جاهِدُوا فِی سَبِیلِهِ اى فى طاعته، لَعَلَكُمْ تُفْلِحُونَ اى تظفرون بعدوّكم و تسعدون فى آخرتكم.

إِنَ الَذِینَ كَفَرُوا لَوْ أَنَ لَهُمْ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ اى ضعفه معه، لِیَفْتَدُوا بِهِ اى لیفتدوا به انفسهم. مِنْ عَذابِ یَوْمِ الْقِیامَةِ ما تُقُبِلَ مِنْهُمْ.

...
یُرِیدُونَ أَنْ یَخْرُجُوا مِنَ النَارِ وَ ما هُمْ بِخارِجِینَ مِنْها
همانست كه جاى دیگر گفت حكایت از دوزخیان: رَبَنا أَخْرِجْنا مِنْها خداوندگارا! بیرون آر از آتش، و برهان از عقوبت. جواب ایشان دهند پس از هزار سال: اخْسَؤُا فِیها وَ لا تُكَلِمُونِ.

جاى دیگر گفت: إِنَكُمْ ماكِثُونَ این خطاب با كافرانست، و قضیت كفر ایشان كه جاوید در دوزخ بمانند و هرگز بیرون نیایند. و دلیل برین ابتداء آیت است كه گفت: إِنَ الَذِینَ كَفَرُوا.

اما مؤمنان اهل معصیت اگر چه بگناهان خویش در دوزخ شوند، جاوید در آن نمانند و بیرون آیند، لقول النبى (ص) " لیصیبنّ اقواما سفع من النار بذنوب اصابوها عقوبة، ثم یدخلهم اللَه الجنة بفضل رحمته فیقال لهم الجهنمیون"
...
این اخبار صحاح دلیل هاى روشن اند كه از مؤمنان هیچ كس در دوزخ نمیماند. گرچه گنهكار و بد كردار بود، چون اصل توحید و مایه ایمان بر جاى بود اگر چه اندكى باشد، ربّ العالمین چون خواهد كه ایشان را برهاند، و كرم خود بخلق نماید، قومى را برگمارد ازین مؤمنان مخلصان تا در آن عرصه قیامت جدال درگیرند، و از بهر آن برادران كه در آتشند سخن گویند. در خبر است كه گویند " ربّنا اخواننا كانوا یصومون معنا و یصلّون و یحجّون، فادخلتهم النّار"
خداوندا برادران ما كه با ما نماز كردند، و روزه داشتند، و حج كردند، اكنون ایشان را بدوزخ فرستادى! ربّ العزّة گوید: روید، و هر كه را بصورت شناسید، بیرون آرید كه صورتهاشان برجاست.
آتش صورت ایشان نخورد. ایشان روند، و خلقى بسیار بیرون آرند. پس رب العالمین ایشان را گوید " ارجعوا " بدین قناعت كنید، باز گردید، هر كرا در دیوان وى از خیر یك مثقال ببینید، بیرون آرید. ایشان روند، و بحكم فرمان قومى را بیرون آرند، پس با نیم مثقال آید، پس با همسنگ یك ذرّه آید. پس گویند: ربّنا لم نذر فیها خیرا. خداوندا نمى بینیم در دوزخ كسى كه در وى هیچ خیر مانده است. پس ربّ العالمین گوید: شفعت الملائكة، و شفع النبیّون، و شفع المؤمنون، و لم یبق الا ارحم الراحمون، فیقبض قبضة من النار، فیخرج منها قوما لم یعلموا خیرا قطّ، قد عادوا حمما، فیلقیهم فى نهر فى افواه الجنّة، یقال له نهر الحیاة، فیخرجون كما تخرج الحبة فى حمیل السیل، فیخرجون كاللؤلؤ فى رقابهم الخواتیم، فیقول اهل الجنة هؤلاء عتقاء الرحمن، ادخلهم الجنة بغیر عمل عملوه.

وَ السَارِقُ وَ السَارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُما

این در شأن طعمة بن ابیرق فرو آمد كه آن درع دزدید، و قصه وى در سورة النساء رفت، و رفع آن بر معنى جزاء است، یعنى: من سرق فاقطعوه. و روا باشد كه خبر ابتدایى باشد كه در آن مضمر است، یعنى: فیما فرض علیكم و السارق و السارقة فاقطعوا. میگوید: در آنكه بر شما فرض كردند حكم دزدان است، و آن حكم آنست كه دستهاى ایشان ببرید، یعنى كه مرد را دست راست ببرید، و زن را دست راست چون دزدى بر ایشان روشن شود، و این آن گه باشد كه دزد عاقل بود، و بالغ، و باختیار خویش، نه مكره و ملتزم حكم اسلام، نه حربى و نه مستأمن، بیك قول، و آنكه در حرز مسلمان شود یا ذمى ثابت العصمة، و كالایى كه در شرع متقوّم بود، از حرز خویش بیرون آرد: زر و سیم و خزّ و بزّ و امثال آن از اندرونها در خانه هاى دربسته، یا حارس بر آن نشسته، و كفن از گور، و بیرون از كفن نه، و چارپاى از اصطبل، و میوه از خرمنگاه كه گوشوان بر آن نشسته، و گوسفند از گله، و شتر از قطار، چون شبان و جمّال بیدار باشند، و در آن مى نگرند، و آواز ایشان بدان میرسد، و آن چیز كه بیرون آرد از آن حرز، قیمت آن كم از دانگى و نیم زر باشد بمذهب شافعى، یا ده درم سفید بمذهب ابو حنیفه، یا سه درم بمذهب مالك. و حجّت شافعى خبر صحیح است، قال النبى (ص)لا تقطع ید السارق الا فى ربع دینار فصاعدا

و آنكه در آن شبهتى نبود كه نه مال فرزند بود یا فرزند فرزند، و نه مال پدر بود یا اجداد وى، و نه مال هم جفت بود بیك قول، و آنكه یك نصاب بیك بار، تنها، بى شریكى از حرز بیرون آورده، یا دو نصاب بدو كس، چون این شرایط در وى مجتمع گشت، دست راست وى ببرند، از آنجا كه مفصل كف است. پس اگر باز آید دوم بار پاى چپ وى ببرند. اگر بازآید سیوم بار دست چپ وى ببرند. اگر بازآید چهارم بار پاى راست وى ببرند، لما روى ابو هریرة أن النبى (ص) قال فى السارق ان سرق فاقطعوا یده، ثمّ ان سرق فاقطعوا رجله، ثمّ ان سرق فاقطعوا یده، ثمّ ان سرق فاقطعوا رجله
پس اگر پنجم بار دزدى كند، درست آنست كه بر وى قتل نیست، و در شرع بر وى جز از تعزیر حدّى نیست. پس چون حدّ بر وى راندند تاوان آنچه دزدیده است بر وى واجب است، اگر درویش باشد، و اگر توانگر. امّا بمذهب كوفیان تاوان بر وى نباشد مگر كه آنچه دزدیده بود خود بر جاى بود كه بخداوند خویش باز دهند، و اگر صاحب مال آن مال بدزد بگذارد بصدقه یا بهبه، بعد از آنكه با امام افتاد، و حدّ واجب شد، آن حدّ بنیوفتند، بدلیل خبر صفوان بن امیه كه رداء وى بدزدیدند. صفوان دزد را بگرفت، و پیش رسول خدا برد. رسول بفرمود تا دست وى ببرند. صفوان گفت: یا رسول اللَه او را نه بدین آوردم، آن ردا بصدقه بوى دادم. رسول خدا گفت"فهلّا قبل أن تأتینى به "

و بعد از آنكه بر بنده حدّ واجب شد اگر قطع باشد و اگر غیر آن، روا نباشد كه در آن شفاعت كنند، و با سقاط آن مشغول شوند،...

جَزاءً بِما كَسَبا
بقول كسایى نصب على الحال است، و بقول زجاج مفعول له، اى لجزاء فعلهما، و بقول قطرب مصدر است، و كذلك اعراب قوله " نَكالًا مِنَ اللَهِ وَ اللَهُ عَزِیزٌ حَكِیمٌ "

فَمَنْ تابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ أَصْلَحَ فَإِنَ اللَهَ یَتُوبُ عَلَیْهِ

این توبه و اصلاح عمل بعد از قطع است و ردّ مال، یعنى كه چون حدّ خداى بر وى براندند، و مال كه برده است باز داد، بآن مخالفت شرع و ارتكاب محظور دین كه از وى بیامده، اگر توبت كند و در خدا زارد. و نیز نكند، و عمل خویش باصلاح آرد، خداى آمرزگار است و توبت پذیر و بخشاینده.و دلیل بر این، خبر ابن عمر است، گفتا: در عهد رسول خدا زنى دزدى كرد، و او را بگرفتند، و بحضرت رسول خدا بردند. رسول بفرمود كه اقطعوا یدها دست وى ببرید. قوم آن زن گفتند: یا رسول اللَه! او را مى بازخریم به پانصد دینار. رسول خدا بدان التفات نكرد، گفت : اقطعوا یدها .پس دست ببریدند. آن گه آن زن گفت: یا رسول اللَه هل لى من توبة؟ مرا توبت هست از آنچه كردم؟ گفت نعم ترا توبت هست، و تو امروز پاكى از گناهان، چنان كه آن روز كه از مادر زادى. در آن حال این آیت فرو آمد كه: فَمَنْ تابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ أَصْلَحَ فَإِنَ اللَهَ یَتُوبُ عَلَیْهِ إِنَ اللَهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ.

أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَ اللَهَ لَهُ مُلْكُ السَماواتِ وَ الْأَرْضِ خزائن السماوات، المطر و الرزق، و خزائن الارض النّبات.

یُعَذِبُ مَنْ یَشاءُ من مات منهم على كفره، وَ یَغْفِرُ لِمَنْ یَشاءُ من تاب منهم على كفره، و قیل: یعذب من یشاء على الذنب الصغیر، و یغفر لمن یشاء الذنب العظیم، و وَ اللَهُ عَلى كُلِ شَی ءٍ قَدِیرٌ من التعذیب و المغفرة.

یا أَیُهَا الرَسُولُ لا یَحْزُنْكَ الَذِینَ یُسارِعُونَ فِی الْكُفْرِ اى لا یحزنك مسارعتهم فى الكفر، اذ كنت موعود النصر علیهم،
میگوید: یا محمد: نبادا كه شتافتن این منافقان و جهودان بكفر، ترا اندوهگن كند بعد از آنكه اللَه تعالى وعده نصرت بر ایشان داد، این نصرت زود بود. تو اندوهگن مباش، اگر چه پشتى دارند بیكدیگر، كه ایشان را كارى از پیش نشود، و قوت نبود.

مِنَ الَذِینَ قالُوا آمَنَا بِأَفْواهِهِمْ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ
این حجت است بر مرجیان كه میگویند: ایمان قولست و مجرد اقرار، بى تصدیق دل.
رب العالمین ایشان را دروغ زن كرد، و ایشان را مسارعان در كفر گفت. چون تصدیق دل با گفت زبان نبود.

وَ مِنَ الَذِینَ هادُوا
این سخن را دو وجه است: یكى آنكه: من الّذین قالوا و من الّذین هادوا، آن گه جهودان را صفت كرد: و هم سماعون. دیگر وجه آنست كه وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ تم الكلام، آن گه گفت: وَ مِنَ الَذِینَ هادُوا سخنى مستأنف.

سَمَاعُونَ لِلْكَذِبِ یعنى قائلون له، لقوله: سمع اللَه لمن حمده اى قبل اللَه حمده و اجاب، و بپارسى گویند: این سخن از وى مشنو یعنى مپذیر، ما سمع فلان كلامى اى ما قبله.
میگوید: این جهودان دروغ شنوان و دروغ پذیرانند، یعنى از دانشمندان خویش، كه ایشانرا میگویند كه محمد نه رسول است. سَمَاعُونَ لِقَوْمٍ آخَرِینَ لَمْ یَأْتُوكَ

سفیان عیینه را پرسیدند كه جاسوس را در قرآن ذكرى هست؟ این آیت را برخواند: سَمَاعُونَ لِقَوْمٍ آخَرِینَ لَمْ یَأْتُوكَ. میگوید: این جهودان بنى قریظه و نضیر بجاسوسى بنزدیك تو مى آیند، و سخن میگیرند، و با غائبان خویش میبرند، آنان كه بنزدیك تو نمى آیند، و ایشان جهودان خیبرند. این همانست كه جاى دیگر گفت: وَ إِذا خَلا بَعْضُهُمْ إِلى بَعْضٍ، وَ إِذا خَلَوْا إِلى شَیاطِینِهِمْ.

یُحَرِفُونَ الْكَلِمَ مِنْ بَعْدِ مَواضِعِهِ
یعنى یغیرون القرآن من بعد وضع اللَه ایاه مواضعه، این آنست كه خداى تعالى گواهى دادن محمد را بپیغامبرى در تورات بجاى تصدیق بنهاد، و حدود بر جاى تقریر و تنفیذ بنهاد. جهودان آن شهادت بر جاى تكذیب بنهادند، و حدود بر جاى تعطیل و تبدیل بنهادند.

یَقُولُونَ إِنْ أُوتِیتُمْ هذا فَخُذُوهُ
این در شأن دو جهود آمد از اشراف خیبر. مردى و زنى زنا كرده بودند، و محصن بودند، و آن زنا بر ایشان درست شده. جهودان خواستند كه حدّ از ایشان بیفكنند، تا مسلمانان شماتت نكنند. در میان ایشان اختلاف افتاد در آن كار. یكدیگر را گفتند: بیایید تا باین پیغامبر عرب شویم، و این حكم پیش او بریم، اگر او در دین خویش حكم كند در ایشان بحدّ فرود از كشتن، آن را بپذیریم، و آن حدّ كه در تورات است فروگذاریم، و گوئیم كه: بحكم پیغامبر كار كردیم. وَإِنْ لَمْ تُؤْتَوْهُ فَاحْذَرُوا و اگر چنانست كه شما را از دین محمد حدّى ندهند فرود از كشتن، از پذیرفتن سخن محمد پرهیزید. آمدند بر رسول خداى و پرسیدند. رسول (ص) گفت: رجم است ایشان را، سنگسار كردن و كشتن. ایشان گفتند كه: در تورات این نیست، كه در تورات تحمیم است، روسیاه كردن و بر شتر بگردانیدن.
رسول خدا گفت ایشان را: فأتوا بالتوریة تورات بیارید. تورات بیاوردند، و عبد اللَه بن سلام حاضر بود و ابن صوریا تورات خواندن گرفت، چون بآیت رجم رسید، دست بر آن نهاد. عبد اللَه بن سلام گفت كه: دست بر آیت رجم نهاد.
رسول گفت ایشان را: بآن خداى كه به طور سینا، موسى را از خود سخن شنوانید، و تورات داد، و بآن خداى كه بنى اسرائیل را دریا شكافت، و از فرعون و قبطیان برهانید، كه شما در تورات زانى محصن را چه مى یاوید؟ گفتند كه: رجم. رسول خدا فرمود: تا ایشان را سنگسار كردند، و بسنگ بكشتند، قال و نزل فیه: یا أَهْلَ الْكِتابِ قَدْ جاءَكُمْ رَسُولُنا یُبَیِنُ لَكُمْ كَثِیراً مِمَا كُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْكِتابِ وَ یَعْفُوا عَنْ كَثِیرٍ.
آن گه ابن صوریا گفت:
یا محمد خواهم كه از تو سه چیز بپرسم اگر دستورى دهى؟ رسول خدا وى را دستورى سؤال داد.
اول گفت: اخبرنى كیف نومك؟ مرا خبر ده كه خواب تو چونست؟
رسول (ص) گفت " تنام عینى و قلبى یقظان "
قال:صدقت. اخبرنى عن شبه الولد اباه، لیس فیه من شبه امّه شی ء، او شبه امّه لیس فیه من شبه ابیه شیء. مرا خبر ده از فرزند كه گاهى بپدر ماند، و بمادر نماند هیچ چیز، و گاه بود كه بمادر ماند، و شبه وى دارد، و شبه پدر ندارد هیچ چیز.
رسول خدا گفت" ایّهما علا ماؤه ماء صاحبه، كان الشبه له" هر كه را آب وى ببالا افتد از مرد و زن، فرزند شبه وى گیرد.
قال: صدقت، اخبرنى ما للرجل من الولد؟ و ما للمرأة منه؟ مرا خبر ده كه فرزند را از مرد چه بود؟ و از زن چه بود؟
درین یكى توقف كرد یك ساعت. آن گه روى رسول سرخ گشت، و عرق بر پیشانى آورد، و گفت " اللحم و الظفر و الدّم و الشعر للمرأة، و العظم و العصب و العروق للرجل "
قال: صدقت.
ابن صوریا چون جواب مسائل شنید، مسلمان گشت، گفت: اشهد أن لا اله الا اللَه و هذا رسول اللَه النبى الامّى العربى الّذى بشر به المرسلون. پس جهودان بازگشتند مفتون و مخذول، رب العزة گفت جلّ جلاله: وَ مَنْ یُرِدِ اللَهُ فِتْنَتَهُ اى ضلالته و كفره، فَلَنْ تَمْلِكَ لَهُ مِنَ اللَهِ شَیْئاً لن تدفع عنه عذاب اللَه.

این بر معتزله و قدریه حجتى روشن است كه رب العزّة ضلالت و كفر ایشان بارادت خود برد. و نفع و ضرر آن در دفع از رسول خود بگردانید.
أُولئِكَ الَذِینَ لَمْ یُرِدِ اللَهُ أَنْ یُطَهِرَ قُلُوبَهُمْ اى یصلح قلوبهم و یهدیهم، لَهُمْ فِی الدُنْیا خِزْیٌ للمنافقین بهتك السر، و للیهود بالقتل و النفى، وَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظِیمٌ دائم كثیر.

سَمَاعُونَ لِلْكَذِبِ یعنى یسمعون منك لیكذبوا علیك، فیقولوا سمعنا منه كذا و كذا لما لم یسمعوا،
این هم صفت جهودانست. أَكَالُونَ لِلسُحْتِ حاكمان و دانشمندان ایشانند كه حرامخواران و رشوت خواران بودند، رشوت میستدند از آن سادة خویش، تا بدان نبوت محمد (ص) از عامه خود پنهان میداشتند. سحت در لغت عرب استیصالست، و اسحات هم چنان، فَیُسْحِتَكُمْ بِعَذابٍ بفتح الیاء و ضمّه، ازین باب است.

آن رشوت را سحت نام كرد كه آن بترینه ارتشا بود در جهان كه مرتشى خورد. سحت بضمّ حا قراءت مكى و بصرى و على است، باقى بسكون حا خوانند، و معنى هر دو لغت یكسانست. اخفش گفت " كل كسب لا یحل فهو السحت" و قال الحسن" اذا كان لك على رجل دین، فما اكلت فى بیته فهو السحت
....

فَإِنْ جاؤُكَ فَاحْكُمْ بَیْنَهُمْ أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ
این آیت دلالت میكند كه مصطفى (ص) مخیّر بود در حكم كردن میان اهل كتاب چون از وى حكم خواستند، و لهذا قال تعالى: وَ إِنْ تُعْرِضْ عَنْهُمْ فَلَنْ یَضُرُوكَ شَیْئاً. علماء دین در حكم این آیت مختلف اند، یعنى كه حكم تخییر چنان كه مصطفى را بود امروز حاكمان اسلام را ثابت است یا منسوخ، و بیشترین علما بر آنند كه حكم تخییر ثابت است حكام اسلام را، اگر خواهند حكم كنند میان اهل كتاب و همه اهل ذمت را، و اگر خواهند نكنند، و از آن اعراض نمایند، و این قول نخعى است و شعبى و عطا و قتاده، اما قول حسن و مجاهد و عكرمه و سدى آنست كه این تخییر منسوخ گشت، و حكم كردن واجبست، لقوله تعالى: وَ أَنِ احْكُمْ بَیْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَهُ،
و آنچه گفت: بِما أَنْزَلَ اللَهُ دلیل است كه حكم اسلام و مسلمانان بر ایشان كنند، هم چنانكه گفت: وَ إِنْ حَكَمْتَ فَاحْكُمْ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ یعنى بحكم الاسلام.

إِنَ اللَهَ یُحِبُ الْمُقْسِطِینَ
معنى قسط عدلست. عرب گویند: اقسط اى ازال الجور و عدل. مقسطان دادگرانند، و صح فى الخبر" ان المقسطین عند اللَه یوم القیامة على منابر من نور عن یمین الرحمن عزّ و جلّ، و كلتا یدیه یمین، هم الذین یعدلون فى حكمهم و اهالیهم وما ولوا.

مصطفى (ص) در غزاء حنین غنیمت قسمت میكرد. مردى بود نام وى حرقوس بن زهیر، گفت: یا رسول اللَه اعدل فانّك لم تعدل. رسول خدا را چهره مبارك سرخ شد، اثر آن سخن در روى پدید آمد، گفت " ان لم اعدل فمن الذى یعدل، و جبرئیل عن یمینى، و میكائیل عن شمالى " فقال عمر: یا رسول اللَه ائذن لى اضرب عنقه. فقال دعه فانى لا احب ان یقال ان محمدا یقتل اصحابه

وَ كَیْفَ یُحَكِمُونَكَ وَ عِنْدَهُمُ التَوْراةُ

سیاق این سخن بر طریق تعجیب است، میگوید: این جهودان ترا چگونه حاكم كنند، و حكم تو چون پسندند! وَ عِنْدَهُمُ التَوْراةُ فِیها حُكْمُ اللَهِ! و آن گه تورات سخن من بنزدیك ایشان، و حكم من در میان، رجم در آن روشن! و خود میدانند، و اینك ترا حاكم میسازند، نه از آنست كه بر تو وثوق دارند، كه آن طلب رخصت است كه میكنند، نه بینى كه پس از تحكیم از تو برمیگردند! و حكم تو بر رجم مى نپذیرند.
اینست كه گفت: ثُمَ یَتَوَلَوْنَ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ. آن گه گفت: وَ ما أُولئِكَ بِالْمُؤْمِنِینَ این از آنست كه ایشان مؤمن نه اند، و هرگز مؤمن نبودند " من طلب غیر حكم اللَه من حیث لم یرض به فهو كافر باللّه "

« تفسیر كشف الأسرار و عُدة الأبرار.میبدی»

ادامه دارد ...

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: دوشنبه 24 خرداد 1395 ساعت: 13:39

تو مگو ما را بدان شه بار نیست
با کریمـــان کارها دشـوار نیست

آنانی را که دوست دارم " دل " هاشان را بوییده ام ...... از رهنمونی " بــو " غفلت مــورزیـد ؛ " راه " را , درست می نمـاید !

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: دوشنبه 24 خرداد 1395 ساعت: 13:39

حضرت فاطمه علیهاالسلام و توبه حضرت آدم علیه السلام
می دانیم که اندیشه جاودانگی به قدمت حیات بشر است. نخستین وسوسه شیطان نیز از همین روزنه و بدین شکل صورت می پذیرد که ابتدا شیطان با سوگند خود را خیرخواه آدم و حوا می نمایاند (2) و سپس سبب نهی پروردگار را از نزدیک شدن به شجره خلد، فرشته شدن یا جاودانگی آن دو القا می کند (3) چون آن دو مبتلا به ترک مندوب شدند توبه کردند و ندای «ربنا ظلمنا» از جان برآوردند تا رحمت حق در کسوت « کلمات » (4) و تماثیل نور متجلی شد.

در این باب صاحب تفسیر عظیم روض الجنان چنین آورده است: «چون خدای تعالی آدم را بیافرید و حیات در او آفرید... بر ساق عرش اشباحی و تماثیلی از نور دید که بر بالای سر هر یک نوشته بود: محمد و علی و فاطمه و الحسن و الحسین. آدم گفت: بار خدایا پیش از من بر صورت من خلقی آفریدی؟ گفت: نه. گفت: اینان که اند؟ گفت: فرزندان تواند ولولاهم لما خلقتک و اگر نه ایشانندی تو را خود نیافریدی. گفت: بار خدایا گرامی بندگانند بر تو. گفت: ای آدم این نامها یاد گیر تا در وقت درماندگی مرا به این نامها بخوانی تا فریادت رسم. آدم این نامها یاد گرفت. چون این ترک مندوب کرد و خواست تا از آن توبه کند، گفت: بار خدایا به حق محمدصلی الله علیه وآله و علی علیه السلام و فاطمه علیهاالسلام والحسن علیه السلام والحسین علیه السلام به حق این بزرگان که توبه من قبول کنی. خدای تعالی توبه آدم قبول کرد فهذه هی الکلمات ». (5)

علمای اهل سنت همانند علمای شیعه به دوستی اهل بیت مباهات کرده و در این خصوص به روایات متعدد استناد کرده اند. زمخشری در تفسیر کشاف ذیل آیه ای که مودت ذوی القربی را اجر رسالت شمرده، (شوری /23) حدیث مفصلی از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله نقل می کند که مطلع آن چنین است: «من مات علی حب آل محمد مات شهیدا». (6) از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله نیز سؤال شد محبت چه کسانی به موجب آیه «قل لا اسئلکم علیه اجرا الا المودة فی القربی » (شوری /23) بر ما واجب شده؟ حضرت بیان فرمودند: علی علیه السلام و فاطمه علیهاالسلام و ابناهما». (7)

حدیث کساء و حضرت فاطمه علیهاالسلام
مراد از اهل بیت در آیه تطهیر (سوره احزاب/33) پنج تن آل عباست در این خصوص قول پیامبر که از منابع اهل سنت نیز نقل شده است کافی است که فرمود: « این آیه درباره من و علی و حسن و حسین و فاطمه نازل شده است » (8)

میبدی نقل می کند که: « رب العالمین منت می نهد بر مصطفی عربی که خواست ما و حکم ما آن است که اهل بیت تو پاک باشند از هر چه آلایش خلقیت است و اوساخ بشریت تا « از خانه به کدخدای ماند همه چیز ». الطیبات للطیبین والطیبون للطیبات و در همان تفسیر از قول ام سلمه آورده است: چون آیه تطهیر نازل شد « فارسل رسول الله الی فاطمة و علی والحسن والحسین فقال هؤلاء اهل بیتی » (9)

در تفسیر روض الجنان هم می خوانیم: « رسول -علیه السلام- حسن علیه السلام را بر دست راست خود نشاند و حسین را بر دست چپ و علی را و فاطمه را در پیش روی، آن گه گلیمی خیبری بر ایشان افکند و گفت: اللهم لکل نبی اهل و هؤلاء اهلی، در حال خدای تعالی این آیت فرستاد (.. انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت ویطهرکم تطهیرا» (10)

با وجود قدر و شان عظیم ام سلمه و تایید نیک نهادی او توسط پیامبر از همراهی با پنج تن منع می شود ولی جبرئیل با حسن قبول «انت منا» (11) با نورانیتی مضاعف به ملکوت پرواز می نماید و در آسمانها می نازد و فخر می کرد و می گفت: «من مثلی وانا فی السماء طاووس الملائکة و فی الارض من اهل بیت محمد» یعنی چون من کیست که در آسمان رئیس فرشتگانم و در زمین از اهل بیت محمد خاتم پیغامبرانم؟» (12)

مباهله و حضرت فاطمه علیهاالسلام
چون سران مسیحی شهر نجران از قبول حقیقت سرباز زدند و بر این پندار که عیسی علیه السلام فرزند خداست پای فشردند به پیامبر اکرم وحی شد تا با آنان مباهله کند، ماجرای مباهله با حضور باشکوه پیامبر و چهار نور پاک به شرح زیر صورت پذیرفت:

« حضرت پیامبر و علی و حسنین از پیش می رفتند و فاطمه -علیهاالسلام- بر اثر ایشان می رفت تا به صحرا شدند. ترسایان بیامدند و اسقف ایشان از پیش ایستاد. اسقف گفت: اینان که اند از محمد. گفتند: آن برنا پسر عم و داماد اوست بر دخترش و آن زن دختر اوست و آن کودکان دخترزادگان اویند. اسقف به ترسایان نگرید و گفت: بنگرید که محمد چگونه واثق است که به مباهله فرزندان و خاصگان خود را آورده است. از مباهله او حذر کنید که اگر نه مکان قیصر بودی من اسلام آوردمی، رویها دیدم که اگر از خدا بخواستندی تا کوهها را از جای برکند اجابت کردی ». (13)

رشیدالدین فضل الله میبدی در ذیل آیه مبارکه: « فقل تعالوا ندع ابنائنا وابناءکم ونسائنا ونسائکم وانفسنا وانفسکم » (آل عمران /61) ماجرای مباهله را چنین یاد می کند:

« آن روز که حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله برای مباهله به صحرا رفتند دست حسن و حسین علیهماالسلام را گرفته و فاطمه علیهاالسلام و علی علیه السلام از پس ایشان به راه افتادند « رسول ایشان را با پناه خود گرفت و گلیم بر ایشان پوشانید و گفت: اللهم ان هؤلاء اهلی، جبرئیل آمد و گفت: یا محمد و انا من اهلکم چه باشد یا محمد اگر مرا بپذیری و در شمار اهل بیت خویش آری؟ رسول صلی الله علیه وآله گفت: یا جبرئیل و انت منا.» (14)

پیوند ملکوتی
ازدواج سیده عالم یعنی پیوند نور با نور و انتقال زهره زهراعلیهاالسلام از بیت نبوت به منزل امامت در واقع سرآغاز ظهور انوار پاک یازده گوهر تابناک برج امامت بود که باشکوهی الهی در زمین و شوری ملکوتی در آسمان برگزار گردید. در فضیلت حضرت علی علیه السلام بر دیگر خواستگاران فاطمه علیهاالسلام پیامبر اکرم فرمود: «لولا علی لم یکن لفاطمة کفو». (15)

پیام ملکوتی همسری حضرت علی و فاطمه را فرشته ای شگرف به نام محمود به رسول اکرم رسانید. پیامبر پرسید:
« یا محمود چه کار را آمده ای؟ گفت: جئتک لتزویج النور من النور. آمده ام تا نور را به نور دهی.
گفتم: آن نور کدام است که او را به نور دهم.
گفت: تزویج فاطمة من علی فاطمه علیهاالسلام را به علی علیه السلام دهی که خدای تعالی این عقد را در آسمان ببست.» (16)

آن گاه فرمان آمد، ای مقربان درگاه ای خاصگیان پادشاه سوره « هل اتی علی الانسان » برخوانید. ایشان همه به آوازی دلربای و الحان طرب فزای سوره «هل اتی » خواندن گرفتند و درخت طوبی بر خود بلرزید و در بهشت گوهر و مروارید و حله ها باریدن گرفت.» (17)

روز بعد از ازدواج وقتی زنان قریش برای تهنیت آمدند حضرت فاطمه جامه ای فاخر بر تن داشت که آنان متحیر بماندند گفتند: « یا فاطمه این حله از کجا آوردی که همانا در دنیا نباشد و ما ندیدیم و نشنیده؟ گفت: هذا من عندالله از نزد خداست.» (18)

رشیدالدین فضل الله میبدی در پیوند همسری حضرت علی علیه السلام با حضرت فاطمه علیهاالسلام سخنان زیر را نیز می افزاید: فرشته ای فصیح به نام راحیل بر منبری سپید برآمد و خدای را ثنا گفت آن گاه خداوند ذوالجلال بی واسطه ندا کرد که: ای جبرئیل و ای میکائیل شما دو گواه باشید که من فاطمه زهراعلیهاالسلام را به زنی به علی مرتضی دادم.» (19) چون فرشته این بشارت را به حبیب خدا داد آن حضرت مهاجر و انصار را خواندند و روی به علی علیه السلام کردند و فرمودند: «یا علی چنین حکمی در آسمان رفت اکنون من فاطمه علیهاالسلام دخترم را به چهارصد (20) درم کاوین به زنی به تو دادم.» (21)

حضرت فاطمه زهراعلیهاالسلام سیدة النساء العالمین
حضرت زهرای مرضیه در خانه نبوت و مرکز وحی تربیت شد پدری چون پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله، همسری چون علی مرتضی، و فرزندانی چون حسنین داشت. روزی زنان قریش با همسران رسول صلی الله علیه وآله از حسب و نسب خویش و مفاخرت قوم خود سخن می گفتند. چون فاطمه علیهاالسلام وارد جمع شد همه ساکت شدند یکی از ایشان گفت: « چرا حدیث رها کردی؟ گفتند: برای آن که در پیش او حدیث حسب و نسب کردن محال باشد، دیگری گفت: ما بالکم یا بنی هاشم... چیست ای بنی هاشم که همه سیادت جمع کردی خود را و گوی سیادت از همه عالم بربودی، اما پدرت سید ولد آدم است. و اما تو سیده زنان جهانی. اما شوهرت سید عرب است و اما فرزندانت سیدان جوانان بهشتند و اما مت حمزه سید شهیدان است.» (22) بدین جهت پاره ای از مفسران آیه «نسبا و صهرا» را در شان حضرت علی علیه السلام دانسته اند که امیرالمؤمنین جامع سبب و نسب بود « و هیچ کس را از صحابه این هر دو بیک جای نبود.» (23)

حضرت محمدصلی الله علیه وآله و فاطمه علیهاالسلام
از سخنان و شیوه رفتار پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله با فاطمه زهرای مرضیه علیهاالسلام پی می بریم که علاوه بر محبت فطری پدر و فرزندی، ملکات انسانی و فضایل معنوی، دینداری و پارسایی ام الائمه حضرت فاطمه علیهاالسلام موجب اصلی جلالت و عظمت قدر آن بزرگوار نزد پدر بوده است. محدثان و مفسران قرآن در باب عظمت کفو ولایت و مصداق روشن: « انا اعطیناک الکوثر».

روایات متعددی نقل کرده اند که در این جا به ذکر چند نمونه از تفسیر روض الجنان (ابوالفتوح رازی) و تفسیر کشف الاسرار میبدی اکتفا می شود.

1 - حضرت فاطمه مادر امامان
در خبر است که رسول شبی به نزدیک خدیجه علیهاالسلام بود و او سخن می گفت: رسول گفت: یا خدیجه من تکلمین؟ با کی سخن می گویی؟ گفت: ای رسول الله با این جنین که در شکم دارم. رسول گفت: بشارت باد تو را که جبرئیل مرا بشارت داد که مادینه است و مادر امامان است.»

2 - خانه فاطمه علیهاالسلام
اتاقی گلین و کوچک با معنویتی بی کرانه است که تجلیگاه نور الهی و مصداق بارز آیت قرآنی « فی بیوت اذن الله » است.
« یک روز رسول -علیه السلام- این آیت می خواند مردی برخاست و گفت: این خانه ها کدام است؟ گفت: بیوت الانبیاء، خانه های پیغامبران است. ابوبکر برخاست و گفت: یا رسول الله خانه فاطمه و علی از این جمله هست؟ گفت: هو من افاضلها، خانه ایشان فاضلترین خانه های ایشان است.» (25)

3 - محبت حضرت محمدصلی الله علیه وآله و اطاعت فاطمه علیهاالسلام
علاقه و احترامی که رسول الله نسبت به فاطمه علیهاالسلام اظهار می داشتند در تاریخ رابطه پدر و فرزندی بی نظیر است. از جمله عادت های پیامبر اکرم چنان بود که در ابتدا و بازگشت از سفر به دیدار فاطمه علیهاالسلام می رفتند، روزی پیامبر اکرم به دیدار فاطمه علیهاالسلام رفتند و آن روز بر در سرای گلیمی خیبری آویخته بود، چون آن را دیدند، بازگشتند، فاطمه علیهاالسلام برخاست و به حجره رسول آمد و از سبب پرسید؟ حضرت فرمودند: « یا فاطمه من بر عادت آن جا آمدم و لکن در سرای تو بر رسم جباران دیدم پرده فروگذاشته بازگشتم [فاطمه علیهاالسلام] برفت پرده از در سرای دور کرد.» (26)

4 - فاطمه علیهاالسلام و سجود پیامبرصلی الله علیه وآله
در ابتدای دعوت پیامبر اکرم به اسلام کفار دندان مبارک حضرت را شکستند و خاک و پلیدی بر او می ریختند و حضرتش را ساحر و کاهن و مجنون می خواندند. در تفسیر آیه مبارکه « ان الذین یؤذون الله ورسوله ». (سوره احزاب /57) از قول عبدالله مسعود نقل شده است که گفت: « دیدم رسول خدا را در مسجدالحرام سر به سجود نهاده که کافری شکنبه شتر میان دو کتف وی فروگذاشت رسول سر از زمین برنداشت تا آن گه که فاطمه زهراعلیهاالسلام بیامد و آن از کتف وی بینداخت.» (27)

5 - فاطمه زهراعلیهاالسلام و اندوه پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله
آن روز که جبرئیل آیه « ان جهنم لموعدهم اجمعین » (سوره حجر /43) را آورد حضرت اندوهناک شدند و بسیار گریستند و هیچ کس از صحابه زهره نداشت که از سر آن تاثر شدید جویا شود. عبدالرحمن عوف می دانست که رسول خدا به دیدار فاطمه آسایش می یابد از حضرت فاطمه درخواست نمود تا از پیامبر اکرم سبب این اندوه بزرگ را بپرسد. پیامبر در جواب به فاطمه علیهاالسلام فرمودند: چه پرسی از آنچه وهم و فهم هیچ کس بدان نرسد؟ چون حضرت اشاره ای به ابواب جهنم و چگونگی درکات دوزخ کردند « فاطمه علیهاالسلام بیفتاد و بیهوش شد چون به هوش باز آمد گفت: « الویل الویل لمن دخل النار». (28)

6 - دوستی فاطمه علیهاالسلام
چون قریش پیمان حدیبیه را شکستند ابوسفیان را برای عذرخواهی نزد پیامبر فرستادند. او خواست از علاقه پیامبر به حضرت فاطمه به نفع خود سود جوید این بود که به در خانه فاطمه علیهاالسلام رفت و ماجرا را گفت، آن حضرت به او گفتند: « این کار بزرگتر از آن است که حدیث زنان در آن گنجد.» (29)

7 - فاطمه علیهاالسلام و نوازش یتیم
مفسران قرآن کریم آیه « ویسئلونک عن الیتامی » (سوره بقره /55) را تاکیدی به «اصلاح کار و مال » (30) و نیکی به یتیمان دانسته اند. «روزی مهتر عالم یتیمی را دیدند که کودکان او را سرزنش می کنند و او می گرید و در خاک می غلتد، چون حضرت سبب درماندگی او را پرسیدند. گفت: پدرم روز احد کشته شد، خواهرم فرمان یافت و مادرم شوهر کرد و مرا براند حضرت رسول گفتند: ای غلام اندوه مدار من که محمدم پدر توام و فاطمه خواهر تو و عایشه مادر تو... آن گاه مصطفی دست وی گرفت و به خانه فاطمه برد و گفت: یا فاطمه علیهاالسلام این فرزند ماست و برادر تو، فاطمه علیهاالسلام برخاست و او را بنواخت خرما پیش وی بنهاد...» (31)

8 - حجاب حضرت زهرا علیهاالسلام
پوشیدگی زن از دید نامحرم یک فرمان قرآنی است. در گذشته برای بیان این مفهوم خصوصا در فقه واژه «ستر» (32) را به کار می بردند. سعدی شاعر خوش سخن هم در معرفی زن پارسا چنین گفته است:
«چو مستور باشد زن و خوبروی به دیدار او در بهشت است شوی » (33)

و در تفسیر هم چنین می خوانیم:
«در خبر است که روزی رسول در حجره فاطمه -علیهاالسلام- بود. مردی نابینای مادرزاد در بزد. رسول گفت: درآی، او درآمد فاطمه علیهاالسلام برخاست و در خانه رفت و تا او بنرفت از خانه بیرون نیامد. رسول بر سبیل امتحان گفت: یا فاطمه چرا از او پنهان شدی و او چیزی نبیند؟ گفت: یا رسول الله اگر مرا نبیند، من او را بینم. الیس الله تعالی قال: « وقل للمؤمنات یغضضن من ابصارهن ویحفظن فروجهن ». رسول -علیه السلام- گفت: الحمدلله ارانی فی اهل بیتی ما سرنی; سپاس آن خدای را که با من نمود در اهل البیت من آنچه مرا خرم بکرد.» (34)

حضرت علی علیه السلام و فاطمه علیهاالسلام
بزرگان علم و عالمان دین در شناخت شانی از شؤون حضرت علی علیه السلام و فاطمه زهراعلیهاالسلام درمانده اند. ما از طریق روایاتی چون: «احب النساء الی رسول الله فاطمة و من الرجال علی علیه السلام) و (... فمن عرف فاطمة حق معرفتها فقد ادرک لیلة القدر و انما سمیت فاطمة لان الخلق فطموا عن معرفتها» (35) گوشه ای از عظمت این دو عزیز را باز می نماییم و از میان انبوه روایات تنها به ذکر چند روایت از تفسیر روض الجنان و کشف الاسرار اکتفا می نماییم.

1 - یاری و پرستاری فاطمه علیهاالسلام
در جنگ احد که رسول اکرم و حضرت علی علیه السلام جراحاتی برداشتند حضرت فاطمه علیهاالسلام چهره مبارک پدر و روی نازنین همسر را شست. در همین غزوه شجاعت و فداکاری علی علیه السلام تا آنجا جلوه نمود که جبرئیل از آسمان آواز داد: «لاسیف الا ذوالفقار ولافتی الا علی » پس از جنگ آن تیغ را به فاطمه علیهاالسلام داد و گفت: «بستان این شمشیر را که امروز با من وفا کرد.» (36)

2 - دعای حضرت محمدصلی الله علیه وآله
پیامبر اکرم در پاسخ به طعنه زنان قریش که به حضرت زهرا علیهاالسلام گفته بودند: پدرت تو را به مردی درویش داده است چنین فرمودند: « بدان که این زنان که این گفتند نه بر طریق شفقت گفتند. من تو را به مردی دادم که « اقدمهم سلما و اکثرهم علما واعظمهم حلما» به اسلام از همه پیشتر است و به علم از همه بیشتر و به حلم از همه عظیمتر. آن گه دعا کرد ایشان را و گفت: بار خدایا جمع ایشان مجتمع دار و دلهاشان به هم آر و فرزندان ایشان را وارثان بهشت نعیم کن.» (37)

3 - شمه ای از فضایل حضرت علی علیه السلام و فاطمه علیهاالسلام
در وجود مبارک حضرت فاطمه فضایل بیشماری جمع است و زندگانی آن بانوی دوسرای در همه ابعاد نمونه است، از جمله پایداری آن اسوه کامل در تنگدستی و هجوم فقر مادی است; آورده اند:
« یک روز امیرالمؤمنین -علیه السلام- در حجره فاطمه شد او را یافت که حسن و حسین را می خوابانید و ایشان نمی خفتند از گرسنگی، فاطمه گفت: یابن عم رسول الله! بنگر تا چیزکی به دست آری برای این کودکان که از گرسنگی بنمی خسبند و سه روز است تا طعام نخورده اند؟
امیرالمؤمنین از خانه به در آمد و بنزدیک عبدالرحمن عوف شد و او را گفت: دیناری زر به قرض مرا ده. عبدالرحمن دست در کیسه کرد و دیناری از آن برداشت و به امیرالمؤمنین داد او بستد. امیرالمؤمنین به بازار آمد تا چیزی بخرد مقداد را بر سر راه دید از حالش جویا شد، دیناری که به قرض گرفته بود به او داد و گفت: تو اولیتری که تو چهار روز است که چیز نیافته ای و ما سه روز. مقداد آن بستد و برفت، امیرالمؤمنین به مسجد رسول آمد. در شان او و این قصه، آیت آمده بود که: « ویؤثرون علی انفسهم ولو کان بهم خصاصة و...» (حشر /9) (38)

4 - پیوستن دو دریا
بعضی از اهل اشارت در تفسیر: مرج البحرین یلتقیان (سورة الرحمن /19) نوشته اند مقصود از بحرین، فاطمه علیهاالسلام و علی علیه السلام است. و بینهما برزخ (محمدصلی الله علیه وآله) «یخرج منهما اللؤلؤ والمرجان،» الحسن والحسین علیهماالسلام است.
و نیز گفته اند: از تخصیصات و تشریفات آدمی یکی آن است که در نهاد وی دو بحر آفریده اند یکی بحر سر، دیگر بحر دل، این اشاره است به آیه مرج البحرین و بحرین این جا خوف و رجاست عامه مسلمانان را و بحر قبض و بسط خواص مؤمنان را و بحر هیبت و انس انبیاء و صدیقان را.» (39)

5 - حضرت فاطمه علیهاالسلام خاتون قیامت
میبدی در تفسیر آیه شریفه: « انما ولیکم الله و رسوله » (سوره مائده /55) با استناد به حدیث: « من کنت مولاه فعلی مولاه » ولایت دین را اجل ولایات می داند و در فضیلت علی علیه السلام چنین می نویسد: « علی مرتضی ابن عم مصطفی شوهر خاتون قیامت فاطمه زهراعلیهاالسلام که خلافت را حارس بود و اولیاء را صدر و بدر بود...» (40)

در تفسیر کشف الاسرار علاوه بر آنچه گذشت نام و یاد حضرت فاطمه علیهاالسلام مکرر (41) آمده است، برای کوتاهی سخن به ذکر پاره ای بسنده شده است.

تاکید احادیث و همآوازی علمای اهل سنت با شیعیان در دوستی اهل بیت موجب پیدایش اشعاری در مدح حبیبه خدا حضرت فاطمه زهراعلیهاالسلام شده است که گزیده ای از آن اشعار را می توان در کتاب مناقب فاطمی (42) مشاهده نمود، البته انعکاس انوار ولایت از مشکوة وجود حضرت زهرا علیهاالسلام در لابه لای دیوان شاعران نیک نهاد ما به چشم می خورد. از آن شمار است شعر عطار نیشابوری که در آن ماجرای بیان احوال فاطمه علیهاالسلام به رسول اکرم و تعلیم تسبیح نماز به صدیقه کبری آمده است پاره ای از آن ابیات چنین است:

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: دوشنبه 24 خرداد 1395 ساعت: 13:39


پس قومى از بنى كنانه بطمع اسلام قصد رسول خدا كردند. اصحاب هلال بر ایشان افتادند، و هلال خود حاضر نبود، و ایشان را كشتند، و مال بردند. رب العالمین در شأن ایشان این آیت فرستاد، میگوید كه: جزاء ایشان كه راه زنند، و در زمین تباه كارى كنند، و بناایمن داشتن راهها میكوشند، أَنْ یُقَتَلُوا آنست كه: هر كه كشتن كرده بود و مال نستده، او را بكشند، اگر چه ولى دم عفو كند عفو سود ندارد، كه طریق آن طریق حد است نه طریق قصاص، و درست آنست كه تكافؤ درین قتل شرط نیست، أَوْ یُصَلَبُوا و آنكه كشتن كرده بود و مال ستده، او را بكشند، و بردار كنند، سه روز پیش از قتل یا پس از قتل، چنان كه رأى امام باشد. أَوْ تُقَطَعَ أَیْدِیهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلافٍ و آنكه مال ستده بود و كشتن نكرده، دستى و پایى از آن وى ببرند، یكى از راست و یكى از چپ، و باید كه مال كم از نصاب سرقت نبود. أَوْ یُنْفَوْا مِنَ الْأَرْضِ و آنكه كشتن نكرده بود و مال نستده اما با ایشان بود، و ایشان را انبوه دارد و قوى، و ایشان را پشتیوان بود، وى را نفى كنند. نفى آن بود كه او را بترسانند و میجویند تا میگریزد، و جایى قرار نگیرد، فاما یتوب او یحصل فى ید الامام، فیقیم علیه الحد.

چون در دست امام افتد حد قطاع طریق بر وى براند. این مذهب بو حنیفه است، و بنزدیك وى بناء این عقوبات بر محاربت است نه بر مباشرت فعل، قال: و هذا الردی ء المعاون محارب معنى و ان لم یكن مباشرا صورة.
اما بمذهب شافعى بر تعزیر اقتصار كنند، كه از وى مباشرت فعل نبود، و نه حقیقت محاربت، حضور مجرد و تكثیر سواد حدى لازم نكند، بلكه تعزیر كفایت باشد. قول حسن و ابن المسیب آنست كه " او" درین آیت بمعنى اباحت است و تخییر، یعنى كه امام درین عقوبات مر قاطع طریق را مخیر است، آن یكى كه خواهد میكند، و معنى نفى حبس است در زندان، كه هر كرا در زندان كردند گویى كه وى را از دنیا بیرون كردند.

ذلِكَ لَهُمْ خِزْیٌ فِی الدُنْیا اى هوان و فضیحة فى الدنیا، وَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظِیمٌ این عذاب كافران است على الخصوص آن قوم عرینان كه آیت در شأن ایشان فرو آمد، اما مسلمانان چون ازیشان جنایتى آید، و حد شرعى بر ایشان برانند، آن ایشان را كفارت گناهان باشد، و در آن جهان ایشان را عذاب نبود، و ذلك فى قوله (ص) " من اصاب ذنبا اقیم علیه حد ذلك الذنب فهو كفارته" و روى من اصاب حدا فعجّل عقوبته فى الدنیا، فاللّه اعدل من ان یثنى عبده العقوبة فى الآخرة، و من اصاب حدا فستره اللَه علیه، و عفا عنه، فاللّه اكرم من ان یعود فى شى ء قد عفا عنه.

إِلَا الَذِینَ تابُوا یعنى تابوا من الشّرك، و رجعوا من الكفر، و آمنوا و اصلحوا، مِنْ قَبْلِ أَنْ تَقْدِرُوا عَلَیْهِمْ فتعاقبوهم، فَاعْلَمُوا أَنَ اللَهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ لا سبیل علیهم بشی ء من الحدود الّتى ذكرها اللَه فى هذه الایة، و لا تبعة لاحد قبله فیما اصاب فى حال كفره لا فى مال و لا فى دم.
میگوید: مگر ایشان كه توبت كنند از شرك و كفر، و در اسلام آیند پیش از آنكه در دست شما افتند، و ایشان را عقوبت كنید، كس را بر ایشان راهى نه، و حدى برایشان لازم نه. اسلام آن همه از ایشان برداشت و مغفرت اللَه در ایشان رسید، لقوله تعالى: إِنْ یَنْتَهُوا یُغْفَرْ لَهُمْ ما قَدْ سَلَفَ، و قال النبى (ص) " الاسلام یهدم ما قبله "

این حكم مشركان است، ایشان كه توبه كنند از محاربت و باسلام درآیند، اما مسلمانان كه از محاربت و راه زدن توبه كنند علما در آن مختلف اند، و احوال در آن مختلف است:
اگر پس از آن توبت كند كه در دست امام افتاده باشد، و بر وى ظفر یافته، آن توبت هیچ حكم از احكام شرع از وى بازندارد، و تغییر در آن نیارد، و گر پیش از آن توبت كند، حقوق آدمیان چون ضمان اموال و وجوب قصاص، هیچ چیز از وى اسقاط نكند.

اما حقوق اللَه تعالى بر دو ضربست: بعضى از آن بمحاربت مخصوص است، و هو انحتام القتل و الصلب و قطع الید و الرجل، این همه بیفتد، و بعضى آنست كه بمحاربت مخصوص نیست چون حد زنا و حد شرب خمر، این دو قولى باشد: بیك قول بیفتد، و بیك قول نه.

سدى گوید: اگر محاربى بزینهار آید و توبت كند پیش از آنكه امام را برو دستى بود، یا كسى برو ظفر یابد، خود بازآید و توبت كند، و امان جوید، او را توبت پذیرند، و امان دهند، و بجنایات گذشته او را نگیرند. گفتا: و دلیل برین قصه على الاسدى است، مردى محارب بود راهزن، فراوانى از خون و مال مسلمانان در گردن وى، و ائمه و عامه پیوسته در طلب وى بودند، و بر وى ظفر مى نیافتند. آخر روزى كسى را دید كه این آیت میخواند: قُلْ یا عِبادِیَ الَذِینَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ. آن بر دل وى اثر كرد، و همچون مرغ نیم بسمل بارى چند در خاك بغلطید، سلاح بیفكند، و برخاست و در مدینه شد اندر میانه شب، بوقت سحر غسلى برآورد، و بمسجد رسول خدا شد، و با مسلمانان نماز بامداد بجماعت بگزارد، آن گه فرا پیش بو هریره شد، و جماعتى یاران مصطفى (ص) حاضر بودند، گفت: یا باهریره منم فلان مرد گنهكار، جئت تائبا من قبل ان تقدروا علىّ، و اللَه عز و جل یقول: إِلَا الَذِینَ تابُوا مِنْ قَبْلِ أَنْ تَقْدِرُوا عَلَیْهِمْ فَاعْلَمُوا أَنَ اللَهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ. بوهریره گفت: راست گفتى، كس را بر تو دست نیست، و كس را بر تو تبعت نیست. پس بوهریره دست وى گرفت، و پیش مروان حكم برد، كه روزگار امارت وى بود، و قصه وى بگفت. مروان او را بنواخت، و گفت: كس را بر تو دست نیست. پس آن مرد بغزا شد، و در بحر روم غرق گشت رحمه اللَه.

النوبة الثالثة
قوله تعالى: وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ ابْنَیْ آدَمَ بِالْحَقِ الایة
قصه دو برادر است از یك پدر، یكى صاحب دولت، بر بساط ولایت، در منزل قربت، نسیم مشاهدت یافته، و از یاد خود با یاد حق پرداخته، و آن دیگر برادر از بى دولتى در مغاك وحشت و مذلّت افتاده، و گرد بیگانگى بر رخسار تاریك وى نشسته، و نامش سر جریده اشقیا گشته.

چه توان كرد!
كار نه بآنست كه از كسى كسل آید، وز كسى عمل،
كار بآنست كه تا خود چه رفت در ازل!

مثال آن دو برادر از یك پدر، دو شاخ است از یك درخت،
یكى شیرین و یكى تلخ.
تلخ هم از آن آب خورد كه شیرین خورد، و تلخ را جرمى نبوده كه تلخ آمد. شیرین را هنرى نبوده كه شیرین آمد. آن بارادت آمد و این بمشیت. نه آن را علت بود نه این را وسیلت.

پیر طریقت گفت
الهى!
آن را كه نخواستى چون آید، و او را كه نخواندى كى آید.
ناخوانده را جواب چیست؟ و ناكشته را از آب چیست؟
تلخ را چه سود گرش آب خوش در جوار است،
و خار را چه حاصل از آن كش بوى گل در كنار است.

آرى نسب نسب تقوى است،
و خویشى خویشى دین مصطفى (ص)
سلمان را نسب تقوى درست كرد،
و او را در خود پیوست، گفت
" سلمان منا اهل البیت، من اراد أن ینظر الى عبد نوّر اللَه قلبه فلینظر الى سلمان "
و بو لهب عم رسول بود،
ببین تا از نسب قریش و قرابت رسول او را چه سود بود!
تا بدانى كه كار توفیق و عنایت دارد نه نسب و لحمت.

لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَیَ یَدَكَ لِتَقْتُلَنِی ما أَنَا بِباسِطٍ یَدِیَ إِلَیْكَ لِأَقْتُلَكَ
هابیل گفت: مر برادر خویش را كه:
اگر تو مرا بكشى، من ترا نكشم، كه ترا حسد دادند، و مرا تقوى.
تقوى مرا نگذارد كه ترا كشم، و حسد ترا بر آن دارد كه مرا كشى.
تو مقهورى از روى قدرت و عزت، و من مجبورم از روى لطافت و رحمت:

تو چنانى كه ترا بخت چنان آمد
من چنین ام كه مرا سال چنین آمد

چون زنان تا كى نشینى بر امید رنگ و بوى
همت اندر راه بند و گام زن مردانه وار.

طیلسان موسى و نعلین هارونت چه سود
چون بزیر یك ردا فرعون دارى صد هزار

پیش از آن كین جان عذرآور فرو ماند ز نطق
تا كى از دار الغرورى سوختن دار السرور
پیش از آن كین چشم عبرت بین فرو ماند زكار
تا كى از دار الفرارى ساختن دار القرار!

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: دوشنبه 24 خرداد 1395 ساعت: 9:28

إِنَ الَذِینَ كَفَرُوا ایشان كه كافر شدند،
لَوْ أَنَ لَهُمْ اگر ایشان را بود،
ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً هرچه در زمین چیز است همه،
وَ مِثْلَهُ مَعَهُ و هم چندان با آن،
لِیَفْتَدُوا بِهِ و خواهندى كه خود را بآن باز خریدندى،
مِنْ عَذابِ یَوْمِ الْقِیامَةِ از عذاب روز رستاخیز،
ما تُقُبِلَ مِنْهُمْ نپذیرندى از ایشان،
وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ (36) و ایشانراست عذابى درد نماى.

یُرِیدُونَ میخواهند،
أَنْ یَخْرُجُوا مِنَ النَارِ كه بیرون آیندى از آتش،
وَ ما هُمْ بِخارِجِینَ مِنْها و ایشان از آتش بیرون آمدنى نه اند،
وَ لَهُمْ عَذابٌ مُقِیمٌ (37) و ایشانراست عذابى پاینده.

وَ السَارِقُ وَ السَارِقَةُ دزد اگر مرد است و اگر زن،
فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُما دست ایشان ببرید،
جَزاءً بِما كَسَبا پاداش بآن دزدى كه كردند،
نَكالًا مِنَ اللَهِ نكالى است از اللَه،
وَ اللَهُ عَزِیزٌ حَكِیمٌ (38) و خدا تواناى است داناى راست دان.

فَمَنْ تابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ هر كه توبه كند پس از آن دزدى كه كرد،
وَ أَصْلَحَ و كار خود راست كند،
فَإِنَ اللَهَ یَتُوبُ عَلَیْهِ اللَه وى را توبت دهد و از وى توبت پذیرد،
إِنَ اللَهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (39) كه خداى آمرزگار است مهربان.

أَ لَمْ تَعْلَمْ نمیدانى،
أَنَ اللَهَ لَهُ مُلْكُ السَماواتِ وَ الْأَرْضِ كه اللَه را است پادشاهى آسمان و زمین،
یُعَذِبُ مَنْ یَشاءُ عذاب كند او را كه خواهد،
وَ یَغْفِرُ لِمَنْ یَشاءُ و بیامرزد او را كه خواهد،
وَ اللَهُ عَلى كُلِ شَی ءٍ قَدِیرٌ (40) و اللَه بر همه چیز تواناست.

یا أَیُهَا الرَسُولُ اى پیغامبر
لا یَحْزُنْكَ اندوهگن مكناد ترا،
الَذِینَ یُسارِعُونَ فِی الْكُفْرِ اینان كه میشتابند بكفر،
مِنَ الَذِینَ قالُوا ازین منافقان كه گفتند بزبان،
آمَنَا بگرویدیم،
بِأَفْواهِهِمْ این گفت زبان است بدهنهاى ایشان،
وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ و دلهاى ایشان هنوز ناگرویده،
وَمِنَ الَذِینَ هادُوا و ازینان كه جهود شدند،
سَمَاعُونَ لِلْكَذِبِ دروغ شنوان اند، و دروغ پذیران،
سَمَاعُونَ جاسوسان و سخن گیران و سخن جویان،
لِقَوْمٍ آخَرِینَ لَمْ یَأْتُوكَ سخن میبرند با غایبان خویش كه بتو نمى آیند،
یُحَرِفُونَ الْكَلِمَ سخن مى بگردانند،
مِنْ بَعْدِ مَواضِعِهِ پس آنكه اللَه نهاد آن را بجاى خود،
یَقُولُونَ میگویند،
إِنْ أُوتِیتُمْ هذا اگر شما را درین حكم حد دهند نه رجم،
فَخُذُوهُ گیرید و پذیرید آن حكم را،
وَ إِنْ لَمْ تُؤْتَوْهُ و اگر چنانست كه شما را حد ندهند فرود از رجم،
فَاحْذَرُوا از پذیرفتن آن پرهیزید،
وَ مَنْ یُرِدِ اللَهُ فِتْنَتَهُ و هر كه اللَه فتنه دل وى خواهد،
فَلَنْ تَمْلِكَ لَهُ مِنَ اللَهِ شَیْئاً بدست تو از خداى وى را هیچ چیز نیست،
أُولئِكَ الَذِینَ ایشان آنند،
لَمْ یُرِدِ اللَهُ كه اللَه مى نخواهد،
أَنْ یُطَهِرَ قُلُوبَهُمْ كه دلهاى ایشان پاك كند،
لَهُمْ فِی الدُنْیا خِزْیٌ ایشانراست در دنیا رسوایى و فرومایگى،
وَلَهُمْ فِی الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظِیمٌ (41) و ایشانراست در آخرت عذابى بزرگوار.

سَمَاعُونَ لِلْكَذِبِ دروغ نیوشان و دروغ پذیرانند از یكدیگر،
أَكَالُونَ لِلسُحْتِ رشوت خواران،
فَإِنْ جاؤُكَ اگر بتو آیند،
فَاحْكُمْ بَیْنَهُمْ حكم كن میان ایشان،
أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ یا روى گردان از ایشان،
وَ إِنْ تُعْرِضْ عَنْهُمْ و اگر روى گردانى از ایشان،
فَلَنْ یَضُرُوكَ شَیْئاً نگزایند ترا هیچ چیز،
وَ إِنْ حَكَمْتَ و اگر حكم كنى میان ایشان،
فَاحْكُمْ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ حكم كن براستى و داد،
إِنَ اللَهَ یُحِبُ الْمُقْسِطِینَ (42) كه اللَه راستكاران و داد دهان دوست دارد.

وَ كَیْفَ یُحَكِمُونَكَ و ترا حاكم چون پسندند،
وَ عِنْدَهُمُ التَوْراةُ و كتاب تورات بنزدیك ایشان،
فِیها حُكْمُ اللَهِ حكم خدا براستى در آن،
ثُمَ یَتَوَلَوْنَ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ و مى برگردند از كار كردن بآن،
وَ ما أُولئِكَ بِالْمُؤْمِنِینَ (43) و هرگز گرویدگان نه اند بآن.

النوبة الثانیة
قوله تعالى و تقدس: یا أَیُهَا الَذِینَ آمَنُوا اتَقُوا اللَهَ وَ ابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ
معنى توسل تقرب است، یقال: توسلت الى فلان اى تقربت الیه، و گفته اند: معنى وسیلت محبت است، ابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ اى تحبّبوا الى اللَه، میگوید: اى شما كه مؤمنانید، دوست خدا باشید، و بوى تقرب كنید، و نزدیكى جویید باخلاص اعمال، و اجتناب محارم، و احسان با خلق،
و گفته اند: وسیلت درجه عظیم است در بهشت ساخته از بهر مصطفى (ص) و فى ذلك یقول النبى (ص) سلوا اللَه لى الوسیلة، فانها درجة فى الجنة، لا ینالها الا عبد واحد، و أرجو ان اكون انا هو "

و عن على بن ابى طالب (ع) قال " ان فى الجنّة لؤلؤتین الى بطنان العرش، واحدة بیضاء، و الأخرى صفراء، فى كل واحدة منهما الف غرفة، فالبیضاء هى الوسیلة لمحمد (ص) و اهل بیته، و الصفراء لابراهیم (ع) و اهل بیته.

و نظیر هذه الایة قوله تعالى و تقدس: أُولئِكَ الَذِینَ یَدْعُونَ یَبْتَغُونَ إِلى رَبِهِمُ الْوَسِیلَةَ أَیُهُمْ أَقْرَبُ. یقال: و سل یسل وسیلة، فهو واسل، و جمع الوسیلة وسائل.
وسائل آن وسائط است كه میان رهى و مولى پیوستگى را نشانست، و سبب اتصال بنده بمولى آنست. وَ جاهِدُوا فِی سَبِیلِهِ اى فى طاعته، لَعَلَكُمْ تُفْلِحُونَ اى تظفرون بعدوّكم و تسعدون فى آخرتكم.

إِنَ الَذِینَ كَفَرُوا لَوْ أَنَ لَهُمْ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ اى ضعفه معه، لِیَفْتَدُوا بِهِ اى لیفتدوا به انفسهم. مِنْ عَذابِ یَوْمِ الْقِیامَةِ ما تُقُبِلَ مِنْهُمْ.

...
یُرِیدُونَ أَنْ یَخْرُجُوا مِنَ النَارِ وَ ما هُمْ بِخارِجِینَ مِنْها
همانست كه جاى دیگر گفت حكایت از دوزخیان: رَبَنا أَخْرِجْنا مِنْها خداوندگارا! بیرون آر از آتش، و برهان از عقوبت. جواب ایشان دهند پس از هزار سال: اخْسَؤُا فِیها وَ لا تُكَلِمُونِ.

جاى دیگر گفت: إِنَكُمْ ماكِثُونَ این خطاب با كافرانست، و قضیت كفر ایشان كه جاوید در دوزخ بمانند و هرگز بیرون نیایند. و دلیل برین ابتداء آیت است كه گفت: إِنَ الَذِینَ كَفَرُوا.

اما مؤمنان اهل معصیت اگر چه بگناهان خویش در دوزخ شوند، جاوید در آن نمانند و بیرون آیند، لقول النبى (ص) " لیصیبنّ اقواما سفع من النار بذنوب اصابوها عقوبة، ثم یدخلهم اللَه الجنة بفضل رحمته فیقال لهم الجهنمیون"
...
این اخبار صحاح دلیل هاى روشن اند كه از مؤمنان هیچ كس در دوزخ نمیماند. گرچه گنهكار و بد كردار بود، چون اصل توحید و مایه ایمان بر جاى بود اگر چه اندكى باشد، ربّ العالمین چون خواهد كه ایشان را برهاند، و كرم خود بخلق نماید، قومى را برگمارد ازین مؤمنان مخلصان تا در آن عرصه قیامت جدال درگیرند، و از بهر آن برادران كه در آتشند سخن گویند. در خبر است كه گویند " ربّنا اخواننا كانوا یصومون معنا و یصلّون و یحجّون، فادخلتهم النّار"
خداوندا برادران ما كه با ما نماز كردند، و روزه داشتند، و حج كردند، اكنون ایشان را بدوزخ فرستادى! ربّ العزّة گوید: روید، و هر كه را بصورت شناسید، بیرون آرید كه صورتهاشان برجاست.
آتش صورت ایشان نخورد. ایشان روند، و خلقى بسیار بیرون آرند. پس رب العالمین ایشان را گوید " ارجعوا " بدین قناعت كنید، باز گردید، هر كرا در دیوان وى از خیر یك مثقال ببینید، بیرون آرید. ایشان روند، و بحكم فرمان قومى را بیرون آرند، پس با نیم مثقال آید، پس با همسنگ یك ذرّه آید. پس گویند: ربّنا لم نذر فیها خیرا. خداوندا نمى بینیم در دوزخ كسى كه در وى هیچ خیر مانده است. پس ربّ العالمین گوید: شفعت الملائكة، و شفع النبیّون، و شفع المؤمنون، و لم یبق الا ارحم الراحمون، فیقبض قبضة من النار، فیخرج منها قوما لم یعلموا خیرا قطّ، قد عادوا حمما، فیلقیهم فى نهر فى افواه الجنّة، یقال له نهر الحیاة، فیخرجون كما تخرج الحبة فى حمیل السیل، فیخرجون كاللؤلؤ فى رقابهم الخواتیم، فیقول اهل الجنة هؤلاء عتقاء الرحمن، ادخلهم الجنة بغیر عمل عملوه.

وَ السَارِقُ وَ السَارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُما

این در شأن طعمة بن ابیرق فرو آمد كه آن درع دزدید، و قصه وى در سورة النساء رفت، و رفع آن بر معنى جزاء است، یعنى: من سرق فاقطعوه. و روا باشد كه خبر ابتدایى باشد كه در آن مضمر است، یعنى: فیما فرض علیكم و السارق و السارقة فاقطعوا. میگوید: در آنكه بر شما فرض كردند حكم دزدان است، و آن حكم آنست كه دستهاى ایشان ببرید، یعنى كه مرد را دست راست ببرید، و زن را دست راست چون دزدى بر ایشان روشن شود، و این آن گه باشد كه دزد عاقل بود، و بالغ، و باختیار خویش، نه مكره و ملتزم حكم اسلام، نه حربى و نه مستأمن، بیك قول، و آنكه در حرز مسلمان شود یا ذمى ثابت العصمة، و كالایى كه در شرع متقوّم بود، از حرز خویش بیرون آرد: زر و سیم و خزّ و بزّ و امثال آن از اندرونها در خانه هاى دربسته، یا حارس بر آن نشسته، و كفن از گور، و بیرون از كفن نه، و چارپاى از اصطبل، و میوه از خرمنگاه كه گوشوان بر آن نشسته، و گوسفند از گله، و شتر از قطار، چون شبان و جمّال بیدار باشند، و در آن مى نگرند، و آواز ایشان بدان میرسد، و آن چیز كه بیرون آرد از آن حرز، قیمت آن كم از دانگى و نیم زر باشد بمذهب شافعى، یا ده درم سفید بمذهب ابو حنیفه، یا سه درم بمذهب مالك. و حجّت شافعى خبر صحیح است، قال النبى (ص)لا تقطع ید السارق الا فى ربع دینار فصاعدا

و آنكه در آن شبهتى نبود كه نه مال فرزند بود یا فرزند فرزند، و نه مال پدر بود یا اجداد وى، و نه مال هم جفت بود بیك قول، و آنكه یك نصاب بیك بار، تنها، بى شریكى از حرز بیرون آورده، یا دو نصاب بدو كس، چون این شرایط در وى مجتمع گشت، دست راست وى ببرند، از آنجا كه مفصل كف است. پس اگر باز آید دوم بار پاى چپ وى ببرند. اگر بازآید سیوم بار دست چپ وى ببرند. اگر بازآید چهارم بار پاى راست وى ببرند، لما روى ابو هریرة أن النبى (ص) قال فى السارق ان سرق فاقطعوا یده، ثمّ ان سرق فاقطعوا رجله، ثمّ ان سرق فاقطعوا یده، ثمّ ان سرق فاقطعوا رجله
پس اگر پنجم بار دزدى كند، درست آنست كه بر وى قتل نیست، و در شرع بر وى جز از تعزیر حدّى نیست. پس چون حدّ بر وى راندند تاوان آنچه دزدیده است بر وى واجب است، اگر درویش باشد، و اگر توانگر. امّا بمذهب كوفیان تاوان بر وى نباشد مگر كه آنچه دزدیده بود خود بر جاى بود كه بخداوند خویش باز دهند، و اگر صاحب مال آن مال بدزد بگذارد بصدقه یا بهبه، بعد از آنكه با امام افتاد، و حدّ واجب شد، آن حدّ بنیوفتند، بدلیل خبر صفوان بن امیه كه رداء وى بدزدیدند. صفوان دزد را بگرفت، و پیش رسول خدا برد. رسول بفرمود تا دست وى ببرند. صفوان گفت: یا رسول اللَه او را نه بدین آوردم، آن ردا بصدقه بوى دادم. رسول خدا گفت"فهلّا قبل أن تأتینى به "

و بعد از آنكه بر بنده حدّ واجب شد اگر قطع باشد و اگر غیر آن، روا نباشد كه در آن شفاعت كنند، و با سقاط آن مشغول شوند،...

جَزاءً بِما كَسَبا
بقول كسایى نصب على الحال است، و بقول زجاج مفعول له، اى لجزاء فعلهما، و بقول قطرب مصدر است، و كذلك اعراب قوله " نَكالًا مِنَ اللَهِ وَ اللَهُ عَزِیزٌ حَكِیمٌ "

فَمَنْ تابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ أَصْلَحَ فَإِنَ اللَهَ یَتُوبُ عَلَیْهِ

این توبه و اصلاح عمل بعد از قطع است و ردّ مال، یعنى كه چون حدّ خداى بر وى براندند، و مال كه برده است باز داد، بآن مخالفت شرع و ارتكاب محظور دین كه از وى بیامده، اگر توبت كند و در خدا زارد. و نیز نكند، و عمل خویش باصلاح آرد، خداى آمرزگار است و توبت پذیر و بخشاینده.و دلیل بر این، خبر ابن عمر است، گفتا: در عهد رسول خدا زنى دزدى كرد، و او را بگرفتند، و بحضرت رسول خدا بردند. رسول بفرمود كه اقطعوا یدها دست وى ببرید. قوم آن زن گفتند: یا رسول اللَه! او را مى بازخریم به پانصد دینار. رسول خدا بدان التفات نكرد، گفت : اقطعوا یدها .پس دست ببریدند. آن گه آن زن گفت: یا رسول اللَه هل لى من توبة؟ مرا توبت هست از آنچه كردم؟ گفت نعم ترا توبت هست، و تو امروز پاكى از گناهان، چنان كه آن روز كه از مادر زادى. در آن حال این آیت فرو آمد كه: فَمَنْ تابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ أَصْلَحَ فَإِنَ اللَهَ یَتُوبُ عَلَیْهِ إِنَ اللَهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ.

أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَ اللَهَ لَهُ مُلْكُ السَماواتِ وَ الْأَرْضِ خزائن السماوات، المطر و الرزق، و خزائن الارض النّبات.

یُعَذِبُ مَنْ یَشاءُ من مات منهم على كفره، وَ یَغْفِرُ لِمَنْ یَشاءُ من تاب منهم على كفره، و قیل: یعذب من یشاء على الذنب الصغیر، و یغفر لمن یشاء الذنب العظیم، و وَ اللَهُ عَلى كُلِ شَی ءٍ قَدِیرٌ من التعذیب و المغفرة.

یا أَیُهَا الرَسُولُ لا یَحْزُنْكَ الَذِینَ یُسارِعُونَ فِی الْكُفْرِ اى لا یحزنك مسارعتهم فى الكفر، اذ كنت موعود النصر علیهم،
میگوید: یا محمد: نبادا كه شتافتن این منافقان و جهودان بكفر، ترا اندوهگن كند بعد از آنكه اللَه تعالى وعده نصرت بر ایشان داد، این نصرت زود بود. تو اندوهگن مباش، اگر چه پشتى دارند بیكدیگر، كه ایشان را كارى از پیش نشود، و قوت نبود.

مِنَ الَذِینَ قالُوا آمَنَا بِأَفْواهِهِمْ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ
این حجت است بر مرجیان كه میگویند: ایمان قولست و مجرد اقرار، بى تصدیق دل.
رب العالمین ایشان را دروغ زن كرد، و ایشان را مسارعان در كفر گفت. چون تصدیق دل با گفت زبان نبود.

وَ مِنَ الَذِینَ هادُوا
این سخن را دو وجه است: یكى آنكه: من الّذین قالوا و من الّذین هادوا، آن گه جهودان را صفت كرد: و هم سماعون. دیگر وجه آنست كه وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ تم الكلام، آن گه گفت: وَ مِنَ الَذِینَ هادُوا سخنى مستأنف.

سَمَاعُونَ لِلْكَذِبِ یعنى قائلون له، لقوله: سمع اللَه لمن حمده اى قبل اللَه حمده و اجاب، و بپارسى گویند: این سخن از وى مشنو یعنى مپذیر، ما سمع فلان كلامى اى ما قبله.
میگوید: این جهودان دروغ شنوان و دروغ پذیرانند، یعنى از دانشمندان خویش، كه ایشانرا میگویند كه محمد نه رسول است. سَمَاعُونَ لِقَوْمٍ آخَرِینَ لَمْ یَأْتُوكَ

سفیان عیینه را پرسیدند كه جاسوس را در قرآن ذكرى هست؟ این آیت را برخواند: سَمَاعُونَ لِقَوْمٍ آخَرِینَ لَمْ یَأْتُوكَ. میگوید: این جهودان بنى قریظه و نضیر بجاسوسى بنزدیك تو مى آیند، و سخن میگیرند، و با غائبان خویش میبرند، آنان كه بنزدیك تو نمى آیند، و ایشان جهودان خیبرند. این همانست كه جاى دیگر گفت: وَ إِذا خَلا بَعْضُهُمْ إِلى بَعْضٍ، وَ إِذا خَلَوْا إِلى شَیاطِینِهِمْ.

یُحَرِفُونَ الْكَلِمَ مِنْ بَعْدِ مَواضِعِهِ
یعنى یغیرون القرآن من بعد وضع اللَه ایاه مواضعه، این آنست كه خداى تعالى گواهى دادن محمد را بپیغامبرى در تورات بجاى تصدیق بنهاد، و حدود بر جاى تقریر و تنفیذ بنهاد. جهودان آن شهادت بر جاى تكذیب بنهادند، و حدود بر جاى تعطیل و تبدیل بنهادند.

یَقُولُونَ إِنْ أُوتِیتُمْ هذا فَخُذُوهُ
این در شأن دو جهود آمد از اشراف خیبر. مردى و زنى زنا كرده بودند، و محصن بودند، و آن زنا بر ایشان درست شده. جهودان خواستند كه حدّ از ایشان بیفكنند، تا مسلمانان شماتت نكنند. در میان ایشان اختلاف افتاد در آن كار. یكدیگر را گفتند: بیایید تا باین پیغامبر عرب شویم، و این حكم پیش او بریم، اگر او در دین خویش حكم كند در ایشان بحدّ فرود از كشتن، آن را بپذیریم، و آن حدّ كه در تورات است فروگذاریم، و گوئیم كه: بحكم پیغامبر كار كردیم. وَإِنْ لَمْ تُؤْتَوْهُ فَاحْذَرُوا و اگر چنانست كه شما را از دین محمد حدّى ندهند فرود از كشتن، از پذیرفتن سخن محمد پرهیزید. آمدند بر رسول خداى و پرسیدند. رسول (ص) گفت: رجم است ایشان را، سنگسار كردن و كشتن. ایشان گفتند كه: در تورات این نیست، كه در تورات تحمیم است، روسیاه كردن و بر شتر بگردانیدن.
رسول خدا گفت ایشان را: فأتوا بالتوریة تورات بیارید. تورات بیاوردند، و عبد اللَه بن سلام حاضر بود و ابن صوریا تورات خواندن گرفت، چون بآیت رجم رسید، دست بر آن نهاد. عبد اللَه بن سلام گفت كه: دست بر آیت رجم نهاد.
رسول گفت ایشان را: بآن خداى كه به طور سینا، موسى را از خود سخن شنوانید، و تورات داد، و بآن خداى كه بنى اسرائیل را دریا شكافت، و از فرعون و قبطیان برهانید، كه شما در تورات زانى محصن را چه مى یاوید؟ گفتند كه: رجم. رسول خدا فرمود: تا ایشان را سنگسار كردند، و بسنگ بكشتند، قال و نزل فیه: یا أَهْلَ الْكِتابِ قَدْ جاءَكُمْ رَسُولُنا یُبَیِنُ لَكُمْ كَثِیراً مِمَا كُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْكِتابِ وَ یَعْفُوا عَنْ كَثِیرٍ.
آن گه ابن صوریا گفت:
یا محمد خواهم كه از تو سه چیز بپرسم اگر دستورى دهى؟ رسول خدا وى را دستورى سؤال داد.
اول گفت: اخبرنى كیف نومك؟ مرا خبر ده كه خواب تو چونست؟
رسول (ص) گفت " تنام عینى و قلبى یقظان "
قال:صدقت. اخبرنى عن شبه الولد اباه، لیس فیه من شبه امّه شی ء، او شبه امّه لیس فیه من شبه ابیه شیء. مرا خبر ده از فرزند كه گاهى بپدر ماند، و بمادر نماند هیچ چیز، و گاه بود كه بمادر ماند، و شبه وى دارد، و شبه پدر ندارد هیچ چیز.
رسول خدا گفت" ایّهما علا ماؤه ماء صاحبه، كان الشبه له" هر كه را آب وى ببالا افتد از مرد و زن، فرزند شبه وى گیرد.
قال: صدقت، اخبرنى ما للرجل من الولد؟ و ما للمرأة منه؟ مرا خبر ده كه فرزند را از مرد چه بود؟ و از زن چه بود؟
درین یكى توقف كرد یك ساعت. آن گه روى رسول سرخ گشت، و عرق بر پیشانى آورد، و گفت " اللحم و الظفر و الدّم و الشعر للمرأة، و العظم و العصب و العروق للرجل "
قال: صدقت.
ابن صوریا چون جواب مسائل شنید، مسلمان گشت، گفت: اشهد أن لا اله الا اللَه و هذا رسول اللَه النبى الامّى العربى الّذى بشر به المرسلون. پس جهودان بازگشتند مفتون و مخذول، رب العزة گفت جلّ جلاله: وَ مَنْ یُرِدِ اللَهُ فِتْنَتَهُ اى ضلالته و كفره، فَلَنْ تَمْلِكَ لَهُ مِنَ اللَهِ شَیْئاً لن تدفع عنه عذاب اللَه.

این بر معتزله و قدریه حجتى روشن است كه رب العزّة ضلالت و كفر ایشان بارادت خود برد. و نفع و ضرر آن در دفع از رسول خود بگردانید.
أُولئِكَ الَذِینَ لَمْ یُرِدِ اللَهُ أَنْ یُطَهِرَ قُلُوبَهُمْ اى یصلح قلوبهم و یهدیهم، لَهُمْ فِی الدُنْیا خِزْیٌ للمنافقین بهتك السر، و للیهود بالقتل و النفى، وَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظِیمٌ دائم كثیر.

سَمَاعُونَ لِلْكَذِبِ یعنى یسمعون منك لیكذبوا علیك، فیقولوا سمعنا منه كذا و كذا لما لم یسمعوا،
این هم صفت جهودانست. أَكَالُونَ لِلسُحْتِ حاكمان و دانشمندان ایشانند كه حرامخواران و رشوت خواران بودند، رشوت میستدند از آن سادة خویش، تا بدان نبوت محمد (ص) از عامه خود پنهان میداشتند. سحت در لغت عرب استیصالست، و اسحات هم چنان، فَیُسْحِتَكُمْ بِعَذابٍ بفتح الیاء و ضمّه، ازین باب است.

آن رشوت را سحت نام كرد كه آن بترینه ارتشا بود در جهان كه مرتشى خورد. سحت بضمّ حا قراءت مكى و بصرى و على است، باقى بسكون حا خوانند، و معنى هر دو لغت یكسانست. اخفش گفت " كل كسب لا یحل فهو السحت" و قال الحسن" اذا كان لك على رجل دین، فما اكلت فى بیته فهو السحت
....

فَإِنْ جاؤُكَ فَاحْكُمْ بَیْنَهُمْ أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ
این آیت دلالت میكند كه مصطفى (ص) مخیّر بود در حكم كردن میان اهل كتاب چون از وى حكم خواستند، و لهذا قال تعالى: وَ إِنْ تُعْرِضْ عَنْهُمْ فَلَنْ یَضُرُوكَ شَیْئاً. علماء دین در حكم این آیت مختلف اند، یعنى كه حكم تخییر چنان كه مصطفى را بود امروز حاكمان اسلام را ثابت است یا منسوخ، و بیشترین علما بر آنند كه حكم تخییر ثابت است حكام اسلام را، اگر خواهند حكم كنند میان اهل كتاب و همه اهل ذمت را، و اگر خواهند نكنند، و از آن اعراض نمایند، و این قول نخعى است و شعبى و عطا و قتاده، اما قول حسن و مجاهد و عكرمه و سدى آنست كه این تخییر منسوخ گشت، و حكم كردن واجبست، لقوله تعالى: وَ أَنِ احْكُمْ بَیْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَهُ،
و آنچه گفت: بِما أَنْزَلَ اللَهُ دلیل است كه حكم اسلام و مسلمانان بر ایشان كنند، هم چنانكه گفت: وَ إِنْ حَكَمْتَ فَاحْكُمْ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ یعنى بحكم الاسلام.

إِنَ اللَهَ یُحِبُ الْمُقْسِطِینَ
معنى قسط عدلست. عرب گویند: اقسط اى ازال الجور و عدل. مقسطان دادگرانند، و صح فى الخبر" ان المقسطین عند اللَه یوم القیامة على منابر من نور عن یمین الرحمن عزّ و جلّ، و كلتا یدیه یمین، هم الذین یعدلون فى حكمهم و اهالیهم وما ولوا.

مصطفى (ص) در غزاء حنین غنیمت قسمت میكرد. مردى بود نام وى حرقوس بن زهیر، گفت: یا رسول اللَه اعدل فانّك لم تعدل. رسول خدا را چهره مبارك سرخ شد، اثر آن سخن در روى پدید آمد، گفت " ان لم اعدل فمن الذى یعدل، و جبرئیل عن یمینى، و میكائیل عن شمالى " فقال عمر: یا رسول اللَه ائذن لى اضرب عنقه. فقال دعه فانى لا احب ان یقال ان محمدا یقتل اصحابه

وَ كَیْفَ یُحَكِمُونَكَ وَ عِنْدَهُمُ التَوْراةُ

سیاق این سخن بر طریق تعجیب است، میگوید: این جهودان ترا چگونه حاكم كنند، و حكم تو چون پسندند! وَ عِنْدَهُمُ التَوْراةُ فِیها حُكْمُ اللَهِ! و آن گه تورات سخن من بنزدیك ایشان، و حكم من در میان، رجم در آن روشن! و خود میدانند، و اینك ترا حاكم میسازند، نه از آنست كه بر تو وثوق دارند، كه آن طلب رخصت است كه میكنند، نه بینى كه پس از تحكیم از تو برمیگردند! و حكم تو بر رجم مى نپذیرند.
اینست كه گفت: ثُمَ یَتَوَلَوْنَ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ. آن گه گفت: وَ ما أُولئِكَ بِالْمُؤْمِنِینَ این از آنست كه ایشان مؤمن نه اند، و هرگز مؤمن نبودند " من طلب غیر حكم اللَه من حیث لم یرض به فهو كافر باللّه "

« تفسیر كشف الأسرار و عُدة الأبرار.میبدی»

ادامه دارد ...

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: دوشنبه 24 خرداد 1395 ساعت: 9:28

تو مگو ما را بدان شه بار نیست
با کریمـــان کارها دشـوار نیست

آنانی را که دوست دارم " دل " هاشان را بوییده ام ...... از رهنمونی " بــو " غفلت مــورزیـد ؛ " راه " را , درست می نمـاید !

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: دوشنبه 24 خرداد 1395 ساعت: 9:28

صفحه بندی